یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٥:٤٥ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧

 

تولد

 

امسال تولد من با شروع ماه رمضان همزمان شده.

تولدم مبارک لبخند

 

 
 

ريحانه

 

۱:۳٦ ‎ب.ظ یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧

 

تپه

 

یک جاده که از بین تپه‌های بی پایان می‌گذرد. دو مرد که پسرهایشان را روی شانه هایشان سوار کرده‌اند؛ آرام راه می روند. پسرها با هم حرف می زنند و یکیشان دستش را به طرف دیگری دراز کرده. دارند از شهر دور می شوند. این جلو سایه چند درختی هم هست و زنی که پارچه سفیدی را از پنجره تکان می دهد. آسمان آبی آبی است و فقط چند تکه ابر سفید دارد. هوایش باید کمی خنک باشد، آنقدر که در یک بعداز ظهر تابستانی می تواند خنک باشد. هرچند وقت یکبار باد آرامی هم از کنارشان می گذرد لابد. صدایی اگر به گوش برسد صدای باد است و گنجشک ها. من که صدای جیرجیرکی نمی شنوم.

به همه اینها که فکر می کنم ترافیک میدان ونک تمام شده و در بزرگراه حقانی هستم و دیگر نقاشی بزرگ روی ساختمان تقاطع ولیعصر-حقانی دیده نمی شود.

 

 
 

ريحانه

 

٦:٢٠ ‎ب.ظ یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧

 

آرامش

 

امروز شاید اولین روزی باشد که در این چند ماه گذشته حالم واقعا خوب است، خیالم راحت است و نگرانی‌هایم کمرنگ شده‌اند. دلیلش شاید صحبت‌های دیشب باشد، یا بحث‌های امروز، یا شاید هم دیگر وقتش بود خودم را جمع و جور کنم و برآیندی است از همه بالا و پایین رفتن‌هایم. نمی‌دانم هر چه که هست فکر می‌کنم دوباره همه آن چیزهایی را که می‌دانستم مهمند و اصلند را دوباره می‌فهمم.

بعضی وقت‌ها فراموش‌کار می‌شوم. شاید آنقدرها هم بد نباشد این فراموشکاری و مرور دوباره و چندباره همه چیز و همه چیز و همه چیز وقتی که می‌دانی آخرش درست می‌شود!

 

 
 

ريحانه

 

۳:٢۸ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧

 

صدا، تصویر

 

یکی از همکاران این لینک را می‌فرستد:

 A pretty girl who won national fame after singing at the opening ceremony of the Olympic Games was only miming

دارم فکر می‌کنم به دخترک ٧ ساله خوش صدایی که خوشگل و بی‌عیب!! نیست! خودش می‌گوید خوشحال است که صدایش در مراسم افتتاحیه المپیک پخش شده. فکر می‌کنم به برگزارکنندگان مراسم که دوست دارند برای مراسمشان دختری بی‌عیب و نقصی را نشان دنیا بدهند! فکر می‌کنم به همه مردم چین که کیف می‌کنند از دخترک بانمک و خوشگل کشورشان. ظاهرا همه راضیند. شاید من هم باید سعی کنم به کار گروهی و اثرش توجه بیشتری داشته باشم. همه چیز را همگان دارند. این را می‌دانم ولی چرا اینجوریش را نمی‌پسندم؟ چرا دوست دارم کسی که این را می‌گوید وقتی دختر ٧ ساله خوش صدایی را می‌بیند که خیلی بانمک نیست با خودش بگوید همه چیز را همگان دارند و این دخترک چه صدای محشری دارد!!

از طرفی با خودم می‌گویم اگر ١٠ نفر مثل من کنار دخترک بودند تا بحال دق کرده بود از این که چرا قیافه خوبی ندارد!! شاید بهتر باشد که من قبول کنم چنین اشکالی را و مثل همه سعی در بهبود اوضاع بدهم!

 
 

ريحانه

 

٩:۳٥ ‎ب.ظ جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧

 

تردید

 

در بین همه گیج زدن‌هایم چطور به ذهنم می‌رسد:‌ " فان مع العسر یسرا و ان مع الیسر عسرا" "همانا با هر سختی آسانی است و با هر آسانی سختی است!" و چقدر این جمله درست است و چقدر جلمه خیلی درست در قرآن هست که نمی‌گذارند باور کنی سخن بشر است؟

در این بینی که گیج می‌زنم از اینکه نقش خدا این وسط چه بوده و واقعا کجای ماجرا احتیاج به خدا بوده.
در این بینی که چیزی درونم هست که مطمئنم می‌‌کند که خدایی هست و آن دیگری که دعوایش می‌کند و می‌گوید حساب تربیت و جامعه را از واقعیت و حقیقت جدا کن.
در این بینی که انگار میزان درست بودن- واقعیت داشتن تبدیل به مفاهیمی ذهنی و نسبی می‌شوند.

چطور می‌شود که ناگهان به ذهنم می‌رسد قصد چیست؟
چطور به نظرم می‌رسد که این سلول‌های نفهم هر چقدر هم که نفهم باشند، انگار می‌فهمند که باید پایدار بمانند، باید خودشان را نگه دارند و دلم را خوش کردم به این قصد، به این نیت. و اینکه هنوز تکامل ادعایی در مورد ذهن ما ندارد. و در عین حال کسی پس ذهنم به این تلاش یافتن تکیه گاهی محکم در این آشفته بازار چنان با تردید نگاه می‌کند که باز دچار تردید می‌شوم.

 

 
 

ريحانه

 

٦:۱٤ ‎ب.ظ شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧

 

رفتن یا نرفتن، مسئله ایننیست!

 

هر از چندگاهی چیزهایی به نظرم می‌رسند که آنقدر جالبند که دوست دارم با بقیه هم آنها را قسمت کنم. این چند پاراگراف از گفتگوی بین هایزنبرگ و ماکس پلانک است، وقتی که هایزنبرگ نظر پلانک را در مورد استعفا دادن از سمت خود در دانشگاه به عنوان اعتراض به تصمیم نازی‌ها در اخراج (تبعید) استادان یهودی جویا می‌شود. صفحه 151-155 کتاب جز و کل نوشته ورنر هایزنبرگ. (توضیح: مثل هر اتوبیوگرافی دیگری، خوب است آدم حواسش را جمع کند که راوی بیغرض نخواهد بود!)

 پلانک:
خوشحالم که می‌بینم شما هنوز آنقدر خوشبین هستید که گمان می‌کنید با چنین اقداماتی می‌توان جلوی فساد را گرفت. متاسفانه، شما در اهمیت دانشگاه و دانشگاهیان خیلی اغراق می‌کنید. خبر استعفای شما شایداصلا به گوش مردم نرسد. روزنامه‌ها یا در این باره چیزی نمی‌نویسند و یا اعتراض شما را عمل یک مشت متعصب فریب خورده و وطن فروش قلمداد می‌کنند....
در این اوضاع و احوال، استعفای شما نتیجه‌ای جز اینکه شغلتان را از دست بدهید ندارد. می‌دانم که شما باکی از این ندارید. اما تا آنجا که به آلمان مربوط است اعمال شما پس از پایان این دوران فاجعه آمیز اهمیت می‌یابند. ما ای اکنون باید فقط به فکر آینده باشیم.
اگر استعفا کنید در بهترین حالت می‌توانید شغلی در خارج از کشور بیابید. ... بی‌شک می‌توانید در آرامش کار کنید، خطری متوجه شما نخواهد بود، و بعداز پایان فاجعه هر وقت بخواهید می‌توانید به آلمان برگردید – با وجدانی آرام و خوشحال از اینکه با کسانی که گور آلمان را کنده‌اند همکاری نکرده‌اید – اما تا آن زمان سال‌ها باید بگذرد، و در این مدت شما تغییر می‌کنید و مردم آلمان تغییر می‌کنند، و نمی‌دانم می‌توانید خود را با این شرایط جدید وفق بدهید؟ ... اگر استعفا نکنید و بمانید، وظیفه‌تان بکلی فرق خواهد کرد. نمی‌توانید جلوی فاجعه را بگیرید و برای بقا مجبور می‌شوید که پشت سرهم سازش کنید. اما می‌توانید به دیگران بپیوندید و جزیره‌های ثابت بسازید. می‌توانید جوانان را دور خود جمع کنید، به آنها یاد بدهید که دانشمندان خوبی شوند و به آنها کمک کنید که ارزش‌های کهن را حفظ کنند. البته کسی نمی‌داند که از این جزیره‌ها چندتا از فاجعه جان سالم بدر خواهند برد. اما یقین دارم که حتی اگر گروه‌های کوچکی از جوانان باهوش و خوش فکر را در این روزگار سخت راهنمایی کنیم، گام بزرگی در احیا آلمان، پس از گذشتن این دوره برداشته‌ایم. زیرا این گروه‌ها مثل هسته‌های بلور خواهند بود که از آنها اشکال تازه حیات به وجود می‌آید..... فکر می‌کنم همه کسانی که شغلی دارند و بدلایل نژادی یا دلایل دیگر ناچار به مهاجرت نیستند باید بمانند و پایه‌های زندگی جدیدی را که باید پس از این کابوس شروع شود بریزند. این کاری بی شک بسیار دشوار و خطرناک خواهد بود. سازش‌هایی که مجبورید بکنید، بعدا علیه شما بکار خواهد رفت و بجا هم بکار خواهد رفت. طبعا نمی‌توانم کسانی را که طور دیگری تصمیم می‌گیرند، کسانی را که وضع موجود آلمان را تحمل ناپذیر می‌دانند و نمی‌توانند بمانند و شاهد بی‌عدالتی‌هایی باشند که نمی‌توانند جلویشان را بگیرند، ملامت کنم. اما در این اوضاع تیره و تاری که آلمان به آن دچار است، هیچ کس نمی‌تواند رفتار شایسته‌ای داشته باشد. هر تصمیمی که بگیریم ما را در نوعی بی‌عدالتی درگیر می‌کند. در تحلیل آخر، هر کسی باید خودش تصمیم بگیرد، نصیحت کردن یا نصیحت پذیرفتن معنی ندارد. بنابراین تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است: هرکاری که بکنید، تا وقتی که این مصیبت به سر نیامده نمی‌توانید از مصائب کوچکتر جلوگیری کنید. اما لطفا به فکر روزگاری باشید که پس از آن فرا خواهد رسید."

افکار هایزنبرگ در راه بازگشت:
به حال دوستانی غبطه می‌خوردم که زندگی در آلمان چنان برایشان دشوار شده بود که چاره‌ای جز مهاجرت نداشتند. اینان قربانی بی‌عدالتی شده بودند و باید دشواری‌های مادی بزرگی را تحمل می‌کردند، ولی لااقل از انتخاب جانکاه میان ماندن و رفتن معاف شده بودند. سعی می‌کردم مسئله را بصورت‌های مختلف بررسی کنم و از زاویه‌های مختلف به آن نگاه کنم: وقتی کسی در خانواده انسان، به بیماری واگیر کشنده‌ای مبتلا می‌شود آیا بهتر است پیش از آلوده شدن به بیماری، و احیانا واسطه گسترش آن شدن، خانه را ترک گفت؛ یا بهتر است بر بالین بیمار، حتی اگر مرگش حتمی باشد، ماند و از او مراقبت کرد؟ آیا می‌توان انقلاب را با بیماری مقایسه کرد؟ آیا این راه ساده‌ای برای تعلیق هر حکم اخلاقی نیست؟....
از سوی دیگر، اگر انسان تصمیم به مهاجرت می‌گرفت، چگونه می‌توانست تصمیم خود را با گفته کانت هماهنگ سازد: " فقط بر طبق قاعده‌ای عمل کنید که به موجب آن در همان حال بتوانید اراده کنید که رفتار شما قانون جهانی شود" به هر حال، همه کس که نمی‌توانست مهاجرت کند. آیا انسان باید از کشوری به کشور دیگر کوچ می‌کرد و در جایی آرام نمی‌گرفت تا از هر نوع فاجعه اجتماعی در امان بماند؟ بالاخره، هر کسی به حکم ولادت و زبان و فرهنگش به کشور خاصی تعلق دارد، اگر انسان ریشه‌هایش را قطع می‌کرد و مهاجرت می‌کرد، آیا صحنه را برای دیوانگان نامتعادلی که با نقشه‌های جنون آمیزشان آلمان را یکراست به سوی فاجعه می‌بردند، خالی نمی‌کرد؟
...
بعد از مدتی، حس کردم که ادامه دادن به این بازی‌های ذهنی چقدر کودکانه است. مهم این بود که در آن شرایط زمانی و مکانی تصمیم می‌گرفتم که مهاجرت کنم یا در آلمان بمانم. پلان گفته بود: "به فکر وقتی باشید که فاجعه پایان می‌یابد." و من حس می‌کردم که حق با اوست. ما باید جزیره‌ای می‌ساختیم، جوانان را دورمان جمع می‌کردیم و کمکشان می‌کردیم تا در آنجا زندگی کنند، تا پس از پایان فاجعه جهان بهتر و تازه‌تری بسازیم. و این کار یقینا مستلزم سازش بود، و برای سازش می‌بایست حساب پس می‌دادیم – شاید هم بدتر از این. اما دست کم کار ارزشمندی بود. جهان خارج به ما نیاز نداشت، در آنجا کسانی بودند که تکالیفی را که بر عهده داشتند بهتر از ما انجام می‌دادند. ...

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۳۸ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

من و فوتبال!

 

از برکات همسر پرسپولیسی داشتن این است که منی که از فوتبال و اوضاع و احوالش هیچ نمی‌دانم یواش یواش می‌فهمم فیروز کریمی مربی استقلال است و با اینکه شاید بعضی‌ها فکر کنند شوخی می‌کند ولی از نظر من چندتا تخته‌اش جابه‌جاست و افشین قطبی مهندس برق خوشتیپ فارغ التحصیل UCLA است. برنامه ۹۰ می‌بینم و دعا می‌کنم که سپاهان بازی‌هایش را ببازد و وقتی که تلویون دارد بازی‌ای را پخش می‌کند دقت کنم ببینم بین کی و کی است و چند چند است و ... اندکی از دلشوره و ذوق زدن سر بازی‌ها را درک کنم.

چیزی که خیلی خوشم آمده، مدل ذوق زدن و بالا و پایین پریدن قطبی است. دقیقا مثل یک پسر بچه ۱۰-۱۲ ساله که وقتی تیمش می‌برد خوشحال می‌شود و می‌دود و آخر دویدنش یک پرش طول انجام می‌دهد.

یک وقت‌هایی با خودم می‌گویم چه لذتی دارد کاری را که می‌کنی دوست داشته باشی، تلاشت را حسابی برایش بکنی، در آن احساس موفقیت و پیشرفت بکنی و نتیجه‌اش را هم ببینی. حتما پس هر قدم دوی قطبی همه این فکرها قرار دارد.

 

 
 

ريحانه

 

٦:٥٢ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

خانه من

 

بعد از ۶ سالی که به این خانه آمدیم، و بعد از اینکه همه باغ‌های اطرافمان به ساختمان‌های بلند و رنگارنگ تبدیل شدند، نوبت به زمین چسبیده به خانه‌مان رسید. خانه ما در طبقه سوم یک آپارتمان ۴ طبقه است. هر طبقه دو واحدی است و ما واحد جنوبی هستیم. نور خانه ما از سمت جنوب که رو به حیاط است و دو نورگیر تامین می‌شود. که یکی از این نورگیرها در کنار همین باغ قرار دارد و می‌توانستیم کل کوچه و کوه‌های بلند و برفی را وقتی جلوی تلویزیون مشغول چای خوردن هستیم ببینیم. حالا این نورگیر عزیز ما به همراه هوای خوشی که می‌آورد قرار است توسط یک ساختمان ۱۲ طبقه (۳ تایش زیر زمین است) بسته شود. بگذریم که من چقدر غصه دارم!!

داشتم فکر می‌کردم که چرا پذیرایی ما (محل تشریف فرمایی مهمان‌های عزیز) رو به حیاط است، در حالیکه عمرا اگر کسی جرات کند به آن پرده‌های ژیگولی دست بزند و کنارشان بزند. اگر هم جرات کند بخاطر خاک نگرفتن و کثیف نشدن میزها و وسایل باید زودی ببندتشان. و از همه بدتر، حتی اگر پرده‌اش را کنار بزنی بدرد هوا خوردن پای تلویزیون و دیدن منظره نمی‌خورد. یعنی رسما این پنجره بیچاره به همراه منظره مربوطه (که البته اصلا به پای منظره این طرف نمی‌رسد) کشک!!

بعد یک کم در مورد بقیه خانه‌هایی که می‌شناسم فکر کردم! در اکثر قریب به اتفاق همه‌شان همینطور است. یعنی اتاق پذیرایی دید بهتری نسبت به اتاق نشیمن (هال خودمان) و آشپزخانه دارد. در حالیکه جایی که بیشترین وقت افراد خانواده در آن می‌گذرد همین دو مکان است که معمولا یکی وسط خانه گیر افتاده و دیگری ته خانه و احیانا کنار نورگیر یا حیاط خلوت! علاوه بر این اکثر مهمانی‌ها عصر و شب هستند و وجود پنجره در اتاق پذیرایی چندان تاثیری در دید شب مهمان‌ها ندارد.

لذا:
در راستای اینکه تصمیم داشتم خانه‌ام حتما یک باغچه کوچولو و یا یک بالکن با نور جنوب داشته باشد، باید هال یا آشپزخانه‌اش هم دید خوبی داشته باشد. اتاق پذیرایی می‌تواند اصلا از هیچ جا نور نگیرد!

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٤٢ ‎ق.ظ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

مختصر

 

۱) دقیقا هفته دیگر این موقع بنده امتحان جامعم را داده ام!! از ابراز همدردی همه عزیزان کمال تشکر را دارم.

۲) یک وقت‌هایی که غصه می‌خورم می‌بینم دلیل اصلیش سخت گیری بیش از حد خودم است بر خودم. یک دلیل دیگرش هم ۰-۱ای دیدن وقایع است. یاد این دو تا موضوع که می‌افتم انگار غصه‌ام یک هو آب می‌شود.

۳) یک سایت پیدا کرده‌ام برای گزارش کردن ساعت‌های کاری و فعالیت‌هایم. من تازه شروع کرده‌ام به یادداشت کردن ساعت‌های کاریم. ظاهرا بعد از مدتی یادداشت فعالیت‌هایتان دستتان می‌آید که وقتتان را چه جوری لولو می‌خورد!! توضیح: الان داشتم صفحه اول سایت را می‌خواندم دیدم که این سایت برای زمان کوتاهی مجانی است.

۴) فیلم پرسپولیس را دیدم. راستش خوشم نیامد. بعد نشستم کللللللللللللللی فکر کردم که چرا اینقدر که ازش تعریف شنیده‌ام خوشم نیامده. فهمیدم که غصه دارم کرد. اولش که چرا اوضاع اینجوری بوده، و بعدش هم اینکه چرا همه چیز اینقدر بد و زشت نشان داده شده!! بعد به خودم گفتم آخر از بچه‌ای که عمویش را اینطوری کشته‌اند و کل انقلاب و وقایع بعدش خلاف اون زندگی و مدلی بوده که می‌خواسته باشد، چطور توقع داری که مثل خودت صاف صاف راه برود و غیر از این ببیند! شاید خودم هم بودم از این بدتر همه چیز به چشمم می‌آمد! بگذریم.

۵) هوا بسی بهاری شده است و من بی‌صبرانه منتظر پایان امتحان و با خیال راحت گشت و گذار کردن!

۶) چقدر من کیف می‌کنم از دیدن و آشنا شدن با آدم‌های خوشحال و مثبت!!

۷) خواب‌های من شب به شب عجیب غریب تر می‌شود. ظاهرا همانطور که پرش‌های لحظه‌ای ذهنم به ناکجا آباد (همان هپروت خودمان!!) بیشتر میشود خواب‌هایم هم خیالی‌تر و غیرواقعی‌تر می‌شوند. مشکلش این است که فقط تا چند دقیقه بعد از بیدار شدن یادم می‌مانند. وگرنه چند نمونه‌اش را برایتان می‌آوردم.

۸) شب بخیر.

۹) راستی عید همگی مبارک!! (منظورمان دقیقا عید نوروز است!)

۱۰) یکی بیاد این علامت تعجب‌هایی که من راه به راه در نوشته‌هایم می‌گذارم جمع کند!

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۳۱ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦

 

جلسه دفاعیه

 

بعضی وقت‌ها چقدر دلم برای نوشتن تنگ می‌شود، بخصوص وقت‌هایی که وبلاگ‌های خوب را می‌خوانم. دلم برای اینجا تنگ شده! هرچند که مدت‌هاست دیگر کیف اولش را ندارد برایم.
راستی دقت کرده‌اید چون سال‌ها فاصله می‌افتد بین نوشتن‌هایم هروقت که وارد می‌شوم اولش یک توضیحی می‌دهم!! مگر اصلا کسی توضیح خواسته ازم؟!

این پرشین بلاگ جدید خیلی خوب نیست! تا یک backspace/enter می‌زنی کل صفحه به سرعت محو و مجدد ظاهر می‌شود. ایضا با هر حرکت کرسر!! این یکی را دیگر انگلیسی نمی‌نویسم سر انگلیسی نوشتن قبل کلی سرو کله زدم باهاش تا دوباره قبول کرد فارسی شود!

****

یواش یواش سر جلسه دفاعیه ملت شام و نهار می‌دهند! این را از من داشته باشید ببینید اگر تا ۲ سال دیگر اینطوری نشد!! اوایلی که ما دانشگاه آمده بودیم، آخر جلسه یک شیرینی خشک یا تر به حضار تعارف می‌شد، دیگر این آخرها ساندیس و بعدش آبمیوه‌های تک دانه/ سن ایج هم بهش اضافه شده بود. یادم می‌آید وقتی تو جلسه دفاعیه یکی از بچه‌ها رانی هم داده بود به عنوان یک پدیده نوظهور ازش تقدیر شده !

هفته آخر ماه است و کلی از بچه‌ها که می‌خواهند شامل کسر نمره بابت تاخیر ماه جدید نشوند در این هفته دفاع کرده‌اند. پدیده‌ نوظهور این نسل: توزیع میوه (یک مورد موز و پرتغال و مورد دیگر سیب و لیمو شیرین) به همراه آبمیوه و کارد و دستمال کاغذی که همگی در ظرف‌های یکبار مصرف بسته بندی شده بودند . ما که حالش را بردیم ولی خدا بخیر کند تا وقت دفاع ما چه کارها که نباید بکنیم!!

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]