یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٥:۱۳ ‎ب.ظ پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

دو دروغ

 

دو آدم (الف) و (ب) مدت زيادی است که يکديگر را عاشقانه دوست دارند. پس از مدتی به اين فکر می افتند که در مورد ازدواج جدی فکر کنند. آدم (الف) بنا به دلايل خودش تصميم می گيرد که اين ازدواج صورت نگيرد. از اين به بعد آدم (الف) از آدم (ب) به عنوان يکی از استثنائيترين و فوق العاده ترين انسانهای روی زمين ياد می کند و آدم (ب) از آدم (الف) به عنوان يکی از آدمهاي آشغال و مزخرف روی زمين!

 

 
 

ريحانه

 

۸:٤٤ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

يک روز بهاری

 

امروز هوا نمونه کامل يک هوای بهاری بود رگبار ناگهانی، بادهای تند و ترکيب آفتاب و ابر. از شرکت که بر می گشتم تو کوچه پسکوچه های توانير، باد می آمد و همراه با آن دانه های درختی که پرپري، کرم رنگ و اندازه يک سکه خيلی خيلی کوچک است و هنوز که هنوز است اسمش را نمی دانم همه جا پراکنده شده بود. ياد سال سوم دبستانم افتادم که بخاطر بمبارانها ۲ ماه به مشهد رفته بوديم و آنجا به مدرسه می رفتم. يک روز که با حميد از مدرسه بر می گشتم اين دانه ها با باد شديدی که می آمد به سر و صورتم می خوردند. در آن موقع فکر می کردم اينها يک جور جونوری چيزی هستند و تمام راه تا خانه را گريه کنان و در حاليکه به سر و صورتم می زدم تا اين جانورها را از خودم دور کنم، دويده بودم. امروز اما، شاد و آرام بودم و خوشحال که باز هم لذت پياده روی در چنين هوايی را می چشم و زندگيم آنقدرها سرشار از روزمرگی و اتفاقات بد و ناگوار نشده که زيبايی امروز را نبينم.

 

 
 

ريحانه

 

٢:٢٥ ‎ب.ظ دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

بچه ها و دوستهايشان

 

چند شب قبل دختر عمويم برای کاری آمده بود پيشم. بعد از اينکه کارمان تمام شد، نشستيم به صحبت کردن از در و ديوار. بحث کشيد به اينکه کلا خانواده های ما، خيلی راه دستشان نيست که با دوستان بچه هايشان رفت و آمد داشته باشند. و ترجيح می دهند روابط دوستی بچه ها، خيلی خانوادگی نشود. هر دويمان مثالهايی در اين مورد داشتيم. و از اين تا حدودی اوضاع شاکی بوديم.

من دوستی دارم که چند وقتی است به آمريکا رفته است. با اينکه ما خيلی رفت و آمد خانوادگی با هم نداشتيم نهايتا در حد جزوه ای، کتابی دم در؛ ولی جالب است هر بار که من به خانه آنها رفته ام، از مادر، پدر و خواهر همگی کلی اصرار و تعارف که حتما بيايم داخل و هيچ وقت نگذاشته بودند دست خالی از آنجا برگردم حتما دستهايم را پر از شکلات، آجيل، شيرينی، سمبوسه و يا حتی نان و خرما کرده بودند! و من در کنار صحبتهايم با دوستم حتما صحبتی هم با آنها می کردم که بيش از تعارفات و حال و احوالپرسی عادی بود. حتی الان هم از من می خواهند که با آنها در تماس باشم و هر دفعه همه خانواده کلی مرا تحويل می گيرند. در حاليکه خوب هر بار که اين دوست بيچاره من خانه ما می آمد، از همان پايين که در را می زند و به برکت آيفون تصويری مشخص می شود کيست، من را صدا می کنند که در را باز کنم و همگی نهايت سعی خود را برای تماس نداشتن با او بکار می برند!

يک بار يکی از دوستانم می گفت که مادر پدر او با همه دوستهايش و خانواده آنها دوست است و جالب بود که می گفت حتی اين موضوع در مورد دوستهای برادرم شدت بيشتری دارد، و حتما همه دوستهای برادرش و خانواده آنها را می شناختند و با هم رفت آمد خانوادگی هم دارند.

البته خوب حتما پدر و مادر من هم دلايل خود را دارند، شايد فکر می کنند اگر با دوستهای بچه هايشان دوست باشند در جهت بيشتر کردن روابط کاری کرده اند و شايد با اين موضوع موافق نيستند،‌ شايد هم تنها دليلش تنبلی باشد و يا شايد اصلا به اين موضوع فکر هم نکرده اند! نمی دانم، ولی فکر می کنم تلاش برای ارتباط برقرار کردن با دوستان فرزندان و خانواده های آنها خيلی خيلی در شناخت کسانی که با بچه ها در تماسند مؤثر است و همچنين باعث ايجاد حس صميميت بيشتری بين پدر و مادرها و بچه هايشان خواهد شد.

من که فعلا تصميم دارم با دوستان بچه هايم و به خصوص با خانواده های آنها دوست شوم و نهايت سعيم را خواهم کرد که برداشتهای خودم را وارد دوستی بچه ام نکند که بچه ام با خودش بگويد کاش اصلا اين رفت و آمدها نبود و مرا با دوستهايم تنها
می گذاشتند!

 

 
 

ريحانه

 

۸:٤٦ ‎ب.ظ شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

جراحی زيبايی

 

امروز عصر با چند تا از دوستانم رفته بودم بيرون. از قبل می دانستم که يکيشان می خواهد جراحی زيبايی بکند، ولی چون دماغ کوچولو و گونه های برجسته ای داشت نمی دانستم کجايش را می خواهد عمل کند. در طی صحبتهايی که شد، به نظرم آمد که عضو مورد نظر باسن ايشان می باشد. کلی دعوايش کردم که بابا يک عالمه راه و روش غير از عمل کردن وجود دارد و اصلا قضيه به اين حادی که تو فکر می کنی نيست و .... او هم در جوابم می گفت: «نه تو که مرا ديده ای، همه هيکل من شده است اين عضو و رفتم باشگاه به من گفته ۱۰ جلسه می شود ۱۵۰ هزار تومان ديدم اين راهش نيست.» بعدش هم گفت: «جالبه به فلانی (دوست مشترک ديگرمان) که اينها را می گفتم ايراد گرفته که عمل کردن پيش يک جراح مرد درست نيست.» من هم گفتم: «من خيلی به اين چيزهايش کار ندارم، با اين کار دارم که چرا تو بايد فکر کنی که اين مسئله اينقدر بغرنج است که بخاطرش حاضری عمل کنی. بجای اينکار برو خودت را درست کن.» دوستم هم گفت: «تو نمی فهمی دو روز ديگر گردن بيچاره من زير فشار خم می شود و آرتروز می گيرم.»

اين را که گفت کلی گيج زدم که ايلده ربط باسن بزرگ به گردن و آرتروز چيست. اصلا مگر باسن به طرف بالا هم بار و فشاری اعمال می کند. که متوجه شدم اين بنده خدا قصد دارد سينه هايش را کوچک کند، نه باسنش را!

من تمام زور و ضرب خودم را مبنی بر اينکه اين چه کاريه، ملت آرزو دارند و اصلا هم اينطورها که تو فکر می کنی نيست زدم ولی اصلا تاثير گذار نبود. حالا دوست من هفته ديگر قصد دارد ۲.۵ ميليون تومان پول نازنين را برای اين عمل حياتی و در راستای نجات گردن بيچاره اش از آرتروز بپردازد.

اللهم ارزقنا ...  - آمين

 

 
 

ريحانه

 

٤:٤٥ ‎ب.ظ شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

آهای...

 

آهای ايها الناس! يک کم با دقت بيشتری به صفحه وبلاگ من نگاه کنيد. هيچ چيز جديدی نمی بينيد؟

 

 
 

ريحانه

 

٩:٤٢ ‎ب.ظ جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

باز هم هدف فقط ديدن است!

 

با اصرار زياد مهمانانمان که هفته پيش از قم به تهران آمده بودند (رجوع کنيد به اينجا)، پدر و مادر عزيز من فردا عازم قم هستند تا با ۸ روز تاخير بازديدشان را پس بدهند! قرار است فردا عصر حرکت کنند، شام آنجا باشند و بعد از آن به تهران برگردند. باز هم تاکيد می کنم که هدف فقط و فقط ديدن است!

 

 
 

ريحانه

 

۱:٥٥ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

فلفل

 

مادربزرگم چند گلدان فلفل تزيينی قشنگ  داشت. همانهايی که باريک و کمی دراز هستند و رنگشان زرد، نارنجی و قرمز است. يک بار بابا چندتا فلفل ازشان گرفت تا برای خودمان در گلدان بکارد که نگرفت. چند ماه پيش حميدرضا به مشهد رفته بود. از مادرجون خواستم يکی از گلدانهايش را برايم بفرستد. ولی گلدان من پس از مدتی خشک شد. همان وقت تخم چند تا از فلفلها را در آوردم، ۲ تا گلدان قشنگ هم برايشان خريدم و کاشتمشان. و چون يادم نبود که فلفل تند و تيز است و نبايد دستی را که مدتی با آنها تماس داشته به صورت ماليد، تا چند وقت صورتم سرخ شده بود. ولی آن تخمها هم سبز نشد.

وقتی با مادرجون صحبت کردم گفتند تخم فلفل را بايد در اسفند بکارم و خشک شدن گلدانم هم کاملا طبيعی و بدليل فصل بوده نه مراقبت بد من.

در اواسط اسفند مجددا فلفلهايم را کاشتم و منتظر ماندم.....پريروز ۲ جوانه خيلی کوچک ديدم. وای که چه ذوقی کردم! امروز هم ۷ تای ديگر. خيلی هيجان انگيز بود.

ولی دانه بودن هم برای خودش عالمی دارد. مدتها بيمزه و بی هيچ فعاليت و خاصيتی هستيد و فکر می کنيد بدرد لای جرز هم نمی خوريد. بعد در يک وقت خاص که نمی دانيد چه تفاوتی با ساير اوقات دارد، بهتان الهام می شود از جايتان تکان بخوريد. يک دفعه صاحب دست و پا شده ايد! سرتان را به زور و خجالت از زير خاک بيرون می آوريد و بعد از مدتی به يک موجود شگفت انگيز که عمری فکرش را هم نمی کرديد بتواند با شما نسبتی داشته باشد بدل می شويد. فوق العاده نيست؟!

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٥٦ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

کتاب های جديد

 

امروز رفتم انقلاب تا دو کتاب «می دانم که هيچ نمی دانم» و «جامعه باز و دشمنان آن» را بگيرم. تقريبا کل انقلاب را زير پا گذاشتم و تقريبا وقتی که مطمئن شده بودم که پيدا نمی شود (تمام شده بود) در يک مغازه يکی از دو جلد باقيمانده را خريدم! برای اطلاع کسانی که نمی دانند پوپر کيست (مانند خودم تا چند وقت پيش!)، می گويم که کارل پوپر فيلسوف، و فيزيک دان بزرگ قرن ۲۰ است که نظرات جالبی در مورد مفهوم دموکراسی و حکومتها دارد.

راستش اول از اينکه اين کتاب را پيدا نمی کردم خيلی ناراحت شدم. ولی به خودم گفتم اين نشانه خيلی خوبی است! معنيش اين است که افراد زيادی وجود دارند که اين کتابها را می خوانند و توی ويترين و کتابخانه ها خاک نمی خورند.

اطلاعاتی در مورد تعداد نسخ کتاب:
جامعه باز و دشمنان آن: چاپ سوم، ۷۰۰۰ نسخه
می دانم که هيچ نمی دانم: چاپ اول، ۱۶۵۰ نسخه

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٤۱ ‎ق.ظ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

عکس

 

هميشه وقتی عکسی را توی وبلاگ مردم می ديدم فکر می کردم تو خود وبلاگ upload اش کرده اند. ديروز به خيال خودم عکسی را upload کردم ولی وقتی رسيدم خانه فهميدم اصلا اين وبلاگ عکس را upload نمی کند. گشتم دنبال سايتی که بتوانم عکسم را تويش بگذارم و بتوانم link بدهم و برای ديدن عکس لازم نباشد به سايت اصلی مراجعه شود.

نتيجه تحقيقاتم شد عکسی که در زير در يادداشت دکوراسيون می بينيد. از آنجا که سايتی که عکس را گذاشته ام تنها اجازه 800MB مراجعه به اين عکس را می دهد و عکس من تقريبا 10KB دارد، فقط ۸۰،۰۰‌ بار می توان به اين صفحه مراجعه کرد. لذا از عموم علاقمندان به وبلاگم تقاضا می شود که خيلی صفحه تان را refresh نکنيد، چون شکلم تمام می شود. فکر بقيه را هم بکنيد. اينقدر خودخواه و بی ملاحظه نباشيد.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٤٢ ‎ب.ظ دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

شرمنده

 

شرمنده! اين عکس را من فردا درستش می کنم.

 

 
 

ريحانه

 

۳:٤٧ ‎ب.ظ دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

دکوراسيون

 

پرسش: آيا فکر می کنيد صندلی قرمز متعلق به رئيس است؟

پاسخ: کاملا اشتباه می کنيد. اين صندلی متعلق به خانم رئيس شرکت است!

توضيح: اين اتاق کار من نيست و گرنه چه جوری می توانستم اين مطلب را بنويسم؟

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۱٦ ‎ق.ظ دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

بچه ها مواظب باشيد!!!

 

فکرش را بکنيد داريد با دو نفر چت می کنيد و در همان حال چغلی يکيشان را پيش ديگری می کنيد. يک دفعه اشتباه می کنيد و پيغام را به کسی می فرستيد که داريد پشت سرش بد می گوييد! بدتر از اين تصور کنيد کسی که داريد پشت سرش صفحه می گذاريد رئيستان هم هست. چه حسی بهتان دست می دهد؟

اين اتفاق امروز در شرکت ما افتاد. بيچاره وقتی فهميد چه اشتباهی کرده دو دستی زد  توی سرش. شانسی که آورده بود اين بود که رئيس اون موقع پشت ميزش نبود. ولی چون کامپيوترش رو lock کرده بود، نمی شد کاريش کرد. نهايتا با همدستی يکی از بچه ها که همان موقعی که رئيس log in کرد، کليد escape را فشار داد پيغام رسوا کننده پاک شد و ماجرا ختم به خير شد.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:۳٦ ‎ب.ظ شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

الگوهای رفتاری

 

برخی از رفتارهای ما کاملا الگوبرداری شده از رفتار اطرافيانمان است، بی آنکه خودمان از کوچکترين اطلاعی داشته باشيم. حتی شايد خودمان را بخاطر آن رفتار هم سرزنش کنيم و فکر کنيم چرا من چنين رفتار گندی دارم! ولی بعضی وقتها الگوی همين رفتار را که عمری فکر نمی کرديم بخواهيم انتخابش کنيم می توان در آشنايانمان پيدا کرد. شايد بخاطر همين است که اينقدر در اهميت همنشين و دوست تاکيد شده.

يکی از گيرهای اخلاقی من يک حالتی شبيه جوش آوردن، از کوره در رفتن و پرتوقع بودن است که بعضی وقتها (بر همگان واضح و مبرهن است که من دختر خيلی خوش اخلاقی هستم! ؛) ) در خودم می بينم. مثلا مهمان داريم و چون عجله دارم به امير می گويم خيارها را پوست کند. امير با خونسردی تمام سينی را بر می دارد، چند بار می پرسد کدام خيارها را بردارد، چندتا خيار لازم است. بعد خيارها را آرام آرام می شويد، و می رود پای تلويزيون و در حالی که مشغول SMS بازی است خيارها را پوست می کند. در اين جور وقتها من تمام مدت دارم اخم کرده، امير را نگاه می کنم و حرص می خورم. ممکن است ۲-۳ بار هم با حالتی متلک وار چيزی به او بگويم و مثلا اگر بپرسد چاقو کجاست بگويم سر قبر من!

اشکالی که پيش می آيد اين است که بقيه واقعا از کار کردن با من شاکيند. هر دو طرف هم از دست ديگری ناراضيست. من فکر می کنم امير خوب کار نمی کند. امير هم فکر می کند که ريحانه خيلی بداخلاق است. هر کاری بکنی داد و بيداد راه می اندازد.

ديروز ما مهمان داشتيم (دارم فکر می کنم خوب شد ما يک مهمانی برگزار کرديم تا سالها سوژه وبلاگم شود!) من دقيقا همين مدل رفتاری را در مامان ديديم. البته احتمالا خيلی از مال من کمرنگتر است، چون هيچوقت کسی از دست اين اخلاق مامان من شکايتی نکرده! ولی ديدم من هم دقيقا همينکار را می کنم. فشار و اضطرابی که يک واقعه خارجی (مثلا رسيدن مهمان) بر من دارد، اينقدر زياد است که به خودم اجازه می دهم از همه انتظار داشته باشم کاملا تحت الفرمان من باشند و بدتر از همه اينکه کامل و بی عيب و نقص هم باشند. از همه ناراضی باشم، اخم کنم، متوقع باشم و نتيجتا اعمال متناسب با اين احساسات را بروز دهم.

در پايان بايد عرض کنم، درست است که من اين وصله ناجور را به مامانم چسباندم ولی خداييش، مامان آرام و کاردرستی دارم!

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢۸ ‎ق.ظ شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

تغيير

 

من امروز کسی را ديدم که چند سال می شد نديده بودم. امروز متوجه شدم چقدر خوشگل است. بعد فهميدم که اااااه خوب اين منم که عوض شده ام. من تا چند سال پيش آدمها را به ديد خوشگل يا زشتی برانداز نمی کردم البته منظورم اين نيست که خوشگلی يا زشتی آدمها چيزيست که فهميدنشان نياز به فکر کردن و دقت داشته باشد، ولی در مورد من اينطوری بوده. حتی الان هم برای اينکه بفهمم کسی ابرويش را برداشته، موهايش را رنگ يا هايلايت کرده بايد دقت کنم.

به لطف بزرگ شدن! تغيير افکار و هزاران دليل ديگر، من الان آدمها را از ديد خوشگلی زشتی هم می بينم. بدون هيچ زحمتی! نمی توانم بگويم متاسفم يا خوشحال. شايد دلم می خواست مثل قبل بودم، ولی خوب نيستم. همين.

فکر می کنيد ۱۰ سال ديگر من چه چيزهای ديگری را می فهمم که الان برای فهميدنشان بايد حسابی دقت کنم و حواسم را جمع کنم؟

 

 
 

ريحانه

 

۸:۳٠ ‎ب.ظ جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

هدف فقط ديدن است!

 

ديشب رفته بوديم عيد ديدنی خانه يکی از اقوام. بحث کشيد به اينکه تو عيد ديدنيها همه دور هم جمع نمی شوند، يکی زودتر می آيد، يکی ديرتر و ... اگر مثلا شامی ناهاری در کار بود، همه يک نقطه مشترک زمانی داشتند و می شد همه را ديد. بعد هم اينکه اگر يک کم مراسم شام و نهار را سبکتر برگزار کنيم خيلی هم به کسی فشار نمی آيد و هدف ديدن و دور هم جمع شدن است و از اين تيپ حرفها. 

شب که برگشتيم خانه متوجه شديم يکی از اقوام که در قم زندگی می کنند به همراه پسر و عروس و نوه هايشان آمده اند تهران. چون مدتها بود که نديده بوديمشان، برای نهار امروز دعوتشان کرديم. به همراهشان، خانواده عمه و عمو را هم دعوت کرديم، با خودمان جمعا ۲۲ نفر. به خودم گفتم لوس بازی در نيار، يک روز که هزار روز نمی شود و ... با حوصله و خوش اخلاقی تمام مهمانداری کردم. نهار خورديم و خوابيديم الان که بيدار شدم فهميدم که همه اين جمع (به همراه خودمان) خانه عمو اينها (که همين چند ساعت پيش در محضرشان بوديم) برای صرف شام دعوت داريم! واقعا چه می توان گفت؟ آيا هدف فقط ديدن و دور هم جمع شدن است؟ بعد می گويند چرا شام و نهار دعوت نمی کنند. معلوم است بخاطر اينکه به محض اينکه يک نفر اينکار را بکند، سايرين خود را موظف می دانند در اسرع وقت جبران زحمات کنند. اين وسط هم کلی زحمت اضافه تر برای اينکه خدای نکرده از نفر قبلی کمتر مايه نگذاشته باشی و مهمان را کم عزتی نکرده باشی!

سعی کنيم هميشه حد اعتدال را نگه داريم، نه از اين طرف بيفتيم، نه از آن طرف.

 

 
 

ريحانه

 

۱:۳۳ ‎ق.ظ جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

دروغ

 

تازگيها متوجه مکانيزم بامزه ای در خودم هنگامی که مسئله ای برای دروغ گفتن پيش می آيد، شده ام: وقتی چنين موقعيتی پيش می آيد، اولين اتفاقی که می افتد اين است که طرف مقابلم (کسی که قرار است به او دروغ بگويم) را ارزيابی می کنم. از دو حالت خارج نيست:

يا اينکه اصلا طرف برايم مهم نيست و به خودم می گويم چرا من بايد به خاطر چنين آدمی دروغ بگويم. بهتر بگويم اين آدم چندان عددی نيست که نظرش در مورد من آنقدر مهم باشد که حاضر باشم بخاطرش دروغ بگويم.

يا اينکه کسی است که دوستش دارم و برايش احترام قائلم که در اين صورت دلم نمی آيد به چنين فرد عزيزی دروغ بگويم. حتی اگر دروغ گفتن باعث از دست دادن اين آدم شود ولی باز هم راضی نمی شوم چنين بی حرمتی (دروغ گفتن) در حقش روا کنم.

فکر کنم اين روش بهتر از روشی است که در آن همه اش فکر کنی که دروغ بد است و اگر دروغ بگويم چنين و چنان می شود. يا چه منافع و مضراتی از دروغ گفتن يا نگفتن در اين لحظه عايدم می شود. البته روش و شيوه هر کس برای خود او بهينه است.

 

 
 

ريحانه

 

۱:۱٩ ‎ق.ظ جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

کشف خيلی بزرگ

 

[اين قسمت پاک شده است!!] 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠٧ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

حيف...

 

با وجود خستگی زياد، مطالب خارق العاده ای در باب تربيت نوشته بودم! که متاسفانه کامپيوتر هنگ کرد و تمام آن مطالب به باد هوا رفت. شما واقعا مطالب ارزشمندی را از دست داده ايد. متاسفم!

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٢٢ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

مغز بيکار

 

مسيحيها يک مثلی دارند که می گويد شيطان برای دستهای بيکار کار درست می کند. می خواهم تعميمش بدهم و بگويم شيطان برای مغزهای بيکار هم مشغله درست می کند. واقعا که من آخر آدم آدم نشو هستم! دو روز نيست که بيکارم و باز هم همان آش و همان کاسه. اميدوارم مجددا سرم شلوغ شود که اين افکار مغشوش از سرم بيرون بروند.

الان داشتم فکر می کردم اگر تمام افکار توی سرم را بريزم تو اين وبلاگ، دقيقا شبيه آن وبلاگهايی خواهد شد که وقتی می خوانمشان به خودم
می گويم: هييييشششش، اينها کيند ديگر!

نتيجه اخلاقی: ممکن است آن آدمها هم به همان باشعوری من باشند!

خيلی جدی نگيريد. D:

 

 
 

ريحانه

 

۱:٤٩ ‎ب.ظ یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

بدون شرح!

 

پسرخاله دست و دلباز من در آخرين ديدار، تکه ای از موهايش را به حميد هديه کرد!

***************************************************************

هميشه برايم سؤال بود که چرا مراسم عزاداری در تلويزيون فقط تا غروب همان روز ادامه دارد. با خودم گفته بودم شايد روز عربی از اذان مغرب روز قبل شروع و تا اذان مغرب همان روز ادامه دارد. در مشهد همين وضعيت را (پايان عزاداری بعد از اذان مغرب) ديدم. به من گفتند به قول قديميها موقع اذان مغرب خون باطل می شود و عزاداری پايان می يابد.

***************************************************************

يکی از رسومی که جديدا باهاش آشنا شدم: اگر در سحرگاه روز اول ربيع الاول (پايان ماه صفر) در هفت مسجد را بزنید و به پيامبر (شايد هم به امام زمان، خيلی مطمئن نيستم) بشارت فرارسيدن ماه ربيع الاول را بدهید حاجتتان برآورده می شود.

 

 
 

ريحانه

 

٥:۳٧ ‎ب.ظ شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

دموکراسی اسلامی

 

به مناسبت روز ۱۲ فروردين تلويزيون داشت مصاحبه ای را با آقای مطهری نشان می داد که در مورد عدم استفاده از کلمه دموکراسی در جمهوری اسلامی صحبت می کرد. ايشان می گفتند که کلمه دموکراسی در جمهوری اسلامی نهفته است و «چو صد آمد نود هم پيش ماست و اگر کلمه دموکراسی به جمهوری اسلامی اضافه می شد در آينده وقتی ان شا‌‌ء الله مردم با آزاديهای جديد روبرو شدند اين شبهه برايشان پيش می آمد که اين آزاديها ناشی از جمهوريت اسلامی است و يا کلمه دموکراسی. سپس صحبت را به مفهوم دموکراسی در اسلام و تفاوت آن با دموکراسی غربی کشاند و اينکه دموکراسی غربی آزادی حيوانی و آزاد کردن تمايلات تا حدی است که به حقوق ديگران خدشه وارد نکند. برای واضح شدن قضيه مثالی زد:

وقتی کوروش به بابل حمله می کند، در اعلاميه ای به مردم آنجا اعلام می کند که هر کس آزاد است که به هر دينی که اعتقاد دارد ادامه دهد. يا مثلا ملکه انگليس به هندوستان می رود و می خواهد وارد معبدی شود. چون خود هندوها موقع رسيدن به جلوی بت کفشهايشان را در می آوردند اين خانم برای نشان دادن احترام از سر کوچه کفشهايش را در می آورد. از نظر غرب اين نشانه دموکراسی و احترام به انسانها و مذاهبشان است.

ولی در اسلام اين آزادی را نداريم. حضرت ابراهيم برای بيداری انسانها وارد بتخانه شده بتها را می شکند و تبر را بر روی دوش بزرگترين بت قرار می دهد. يا پيامبر وقتی وارد مکه می شود تمام بتها را از بين می برد. اين کارها از نظر غربيها کاملا با دموکراسی منافات دارد ولی با دموکراسی اسلامی که هدف اصلاح انسانهاس کاملا همخوانی دارد.

راستش خيلی برايم عجيب بود. نه از اينجهت که حرفهايش دروغ بود بلکه از اين جهت که من هيچوقت به اين چيزها از اين جهت فکر نکرده بودم. مدتها بود که با روشنفکری تمام در مورد دين و نظراتش نگاه می کردم و فکر می کردم که دين همانجوری که من فکر می کنم دموکراسی را تعريف می کند.

هميشه به خودم می گفتم همانطور که پيامبر نمی پسندد کسی بخاطر اعتقاد شخصی به خودش اجازه دهد و بيايد مسجد را آتش بزند اين عمل را در مورد ساير اديان نيز نمی پسندد. ولی الان واقعا نمی دانم. البته می توانم همچنان به توجيه کردن خودم ادامه بدهم و بگويم نه خوب پيامبر وظيفه ارشاد مردم را داشته و يا اينکه پيامبر قبل از اينکه بتها را بشکند کلی با مردم صحبت کرده تا آنها را هدايت کند ولی نهايتا فرقی در کل قضيه نمی کند. پيامبر هدايت مردم و دعوت به اسلام را تنها چيز قابل قبول می دانسته است و بت پرستی را کاملا باطل و غيرقابل قبول. و به نظر نمی رسد در اين مورد قائل به دموکراسی بوده باشد.

پس با اين آيه چه کنم:‌ «قد تبين الرشد من الغي» راه رشد از راه گمراهی مشخص شده؟ و آياتی که به پيامبر می گويد برای هدايت مردم خيلی خودش را به تکلف نيندازد که او «ليس عليهم به مسيطر» تو بر آنها هيچ سيطره و تسلطی نداری. خوب اگر قرار است به زور و سيطره بر مردم دين را تدريج نکرد پس توجيه حرف آقای مطهری چيست؟ نمی دانم. من هيچ وقت نشنيده ام که پيامبر مشرکان را به خاطر اعتقادشان قتل رسانده باشد تنها چيزی که وجود دارد اين است که قرار است مکه از مشرکان خالی شود کسانی که می خواهند در مکه بمانند بايد ايمان بياورند. (آيا معنيش اين است که کسانی که نمی خواهند ايمان بياورند بايد از مکه بروند يا اينکه بايد کشته شوند؟) هر چند اين حرف هم با اصول دموکراسی غربی منافات دارد.

يعنی من به عنوان مسلمان بايد بگويم دموکراسی غربی کشک؟!

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:۱۳ ‎ب.ظ پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

۱۴۰،۰۰۰ ياسين

 

مامان از قول يکی از خانمهای بهزيستی تعريف می کرد که يک خانم خيلی روحانی و با کمالات و با دين و ايمانی حضرت فاطمه را در خواب می بيند. ايشان می گويند يک بلای خيلی بزرگ و بدی (که همانا تحريم و جنگ است) قرار است برای ايران اتفاق بيفتد. ولی اگر مردم تا اربعين (آخر صفر) ۱۴۰،۰۰۰ ياسين بخوانند اين بلا مرتفع می شود. مامان اينها را تعريف کرد و گفت که قبول کرده که ۱۰ تا ياسين بخواند. می گفت خواندن قرآن که ضرر ندارد. هم يک ثوابی دارد و هم ممکن است فايده ای داشته باشد.

جديدا دارم به اثرات بد به تحريف کشيده شده بعضی از اعتقاداتمان فکر می کنم، که يکی از آنها دعاست. البته اول بگويم که واقعا به دعا و اثراتش اعتقاد دارم. ولی فکر نکنم کار کرد و اثر دعا به صورت يک معجزه و يک الهام درونی در ذهن سران شورای امنيت و يا آمريکا باشد تا از فکر حمله به ايران منصرف شوند.

بدتر از همه اين است که فکر می کنم که برای ما دعا کردن شده حلال همه مشکلات. هر چقدر دلمان خواست خرابکاری و بی فکری و حماقت بکنيم (در همه زمينها من جمله ازدواج)‌ آخرش هم دعا کنيم که ان شاء الله طوری نمی شود، يا اگر طور بدی شده، خدا خودش يک جوری درستش کند ورد زبانهايمان شده «توکل کن به خدا، همه چيز خودش درست می شود» و ....بعدش هم دلمان خوش است که داريم يک کاری می کنيم. خوب بالاخره دعا کردن و خواندن ۱۴۰،۰۰۰ ياسين کم کاری نيست که! و خودمان را توجيه کنيم که کاری که از دست ما بر نمی آيد، همين دعا کردن بر می آمد انجامش داديم، بقيه اش را خدا خودش درست کند.

واقعا اگر شما جای خدا نشسته بوديد حاضر بوديد برای چنين مردم تنبل و تن پروری انگشتتان را هم تکان دهيد؟ مگر خدا بيکار است که اين همه قانون و نظامی را که برای دنيا تدوين کرده با دو خط دعا همشان را بريزد دور؟ هر کاری يک اثری دارد. وقتی کاری را انجام می دهيم بايد بدانيم که ممکن است اثر نامطلوبی هم داشته باشد اگر آمادگيش را داريم شروع کنيم، اگر نداريم دعا کردن برای اينکه آن اتفاق بد نيفتد
بی فايده است. به قول يک نفر ما انتظار داريم با دعا کردن ۲×۲ مان بجای ۴ تا بشود ۷ تا. در حاليکه تا قيام قيامت هم ۲×۲=۴ است.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠٦ ‎ب.ظ چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

يک سر و هزار سودا

 

  • می خواهم دکترای ايران قبول شوم. بايد برای کنکور دکتری آماده شوم.
  • شايد هم بدم نيايد برای دکترا به خارج بروم. برای همين بايد زبان بخوانم و تافل امتحان بدهم.
  • کار کردن را هم دوست دارم. اصلا مگر تنها راه زندگی دکترا خواندن است. مهم اين است که آدم کاری را که انجام می دهد دوست داشته باشد. برايش وقت بگذارد و کارش ارضا کننده باشد.
  • دوست دارم خيلی کتاب بخوانم. يک عالمه کتاب داستان قشنگ دستم رسيده کلی کتابهای روانشناسی قشنگ سراغ دارم.
  • اين کتابهای روانشناسی تمرينهای خيلی خوبی دارند. دلم می خواهد آنها را انجام دهم.
  • دلم می خواهد حداقل هفته ای ۱ روز شنا بروم. دلم می خواهد شنای پروانه را يادبگيرم.
  • آواز خواندن را هم خيلی دوست دارم. بايد برای کلاسم بيشتر وقت بگذارم.
  • رقصيدن هم به عنوان ورزش خوب است هم اينکه خيلی آرام بخش و قشنگ است. دلم می خواهد چيزهايی را که يادگرفته ام تمرين کنم و باز هم کلاسم را ادامه بدهم.
  • نوشتن در اين وبلاگ را هم دوست دارم. دلم می خواهد هر شب يک چيزی بنويسم.
  • دلم می خواهد خوب و شيک لباس بپوشم. برای همين بايد وقتی را هم به خريد کردن اختصاص دهم.
  • دوستهای خيلی خوبی دارم. دلم می خواهد بيشتر با آنها در تماس باشم. بيشتر ببينمشان بيشتر بهشان زنگ بزنم.
  • احساس می کنم در کارهای خانه خيلی کمک نمی کنم. بايد وقت بيشتری را به خانواده اختصاص دهم.
  • خدای من چه جوری می توانم به اين کارها سر و سامان بدهم. بايد بعضی هايشان را حذف کنم يا مشکلم برنامه ريزی است؟

     

     
     

    ريحانه

     

    ۱:٢٠ ‎ب.ظ چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥

     

    علامت مشخصه

     

    ديروز فاطمه (همکارم) ازم پرسيد نيلوفر ر. را که جديدا در شرکت استخدام شده می شناسم. از بچه های دانشگاه ۲ سال پايينتر از ما بود. نمی شناختمش. مثل اينکه فاطمه از او هم پرسيده بود که مرا می شناسد و او هم جواب داده بود همونی که ابروهای خيلی مشکی دارد؟!

    جالب است که چه چيزهايی ممکن است به عنوان علامت مشخصه آدم بکار رود. من که عمری فکر نمی کردم ابروهايم اينقدر مشکی باشد که کسی با آنها مرا بياد داشته باشد.

     

     
     

    ريحانه

     

    ۳:۱٢ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

     

    نصفه دوم تعطيلات

     

    ما داريم می رويم مشهد. البته تا همين ديشب هم قرار بود ما بچه ها! بمانيم. چون من واقعا حوصله مشهد رفتن و مهمونی و عزاداری و ... را نداشتم. ولی ديشب حس کردم مادرجون و آقاجون خيلی وقت است منتظرمان هستند بندگان خدا ناراحت می شوند. برای همين تصميم گرفتم بروم. حالا اگر دو روز ديگر من دکترا قبول نشدم نگوييد چرا درس نخواندی. من تمام تعطيلات عزيزم را مسافرت رفتم و در ساير مواقع هم داشتم خستگی اين مسافرتها و کار را در می آوردم.

     

     
     

    ريحانه

     

    ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

     

    کنسرو قليه ماهی

     

    من هر روز بايد برای ناهار، غذا به شرکت ببرم. ديشب پلو داشتيم ولی خورش نداشتيم. کنسرو ماهی تن و قورمه سبزی داشتيم ولی فکر کردم روغن ماهی تن برای سرماخوردگيم خوب نيست، قورمه سبزی هم خيلی دوست ندارم چه برسد به کنسروش. اين بود که گفتم می روم شرکت و از سوپر نزديک شرکت يک خورش مائده می خرم. امروز که رفتم خورش بخرم فروشنده گفت فقط کنسرو قرمه سبزی، فسنجان، تن و قليه ماهی دارد. با خودم گفتم قرمه سبزی و تن که بدلايل ديشب منتفی است. فسنجان هم گردو و ادويه دارد برايم خوب نيست. قليه ماهی بخرم که تا بحال نخوردم ولی خيلی ازش تعريف شنيدم.

     

    برای کسانی که ممکن است مثل خودم تا به حال قليه ماهی نخورده باشند توضيح می دهم اين خورش شبيه قورمه سبزی است، با ماهی پخته می شود و خيلی خيلی هم تند و پر ادويه است! نتيجتا من هم قورمه سبزی که دوست نداشتم خوردم، هم ماهی تن، و هم ادويه تندی که می خواستم نخورم. اين هم نتيجه انتخاب از طريق حذف گزينه های نامناسب!

     

     
     

    ريحانه

     

    ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

     

    تفاوت آدمها!

     

    ديشب مهمانی به خانه ما آمده بود که بخاطر تغييرات هندسی ميدان نزديک خانه مان يک کم دچار مشکل شده بود. می خواست مسيری را که آمده برای ما توضيح دهد و گفت که از روبروی تعميرگاه دوو رد شده است. مامان از من پرسيد اين اطراف تعميرگاه دوو داريم من هم جواب دادم در خيابان کناری (که تقريبا اگر هر روز نه، هفته ای ۲-۳ بار از جلويش می گذريم).

     

    فکر کردم اگر اين سوال را من از مامان پرسيده بودم مامان حتما بخاطر اينکه هيچوقت به هيچ چيز دقت نمی کنم سرزنشم می کرد. ولی من مثل آدمهای مودب و فهميده هيچ برويش نياوردم، ولی بجايش الان دارم پشت سرش حرف می زنم! و احتمالا ۱۰ سال ديگر کاملا چنين خاطره ای را فراموش خواهم کرد و دخترم را بخاطر بی دقتی و ... سرزنش خواهم کرد.

     

    می خواهم بگويم خيلی وقتها ما ممکن است با خودمان بگوييم که من مثل فلانی نيستم که بهمان کار را بکنم دليلش هم اينکه بببينيد من دارم بجای بهمان کار پيسار کار را می کنم پس من با فلانی فرق دارم. در حاليکه تنها چيزی که متفاوت است جايگاه من با فلانی است که باعث شده که من نتوانم يا نخواهم بهمان کار را بکنم و اگر در همان موقعيت قرار بگيرم همان کار را خواهم کرد. شايد يک دليلی که من خيلی می ترسم نظرم را در مورد کارهای ديگران بدهم همين باشد.

     

    لطفا بعضيها اين يادداشت را به مسائل ديگری ربط ندهند!

      

     

     
     

    ريحانه

     

    ٧:٤٠ ‎ب.ظ یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥

     

    نبوغ

     

    بعضی وقتها اينقدر از نبوغ خودم حيرت می کنم حيرت می کنم حيرت می کنم که مپرس! خداييش اين تبارک الله احسن الخالقين که گفته اند در وصف هوش سرشار من بوده! لطفا اينجا را ببينيد. و لطفا با آرشيو ساير اعضای persianblog.ir مثلا اين يكی مقايسه بفرماييد. اين نتيجه يكی از اندک موارد هوش بنده می باشد. البته برای درک بهتر قضيه بايد توجه کنيد که بنده اندازه بز از HTML سر در نمی آورم و اينكار نتيجه تقريبا ۱ ساعت ور رفتن من با اينترنت بود. جان من كف نكرديد؟!

     

     
     

    ريحانه

     

    ٩:۱۸ ‎ب.ظ شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥

     

    پسرخاله دست و دلباز من

     

    پسرخاله من محمد ۷-۸ ساله است و عاشقانه برادرم، حميدرضا، را که ۲۴ ساله است، دوست دارد. هر بار که محمد حميد را می بيند (خاله ام در مشهد زندگی می کند و ما در تهران) گذشته از همه ماچ و بوسه ها و قربون صدقه رفتنها و ... حتما کادويی هم به او می دهد. در ضمن اين پسرخاله ما مقادير متنابهی هم خسيس است و اين خست حتی شامل کادويی که به حميد که اينقدر هم دوستش دارد می شود. تقريبا تمام کادوهايی که تا به حال به حميد داده يا از کس ديگری گرفته و يا چيزی را هديه می کند که کاملا از دور خارج است.

    اين بار هم پس از اينکه شرم و حيای اول ديدار ريخت، محمد کادويش را که شامل ۶-۷ تا خودکار، مداد و چند عکس برگردان درب و داغان و يک حلقه انگشتری بود، به حميد داد. نکته جالب در مورد اين مداد خودکارها خراب بودن همه شان بغير از يک مداد نوکی بود. همان موقع شوهر خاله ام گفت:‌ َِ«اين محمد هر چی خودکار و مداد تو خانه داشتيم برای پسرخاله اش جمع کرده» محمد هم گفت:‌«همشان را امتحان کردم همه خراب بودند!» تا روز آخر محمد مداد نوکی به همراه حلقه انگشتری را (که در يک مسابقه جايزه برده بود) از هم بين کادوها برداشت. و بدين ترتيب پسرخاله دست و دلبازم نهايت لطف و مرام را در حق عشقش بجا آورد!

     

     
     

    ريحانه

     

    ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥

     

    شب اولين روز کاری سال

     

    سرمای بدی خورده ام. فردا صبح هم بايد بروم سرکار. دلم می خواهد فيلم شبکه ۲ را که نمی دانم چيست ببينم ولی چشمهايم دارند روی هم می افتند. اميدوارم فردا روز خوبی باشد.

     

     
     

    ريحانه

     

    ٩:٠٢ ‎ب.ظ جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

     

    توضيح

     

    ما امروز از شمال برگشتيم. چون آنجا به اينترنت دسترسی نداشتم امروز مطالبی را که نوشته بودم را upload کردم.

     

     
     

    ريحانه

     

    ۸:٥٦ ‎ب.ظ جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

     

    ریحانه بداخلاق

     

    امروز من بداخلاق بودم. صبح با امیر سر اینکه به حرفم توجه نکرده بود دعوایم شد. بعدش هم با مامان و بابا بخاطر اینکه ماهی‌ها را روی پالتوی من گذاشته بودند و خونشان (مطمئن نیستم خون ماهیها سرخ باشد ولی آبشان که قرمز بود!) روی آن ریخته بود، دعوا (البته بیشتر در حد غرغر بد بود تا دعوا) کردم. بعد از آن هم نمی‌دانم چرا ولی کلا سرحال نبودم. جالبتر از همه اینکه در تمام مدت با خودم کلنجار می‌رفتم که دلیلی برای بداخلاقی ندارد. و اگر هم داشته باشد هیچ چیزی ارزش خراب کردن روزم را ندارد و باید سعی کنم تا سرحال باشم. نهایتا بعد از تقریبا ۲ ساعت پیاده روی، خوردن یک بستنی، درست کردن و خوردن شام، و نهایتا دیدن یک فیلم در ساعت ۱۰ شب احساس می‌کنم حالم سر جایش آمده و دیگر بداخلاق و عصبانی نیستم. فکر می‌کنم باید به خودم به خاطر اینکه تا این حد بر اعصاب و احساساتم کنترل داردم، تبریک بگویم! :-d

    نوشته شده در ۳ فروردین ۸۵

     

     

     
     

    ريحانه

     

    ۸:٥۳ ‎ب.ظ جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

     

    دومین روز سال

     

    امروز رفتیم تله کابین. رفته بودم دستشویی، دختری که داشت دستهایش را می‌شست بدون بستن شیر آب از دستشویی بیرون رفت. خانم کناری به او گفت: "خانم شیر آب را باز گذاشته اید." دختر گفت: "آره باز گذاشتم." خانم گفت: "شیر آب را نمی‌بندید؟" دختر هم جواب داد: "نه، دستهایم کثیف می‌شود" و در برابر چشمان حیرت زده ما از دستشویی بیرون رفت.

     

    توضیح ضروری: این دختر خانم شاخ نداشت. اصلا هم قیافه عجیب غریبی نداشت.

     

    ****************************************************************

     

    خاله من ماماست. امروز رفته بودیم پیاده روی، من هم با او در مورد سزارین و زایمان طبیعی و اینکه چقدر جدیدا تمام زایمانها بصورت سزارین انجام می‌شود، صحبت کردم. خاله‌ام می‌گفت الان تخصص زنان و زایمان تنها برای زنان مجاز است. و لذا تقریبا همه دکترهای زنان و زایمان کنونی زن هستند. مشکلی که کار زنان با مردان وجود دارد این است که یک زن هیچوقت به اندازه یک مرد نمی‌تواند برای کارش وقت و مایه بگذارد. زایمان طبیعی نسبت به سزارین دردسر خیلی بیشتری دارد. هم از این جهت که قابل برنامه‌ریزی نیست و اگر درد زایمان شب فرارسد باید همان وقت دکتر حاضر شود همین که مراقبت بیشتری نیاز دارد. این موضوع گذشته از قضیه مالی، باعث شده که پزشکان تمایلی به زایمان طبیعی نداشته باشند و بیماران خود را توجیه می‌کنند که سزارین کنند. او می‌گفت که در بیمارستان آنها ۸۰٪ زایمانها به صورت سزارین انجام می‌شوند. او گفت جدیدا بیمه سعی در سختگیری کردن در دادن هزینه سزارین دارد و جز در موارد ضروری که به تشخیص تیم پزشکی برسد، پول عمل را نمی‌دهد. ولی این رویکرد هم تغییری در کل فرایند ایجاد نکرده است چرا که پزشک از بیمار می‌خواهد که شب به بیمارستان برود سپس در گزارش که توسط پرستاران همان بخش تهیه می‌شود، نوشته می‌شود که بیمار بدلیل درد زایمان به بیمارستان مراجعه کرده و بدلیل اینکه بچه تپش قلب نداشته یا هر دلیل دیگری، تشخیص سزارین داده شده است.

     

    ادامه حرفهای او واقعا غم انگیز بود: او می‌گفت در مواردی پزشک بدلیل کمبود وقت بجای سزارین کردن در ۴۰ هفتگی در وقت دیگری مثلا در ۳۸ هفتگی سزارین انجام می‌‌دهد. بالفرض در ۷۵٪ از این موارد مشکلی پیش نمی‌آید. و از ۲۵% باقیمانده، نیمی با ۱ روز مراقبت در بیمارستان مرخص شوند ۱۲.۵٪ دیگر دچار عوارض جدی می‌شوند که تا مدتها خانواده، پزشک، کودک، تخت بیمارستان، پول جامعه و ... را درگیر خواهند کرد. تمام این عوارض فقط و فقط بخاطر ساده کردن کار در یک مورد پیش می‌آید. حرف کشید به جامعه و مردم و اجتماع بیمار ما و اینکه یک سیکل معیوب باعث بدتر و بدتر شدن اوضاع می‌شود. می‌گفت آدم پس از مدتی حساسیت خود را هم از دست می‌دهد. من وقتی می‌بینم بیمار، پرستار و پزشک هم راضی به سزارین هستند می‌گویم به من چه ارتباطی دارد که در مورد عوارض آن صحبت کنم و موارد بسیاری از این دست.

     

    به خودم می‌گویم من چقدر از حساسیتهایم را از دست داده‌‌ام. چقدر بخاطر اینکه سایرین کار اشتباهی را انجام می‌دهند به خودم اجازه می‌دهم که من هم آن کار را انجام دهم. یادم می‌آید که من هر روز صبح که به شرکت می‌آیم مثل سایرین اول سر فرصت ایمیلهایم را چک می‌کنم این کار را بعد از ناهار و قبل از خروج از شرکت هم انجام می‌دهم. به خودم قول دادم که از شنبه (اولین روز کاری) این کار را به دو نوبت ۱۵ دقیقه‌ای کاهش دهم. البته باز هم زمان نسبتا طولانی است ولی ....

    باید بیشتر مواظب کارهایم باشم.

     

    نوشته شده در ۲ فروردین ۸۵

     

     

     
     

    ريحانه

     

    ۸:٤٩ ‎ب.ظ جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

     

    سالی که گذشت

     

    داشتم در مورد سال ۸۴ و اتفاقاتش فکر می کردم. احساس می کنم امسال از سالهای سخت زندگیم بوده است. نمی دانم شاید بخاطر این است که همیشه اثر مشکلات و شادیهای زندگیمان رابطه نمایی با زمان دارند. ولی با این وجود فکر می کنم که امسال سال خیلی پرباری در زندگیم بوده است.

     

    سال پیش با غصه پروژه و دریافت رد شدن ۲ مقاله ای که در مورد پروژه ام داشتم شروع شد. این غصه با دریافت جواب قبولی همین مقاله‌ها در ۱۰ فروردین ماه، در کنفرانس دیگری تا حدودی برطرف شد. نهایتا با همه اضطرابها، نگرانیها و دلواپسیهایم در مورد پروژه با گرفتن نمره ۲۰ و تشویق اساتید و دانشجویان از آن به طور کامل برطرف شد. شاید اگر از اول خودم را در اینجایی که الان هستم قرار می‌دادم اینقدر خودم را عذاب نمی‌دادم.

     

    بعد از این که تا حدودی از اضطرابم برای پروژه که در این ۲ سال به صورت یک خوره همواره با من بوده راحت شدم،...

    [اين قسمت پاک شده است!]

     

    یکی از دستاوردهای بزرگ من در این سال درک ارزش و اهمیت دوستانم بود. من همیشه معتقد بودم که دوستان من نشانه آشکار لطف خدا در زندگی من بوده است. دوستان من همیشه در سختیها و شادیهای زندگیم در کنار من بوده‌اند. ولی به طور خاص امسال خیلی زیاد به ارزششان پی بردم. عمیقا از همه آنها و و از خدای عزیزم به خاطر اینکه در مواقع مناسب آنها وارد زندگیم کرده بسیار سپاسگذارم.

     

    امیدوارم سال ۸۵ شامل درسهای جدیدی در زندگیم باشد (که این نشان دهنده این است که من درسهای قبلی زندگی را یاد گرفته ام) و من بتوانم آنها را به خوبی بیاموزم و قویتر، شادابتر، مهربانتر و آرامتر شوم. پس سال ۸۵ سلام به تو و تمام اتفاقات و حوادث تلخ و شیرینت.

     

    نوشته شده در ۱ فروردین ۸۵

     

     

     
     

    ريحانه

     

    ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥

     

    سال نو مبارک!

     

    سال نو مبارک. ما داريم می رويم شمال! به همه خوش بگذرد و سال خوبی را شروع کنيد.

     

     
     

    ريحانه

     

     
    ريحانه



    نویسندگان
    ريحانه


    آرشیو وبلاگ
    شهریور ۸٧
    امرداد ۸٧
    خرداد ۸٧
    اردیبهشت ۸٧
    اسفند ۸٦
    دی ۸٦
    آذر ۸٦
    آبان ۸٦
    شهریور ۸٦
    امرداد ۸٦
    تیر ۸٦
    خرداد ۸٦
    اردیبهشت ۸٦
    فروردین ۸٦
    اسفند ۸٥
    بهمن ۸٥
    دی ۸٥
    آذر ۸٥
    آبان ۸٥
    مهر ۸٥
    شهریور ۸٥
    امرداد ۸٥
    تیر ۸٥
    خرداد ۸٥
    اردیبهشت ۸٥
    فروردین ۸٥
    اسفند ۸٤

    لینک دوستان
    خورشيد خانوم
    ساروی کيجا
    از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
    نيلوفر و بودنش
    A Weblog to Share Files
    آفتاب سبز
    حباب
    از پشت يک سوم
    ماجراهای روزانه من
    يک محسن
    وبلاگ فارسی
    قالب وبلاگ
    اخبار جهان
    اخبار فاوا
    تالارهاي گفتگو
    خرید اینترنتی

    خروجی وبلاگ
    feed

    پشتيباني
    وبلاگ فارسی

     
    [ منزل | قديما | تماس ]