یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:٤٦ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

سال نو مبارک!

 

اگر اشتباه نکنم ما آخر اسفند ۷۹ به اين خانه اسباب‌کشی کرديم.از آن سال تا بحال (به اضافه چندين سال قبلش) هيچوقت عيدها خانه نبوديم. برای همين سبزه نيانداختيم، ماهی عيد نخريديم و اگر هم سفره هفت‌سينی درست کرديم فقط برای چند ساعت پيش از حرکت بود. اما امسال فرق می‌کرد. مثل هميشه از قبل برنامه خاصی برای مسافرت نداشتيم ولی در آخرين روزها کل موضوع مسافرت زير سوال رفت. عيد تهران هم برای خودش لطفی دارد.

اين شد که مامان ديروز سبزه خريد با يک گلدان گل نمی‌دانم چی‌چی که پر از گل‌های نه چندان کوچک بنفش است. و امروز من و برادرم ۲ تا ماهی قرمز خريديم. ماهی‌هايمان اصلا کوچولو نيستند. مامان می‌گويد مگر می‌خواستيد بخوريدشان که ماهی‌های به اين بزرگی خريده‌ايد! و اينکه اين ماهی‌ها اينقدر گنده‌اند من از آنها می‌ترسم خودتان بايد آبش را عوض کنيد. من که حساب کارم معلوم است. بين همه موجودات زنده فقط از آدم و مورچه سياه کوچولو نمی‌ترسم. (مورچه‌های ريز قرمز به نظرم خيلی بدجنسند!) عوض کردن آب اين ماهی‌های خرسک می‌افتد گردن امير.

ماهی‌ها را که می‌خريديم آقای ماهی‌فروش داشت زير لب غر می‌زد که «بعضی‌ها فکر می‌کنند با بچه طرفند! می‌‌گويد بگذار پای عيدی!! بهش ‌می‌گم مگه کسی به من عيدی می‌دهد که من به تو عيدی بدهم. می‌گه خدا بهت عيدی می‌ده!! فکر کرده با چرب زبانی می‌تواند کارش را پيش ببرد.» مرجع تمام اين غرغرها خانمی بود که قبل از ما ماهی خريده بود. خنده‌ام می‌گيرد احتمالا بنده خدا خواسته با زبان خوش تخفيف بگيرد که گير يک آدم اخمو افتاده است.

يک خبر خوش هسته‌ای هم اين که احتمالا به من عيدی داده‌اند. «احتمالا» از اين جهت که شايد آخرين باری که موجوديم را چک کرده‌ام رقم درست يادم نمانده باشد. هرچند مبلغش اصلا زياد نيست ولی چون تقريبا فقط ۷ ماه تمام‌وقت کار کرده بودم و عيدی به کارمندان پاره‌وقت تعلق نمی‌گيرد و اوضاع شرکت هم خراب است فکر نمی‌کردم اصلا چيزی بهم بدهند که ظاهرا اشتباه می‌کردم.

و نهايتا اينکه امسال يک سفره هفت‌سين درست حسابی درست کرديم.

سال نو مبارک.

راستی در اين سال جديد قصد داريد چه کاری را انجام دهيد يا ندهيد؟

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۳٢ ‎ق.ظ جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥

 

پوخيت

 

بصورت تقريبا تصادفی امروز برگشتم اولين يادداشت‌های وبلاگم را نگاه کردم و ديدم ای دل غافل من دقيقا در ۲۴ اسفند ۸۴ وبلاگم را راه‌اندازی کرده‌ام و چون ساعت ۱۱:۳۰ شب بود گفتم زود بيايم و قبل از ساعت ۱۲ يک چيزی بنويسم و ذخيره کنم تا سرفرصت کاملش کنم که اين ساعت نادقيق پرشين وبلاگ‌ (۱ ساعت جلو است) حساب کتاب من را بهم ريخت.

اولا بگويم که متوجه شدم که چقدر من باشعور بوده‌ام و چقدر حرف‌های مهمی می‌زدم. نه اينکه مثل الان‌ها نوشته‌های ۴ خطی بنويسم. خلاصه که برای خودمان پوخی بوديم.

بعدش هم که بگويم فکر نکنيد الان کمتر برای خودمان پوخی هستيم!! ۲ مشکل وجود دارد يکی اينکه خيلی خيلی سرمان شلوغ است. و دوم اينکه راستش ديگر خيلی با نوشتن در اينجا راحت نيستم. اوايل که می‌نوشتم تقريبا هيچ آشنايی مطالبم را نمی‌خواند و هر چه دل تنگم می‌خواست می‌گفت. الان ديگر اينجوری نيست.

مجموعه اين دو دليل باعث کاهش پوخيت ظاهری من شده که مطمئنا شماها عاقل‌تر از آن هستيد که فکر کنيد من کمتر از قبل پوخ هستم. (نمی‌دانم چرا گير دادم به اين کلمه پوخ و ول کن معامله هم نيستم)

حالا بروم سر اصل مطلب که بخاطرش آمدم پای وبلاگ. داشتم عکس‌های بچگيم را نگاه می‌کردم و ديدم که واااااای من بيچاره چه می‌کشيدم از دست اين موها. فکرش را بکنيد چتری‌های من تقريبا تا ۸ سالگی کاملا جلوی چشم‌هايم بوده يعنی پايين‌تر از ابروهايم. الان فکر وجود چنين مانعی جلوی چشمم کلی کلافه‌ام می‌کند. ای خدا چه کشيده‌ام من!

بعدش هم اينکه تو خانه تکانی‌ها با مامان رفتيم سراغ کمد لباس‌های مهمانی و با قصد آتش زدن به مال لباس‌ها را بررسی کرديم تا هر لباسی که مدتی است استفاده نشده از دور خارج کنيم. يک کت شلوار بود که خان داداش!! برايم از مکه سوغات آورده بود. و چون خيلی وقت بود نپوشيده بودمش گفتم احتمالا ديگر هم نخواهم پوشيد که مامان گفت لازم نيست حتما مهمانی بپوشی. يک مدت تو خانه تنت کن بعد بگذار کنار. اين شد که چند روز پيش بعد از مدتها اين لباس را پوشيدم. شلوار لباس يک جوری بود، همش احساس می‌کردم يک جای کار مشکل دارد. از اين شلوارهای زيپ‌دار بود که قاعدتا زیپ جلوی شلوار است. ولی انگار که شلواری را پشت و رو پوشيده باشی، اذيتم می‌کرد. خلاصه از اطلاعات خياطی مامان در مورد طول ساسون جلو و پشت و ... استفاده کردم و متوجه شدم که زیپ برای پشت شلوار است نه جلو! حالا چرا همان ۳ سال پيش متوجه اين مشکل نشد بودم؟

اين هم يک دليل برای اينکه من سال به سال پوختر می‌شوم. ؛)

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠٢ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

 

پراکنده‌گویی

 

دیشب در یک رکوردشکنی تاریخی فقط ۳:۳۰ خوابیدم!!! داشتم مسئله ریاضی حل می‌کردم صبح هم باید زودتر می‌رفتم دانشگاه تا تمرین‌ها را چک کنم. یک دفعه یاد دوران دبیرستانم افتادم؛ دبیرستان که بودم کلی تمرین اضافه هندسه بهمان می‌دادند و من و بابا شب‌ها تا خیلی دیروقت با هم می‌نشستیم و تمرین حل می‌کردیم. هم من و هم بابا عاشق هندسه بودیم و کلی حال می‌کردیم از سر و کله زدن با مسائل عجیب غریب و ایده دادن برای حلش.

توضیح: من ساعت ۳:۳۰ نخوابيدم ‌ها!! کلا سه ساعت و نيم خوابيدم! و اين موضوع براي مني که به نظرم مدت خواب لازم و کافي ۸ ساعت است و براي کمتر از ۷ ساعت خواب حتما بايد جلسه جبراني بگذارم خيلي خيلي مهم است.

**************

وقتی باران آمده باشد و زمین‌ها خیس باشد، گلی و کثیف شدن شلوار امری است نسبتا طبیعی بخصوص برای پاچه سمت چپ شلوار من!! فکر می‌کنم دلیلش شدت ضربه در پای چپم باشد. امروز که دانشگاه رسیدم دیدم برخلاف همیشه که پشت شلوارم گلی می‌شود، اینبار جلوی دو پاچه شلوارم گلی است!! احتمالا تنها دلیل قانع‌کننده می‌تواند این باشد که دنده‌عقب راه رفته‌ام!!

**************

یکی از سوالات مهم من در زندگی این بوده: وقتی مو در زمان خاصی تصمیم می‌گیرد که شروع کند به سفید شدن، آن لاخ مویی که سفید می‌شود و قبلش سیاه بوده، در لحظه تغییر چه اتفاقی برایش می‌افتد. منظورم این است که آیا یک دفعه‌ای یا به قولی ییهو وسط کار سوئیچ می‌کند به رنگ سفید و در نتیجه یک لاخ مو حاصل می‌شود که نصفش سیاه است و نصفش سفید، و یا اینکه تصمیم لاخ مو به تغییر رنگ همینطوری بی‌حساب و کتاب نیست و باید قبلش مو از ریشه ریخته باشد (مثل موهایی که موقع شانه کردن می‌ریزند) و بعد موی جدید با رنگ یک دست سفید بیرون بیاید.

البته فکر نکنید که من برای کشف حقیقت زحمت نکشیده‌ام!! تقریبا دو سال پیش از یک متخصص پوست سوال کردم ولی هرچی توضیح دادم منظورم را نفهمید، آخر دکتر هم اینقدر خنگ!!

حالا چی شده که مجدد یاد این سوال افتادم!! جدیدا ۳ لاخ موی سفید در لای موهایم کشف کرده‌ام که ۲ تایشان کاملا جدید بودند و تازه از مادر زاده شده بودند. طبق نتایج مشاهداتم کاملا کوچولو بودند و موی ۲ رنگه نبودند. لذا عجالتا فرضیه اول باطل می‌شود.

پیر شدیم خواهر!!

 
 

ريحانه

 

۳:۳٤ ‎ب.ظ پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥

 

بازی

 

یک بازی جدیدی که تازگی با خودم شروع کرده‌ام این است:

وقتی دارم با کسی حرف می‌زنم که دارد ماجرایی را تعریف می‌کند، قبل از اینکه حرفش تمام شود متمرکز می‌شوم روی اینکه دوست دارم چه بشنوم و اینکه اگر ماجرا چطوری تمام شود خوش خوشانم می‌شود. و بلافاصله مچ خودم را می‌گیرم که چرا دوست داری این اتفاق بیفتد.

با کمال شرمندگی، متوجه شده‌ام که همیشه هم حسن نیت ندارم و خواهان اتفاقات خوب برای دیگران نیستم! در ادامه بازی، بجای دعوا کردن خودم بخاطر بخیل بودن و چشم خوشبختی مردم را نداشتن، سعی می‌کنم همانجا حواسم را جمع کنم و بهترین اتفاق را برای طرف آرزو کنم.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]