یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٦:٠٩ ‎ب.ظ شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

لباس

 

برای عروسی پسر عمويم لباسی با قيمت گزاف خريده‌ام. برای اينکه اين همه پول تلف نشده باشد از عموم خوانندگان تقاضا می‌شود هر چه سريعتر عروسی چيزی راه بيندازند و مرا هم دعوت کنند.

با تشکر، آدم خسيس

 

 
 

ريحانه

 

۱:٠٧ ‎ق.ظ شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

استراحت

 

اين هفته را کامل استراحت کردم. البته منظورم اين نيست که مرخصی گرفته باشم و سر کار نرفته باشم! فقط بعد از اينکه کار تمام شد برنامه اجباری درسی نداشته‌ام. ۲ روزش را رفتم خريد، ۱ روز استخر، ۱ روز هم سينما و شام. فکر کنم پشتم باد خورده. بايد يک کاری چيزی برای خودم جور کنم: زبان، مقاله، تحقيق، کلاسهای جديد، کتاب و ....

 

 
 

ريحانه

 

۳:۱۳ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

می‌دانم که هيچ نمی‌دانم

 

سلسله مباحث عقلگرايی انتقادی

جلسه اول: می‌دانم که هيچ نمی‌دانم

نظريات از لحاظ قائل شدن واقعيت و حقيقت برای جهان به دو دسته تقسيم بندی می‌شوند:

دسته اول (ذهن گرا يا ايده‌آليسم) اعتقادی به وجود حقيقت مستقلی برای جهان ندارد و می‌گويد جهانی مستقل از ما وجود ندارد. جهان خارج را به کلی وابسته به ذهن آدمی می‌داند. و يک جورايی می‌گويد دنيا به همان غير واقعی بودن خواب است (فيلم ماتريکس). دسته دوم (واقع گرا يا رئاليسم) حقيقی و واقعی بودن جهان را قبول دارد. اين دسته بر حسب اينکه آيا اين حقيقت برای انسان قابل دسترسی است و چگونه می‌توان به آن رسيد، به چندين زير شاخه تقسيم بندی می‌شود. بايد تذکر داد که بحث کردن بر سر درست بودن هر يک از اين دو دسته تقريبا بی‌فايده است (وگرنه تا کنون يکی بايد ديگری را قانع کرده بود!) و هريک از اين مکاتب با فرض درست بودن فرض اوليه‌اش نظرات خود را ارائه می‌دهد.

حال با فرض واقع گرا بودن و اعتقاد به اينکه جهانی برای کشف و شناخت وجود داشته باشد، بحث معرفت شناسی مطرح می‌شود. رويکردها برای شناخت اين جهان را می‌توان به سه دسته عمده قسمت کرد:

۱) معرفت شناسی بدبينانه و نسبی گرا: شناخت حقيقت غير ممکن و حقيقت غيرقابل دسترس است.

۲) معرفت شناسی خوشبينانه: می‌گويد ممکن است حقيقت پنهان باشد اما می‌تواند آشکار شود. هرچند پرده برداری از حقيقت کار آسانی نيست ولی هنگامی که حقيقت به صورتی هويدا و پيدا شد، می‌توان آن را از باطل تميز داد و فهميد که واقعا حقيقت است. از ديد اين نوع معرفت شناسی، سرچشمه‌های شناخت در فرد فرد انسان‌هاست و دليل اينکه همه افراد به حقيقت نمی‌رسند وجود پيشداوری‌هايی است که آموزش‌ها و سنت‌ها در ما ايجاد کرده‌اند. و اگر ذهن خود را از اين پيشداوری‌ها پاک کنيم يقينا به حقيقت دست می‌يابيم. دو ديدگاه کلی در اين زمينه وجود دارند:

الف) تجربه گرايی کلاسيک: پايه شناخت را تجربه و مشاهده می‌داند و معتقد به هيچ معرفت پيشين و فطری نيست. و پيروان اين نظريه می‌گويند طبيعت کتاب گشوده‌ايست که هرکس با ذهن پاک آن را مطالعه کند دچار خطا نمی‌شود. بزرگان اين مکتب: بيکن، لاک، هيوم و نيوتن.

ب) خردگرايی کلاسيک: از ديد اين مکتب شهود و مکاشفه ذهن می‌تواند در راه تميز حقيقت از باطل بکار رود. اين مکتب قائل به وجود اصولی به صورت فطری و پيشينی در انسان‌ها می‌باشد که با کمک آنها می‌توان از مقدمات بديهی به معارف الهی دست يافت. بزرگان اين مکتب: دکارت، اسپينوزا و لایپنيز.

از نتايج مثبت اين رويکرد، ايجاد انقلاب فکری و اخلاقی بی‌سابقه. دادن اين امتياز به انسان که خود بتواند به حقيقت دست يابد باعث افزايش اعتماد به نفس، استفاده از خرد و دانايی، و نتيجتا شکل گيری علوم جديد، آزادی انديشه و مبارزه عليه سانسور شد.

مشکل اين رويکرد اين است که پايه‌ای برای تمام اشکال تعصب ورزی است. فرض اوليه اين مکتب رسيدن به تمام حقيقت توسط هر انسانی است. و اينکه، هر فردی که حقيقت را نمی‌بيند به دليلی (نظير پيشداوری) از حقيقت هراسان و گريزان است. اين نوع تفکر باعث می‌شود که فرد با افرادی با نظر مخالف به شدت مقابله کند. و پس از مدتی، مرجع اقتداری لازم می‌آيد تا بطور منظم چيزی را که بايد حقيقت دانست تجويز و تثبيت کند. اين مرجع ممکن است تا جايی پيش رود که وظيفه ترويج را حتی با زور و اعمال فشار و سرکوب نيز مجاز بداند.

۳) در کنار دو رويکرد قبل که هر يک قطب مخالف ديگری است رويکرد سومی وجود دارد (عقلگرايی انتقادی) که به نوعی ترکيب آن دو است. اين رويکرد به جای پاسخ دادن به اين سؤال که «بهترين و مطمئن‌ترين سرچشمه‌های شناخت که انسان را به اشتباه نمی‌اندازند و در صورت شک کردن می‌توان و بايد در آخرين لحظه به آن دست يازيد چيست؟»، اين سؤال را پيشنهاد می دهد که «چگونه می‌توان اشتباه را کشف و رفع کرد و اميدوار به کشف خطا بود؟» پاسخی هم که به اين سؤال می‌دهد اين است «با نقد نظريه‌ها و فرضيه‌های خود و ديگران.» چرا که سرچشمه‌های کمال مطلوب و مطلقی وجود ندارد! و دانايی مطلق چيزی نيست که در دسترس بشر باشد. تنها با گذشت زمان و استفاده از نظريات همه و نقد آنها، در دراز مدت و با يک جريان آهسته و پيوسته به طرف آن رفت. پايه‌گذار اين مبدا کارل پوپر می‌باشد.

چون در اين رويکرد منبع شناخت فطری به رسميت شناخته نمی‌شود، سنت مهمترين سرچشمه دانايی به حساب می‌آيد. ما بيشتر چيزهايی را که می‌دانيم از راه رابطه‌ها، خواندن کتاب‌ها و مشابه آنها آموخته‌ايم. و بيشتر شناخت‌های ما از سنت سر بر می‌آورند. پس ضد سنت‌گرايی در اين رويکرد مردود است. شناخت را نمی‌توان از هيچ آغاز کرد و يا تنها به مکاشفه پرداخت. ولی هر بخش دانايی (که شامل دانايی‌های اکتسابی از راه سنت هم هست) بايد مورد انتقاد و بررسی قرار گيرد و احتمال نادرست بودن آن برود. اصولا پيشرفت‌های دانايی در اثر تغيير شکل دانايی‌های پيشين صورت می‌گيرد. شهود نيز يکی ديگر از سرچشمه‌های دانايی در اين رويکرد به حساب می‌آيد. حتی با در نظر گرفتن اين موضوع که بسياری از شهودهای انسان نهايتا اشتباه از آب در می‌آیند.

موضوعی که شديدا در اين رويکرد بر آن تاکيد می‌شود اين است که يقين به ندرت عينی است و معمولا چيزی بيش از يک احساس نيرومند از اعتماد و اعتقاد (هر چند مبتنی بر معرفت ناکافی) نيست، که احساس خطرناکی نيز به حساب می‌آيد. چرا که اين احساس نيرومند انسان را جزم‌گرا بار می‌آورد و حتی ممکن است به متعصبانی هيستريک بدل کند که سعی در متقاعد کردن خود و ديگران به يقينی دارند که اصولا در دسترس نيست.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:۱٧ ‎ب.ظ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

کلمات

 

....

مرد: از چی خجالت می کشی؟

دخترک: آخر من تا بحال جلوی کسی لخت نشده ام.

مرد: نگو لخت، بگو برهنه.

دخترک: چه فرقی می کند؟

مرد:‌ وقتی می گويی لخت مثل اين است که سنگی را کنار می زنی و از زيرش کرمها بيرون می زنند. ولی برهنه چيزی است مثل لبهای تو نرم.

....

نقل از کتاب پيتون پليس

 

 
 

ريحانه

 

٦:٥۱ ‎ب.ظ شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

يک پيشنهاد ...

 

چند روز قبل در نهايت تعجب از ايران خودرو تماس گرفتند و گفتند ماشينتان حاضر است تشريف بياوريد برای تحويل! و بالاخره امروز توانستيم پس از مدتها انتظار ماشينمان را ببينيم.

بابا در يک حرکت محيرالعقول اعلام کرد اين ماشين کادوی عروسی هر کسی است که زودتر ازدواج کند. لذا بدينوسيله از کليه متقاضيان تقاضا می شود هر چه سريعتر پيشنهادهای خود را به همين سايت بفرستند تا به قيد قرعه به برنده خوش شانس نيمی از ماشين داده شود.

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٦ ‎ق.ظ شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

سردرگمی

 

ديروز يکی از دوستانم سايتی را به من معرفی کرد که در آن ازدواج موقت را راه حل اساسی برای کاهش فساد اجتماعی و روابط نامشروع می دانست. و کلی نظرات مختلف از انديشمندان مختلف ايرانی و خارجی آورده بود که اگر چنين چيزی باب شود چقدر جلوی فحشا و فساد گرفته خواهد شد و يک عالمه حديث و آيه اندر ثواب اين عمل و ...در اين سايت از افرادی که اين تجربه را داشته اند خواسته شده تا خاطرات خود را برای اطلاع عموم به سايت بفرستند.

اول که مطالب اين سايت را خواندم کلی شاکی شدم که منظورشان چيست باز هم يک کلاه شرعی ديگر برای مسائل. خيال مردم را هم راحت می کنند که کارشان مطابق دين است و هر کی هر غلطی خواست بکند اسمش را هم بگذارد که دارد کار شرعی می کند. خوب يک کم آدمها جلوی خودشان را بگيرند نمی ميرند که. اصلا نياز آدم به اين مسئله مثل نياز به آب و هوا نيست که اگر نباشد از زندگی ساقط شوند و ...

بعد ياد صحبتی افتادم که با يکی از دوستانم داشتم. اين دوست می گفت که اگر روزی بچه دار شود، سختگيری در باب روابط جنسی برايش نخواهد کرد. و کلا داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج را نه تنها مجاز می دانست، بلکه تاييد هم می کرد. دلايلش هم بر می گشت به کارايی اين مدل برخورد در غرب و اينکه داشتن تجارب مختلف در اين زمينه و همچنين روابط گسترده با آدمها مانع از تصميمگيريهای اشتباه در ازدواج خواهد شد. و تابو بودن اين مسئله در ايران چيز خيلی بدی است و در کشورهايی که اين مسئله مجاز و تعريف شده است، عملکرد و روابط آدمها خيلی بهتر است و خيلی دلايل ديگر که الان خوب يادم نيست.

آن موقع هم حرفهای دوستم را درک نمی کردم. من در اوج اغماض و روشنفکری! در اين زمينه می توانم مجوز داشتن رابطه جنسی با ۲ يا ۳ با فرد مختلف را در طول زندگی بدهم و داشتن اين نوع ارتباط با تعداد افراد زياد را درست نمی دانم و اصولا موافق روحيات آدم هم نمی دانم (فعلا فرض بر اين است که قضيه دينيش يک جوری حل شده باشد!)

بعد که کمی بيشتر فکر کردم ديدم خوب شايد آدمها از نداشتن اين رابطه می ميرند شايد واقعا قضيه مهمی است و چون اين موضوع برای من مشکل نيست آيا حق دارم برای بقيه هم رای صادر کنم. خوب احتمالا برای کسی که در فرهنگ آمريکايی بزرگ شده داشتن اين رابطه برايش همانقدر طبيعی و لازم است که برای من نداشتنش.

بعد رسيدم به سؤال هميشگی زندگيم: عمل درست در اين زمينه کدام است؟ البته مطرح کردن اين سؤال بر می گردد به يک اعتقاد قبليم که در دنيا يک سری اصول درست مطلق وجود دارند. هرچند آدمها با توجه به شرايط محيطی، خانوادگی و زمانی ممکن است عملی برايشان طبيعی درست و موجه باشد که برای گروهی ديگر همان عمل تاييد نشده باشد، ولی اين موضوع تغييری در اين اصل که آن عمل واقعا درست يا نادرست است نمی دهد. در مقابل اين اعتقاد، نظريه ديگری وجود دارد که می گويد در دنيا هيچ عمل درست يا نادرست مطلقی وجود ندارد و اين تنها انتخاب و تصميم افراد است که عملی را درست يا نادرست بدانند. و بسته به شرايط زمان و مکان، اعمال می توانند درست يا غلط باشند. با چنين طرز تفکری جستجو برای عملی به معنای مطلق درست اصلا معنا ندارد. هر عملی که در شرايط زمانی و مکانی تاييد بيشتری کسب کرده و نرم آن جامعه و زمان شده باشد عمل درستی است و در غير اين صورت نه.

استدلالی که من در رد اين نظريه می آورم اين است که بالفرض من در خانواده و جامعه ای بزرگ شده باشم که افراد به دو گروه مازوخيستی و سايديستی تقسيم شده باشند. هر عضو از هر گروه با هر عضو از گروه ديگر به خوبی و خوشی و راحتی دارد زندگی می کند و فکر هم نمی کند اشکال و ايرادی وجود دارد. آيا می توان نتيجه گرفت که اين دو رويکرد درست و بهنجار است؟ همه ما می دانيم که اين دو رفتار رفتارهای بيمارگونه ای هستند و راحت بودن افراد آن جامعه مهر تاييدی بر دست بودن اين قضيه نيست. هر چند دليل من از نظر آدمهايی با اين اعتقاد کاملا آب دوغ خياری است ولی خوب نظر من اين است.

حال با فرض اينکه يک عمل درست مطلق مستقل از نرم و فضای اجتماع وجود داشته باشد، آيا تصور من نسبت به غلط بودن روابط جنسی در قالبی خارج از ازدواج عقيده ای است صرفا مبتنی بر جايی که در آن بزرگ شده ام، خانواده ام، دوستانم و دينی که من قبول دارم بهترين است؟ حتی دينی که من اعتقاد دارم کاملترين دين است از ديد فردی که در خانواده ای غيرمذهبی و يا با دينی ديگر بزرگ شده، تاييد نمی شود.  پس آيا تمام نظرات من پيرامون اين قضيه و موارد مشابه از فيلتری عبور کرده که شايد خودش هم مشروعيتی ندارد؟ نمی دانم.

تنها چيزی که می دانم آگاهی به انتخاب و تصميمی است که من در مورد درست بودن يا نادرست بودن اين قضيه و ساير مسائل با توجه به همه پيشينه هايم گرفته ام. و چيزی که همواره به خودم تاکيد می کنم اين است که دلايل فردی با پيشينه ای متفاوت برای خودش همانقدر موجه هستند که دلايل من برای خودم. لذا هيچگونه زير سؤال بردن و کوباندن افرادی با نظرات متفاوت را مجاز نمی دانم. در عين حال ته دلم همواره اميدی دارم که خداوند راه درستی را که به گمان من وجود دارد، به کسانی که به دنبالش هستند نشان خواهد داد.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٥٦ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

امروز

 

من امتحانم را دادم. تنها نکات مثبت در مورد اين امتحان، يکی اين بود که بالاخره تمام شد و ديگری اينکه من برای اولين بار در عمرم در جلسه امتحان توانستم يک تابع لياپانوف مناسب پيدا کنم.

دانشگاه به همان خوبی سابق بود. جلوی ساختمان فشار قوی، به جای رزهای قرمز ساقه کوتاه که من دوستشان ندارم، رزهای سفيد، سرخ و صورتی ساقه بلند کاشته بود. درختهای سرو هم کلی بزرگ شده بودند. به يکيشان که هميشه با زور طناب صاف نگهش می داشتند، اگر با دقت نگاه می کردی می ديدی که با هرس کردن اندک کجيش را مخفی کرده اند. ولی گذشته از اين برای خودش يک سرو درست و حسابی شده بود.

بعد از امتحان رفتم نمايشگاه کتاب. حساب کردم امتحان ۵:۱۵ تمام می شود و اگر تا ۶ برسم نمايشگاه، ۲ ساعت وقت دارم. ولی آنقدر خسته بودم که تا ۷:۳۰ بيشتر نماندم. فکر کردم دلم می خواهد ادبيات کلاسيک بخوانم. نمی دانم شايد من جای کتابهای اينجوری را بلد نيستم خيلی نتوانستم چيزهايی که دوست داشتم را پيدا کنم. بالاخره کتاب غرور و تعصب (جين آستن) و گزارش به خاک يونان (نيکوس کازانتراکيس) را خريدم. برای اينکه ادبيات نسبتا مدرن را هم بی نصيب نگذاشته باشم و همچنين به دليل اينکه قيمت کتاب را بجای ۸۰۰ تومان ۵۰۰ تومان ديدم و فکر کردم مفت است! کتاب چنين گذشت بر من (ناتاليا گينزبورگ) را هم خريدم.

مدتها پيش به دنبال کتاب رسائل استاد (علامه کرباسچيان) تمام کتابفروشيهای انقلاب را بی نتيجه زير پا گذاشته بودم. تو نمايشگاه که کاملا بصورت رندوم سالنهايش را می رفتم، يک دفعه ياد اين کتاب افتادم و از دفتر يادداشتم اسمش را نگاه کردم. کمتر از ۵ دقيقه بعد جلوی غرفه ای بودم که اين کتاب را می فروخت! به هر حال جوينده يابنده است. آن بار هم مطمئن بودم که دير يا زود پيدايش می کنم.

علامه کرباسچيان از مؤسسين مدرسه علوی، نيک پرور و نيکان است. اين کتاب مجموعه نامه هايش به يکی از شاگردانش است که برای ادامه تحصيل به خارج از کشور رفته است. در هر نامه ای يک تمرين و راهکار عملی برای آدم شدن! ارائه کرده است. اولين نامه سفارش به خواب سرشب و سحرخيزی است. توصيه کرده است که ناهار را سبک بخريم تا اول شب گرسنه شويم و بعد از خوردن شام بخوابيم. حتی اگر خوابمان هم نمی برد دراز بکشيم. اين تمرين برای ۱ ماه است تا به تدريج زود خوابيدن و سحرخيزی عادتمان شود.

 

 
 

ريحانه

 

٦:٤٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

بچه مثبت

 

مثال شماره ۱: چند روز پيش رفتم تو اتاق بغلی، همکاران مشغول صحبت و جر و بجث در مورد کار و حقوق و درآمد بودند. يکيشون برگشت گفت خداييش کار کردن اصلا توجيه اقتصادی نداره. از صبح می آی سرکار مثل خر کار می کنی آخرش هم هيچی به هيچی. من هم برای اينکه خدای نکرده لال از دنيا نرفته باشم! گفتم اِ، من هميشه شنيده بودم که می گن درس خواندن توجيه ندارد و آدم بايد برود سرکار. يعنی شما ها می گوييد درس خواندن بهتر است؟‌ صدای خنده همه بلند شد که بابا درس خواندن که ول معطل است! منظور از اينکه کار نکنيم اين است که کار مهندسی توجيه ندارد و بايد بزنيم تو کار فروش و بيزنس!

مثال شماره ۲: دو تا از همکارانمان به طور همزمان سرما خورده بودند و ۲ روز مرخصی گرفته بودند. نشسته بوديم دور هم و داشتيم پشت سرشان حرف می زديم که الان کجايند. بنده هم گفتم احتمالا جيم شدند بروند نمايشگاه کتاب. اين بار هم همه زدند زير خنده که مگر آدم عاقل خل است که خوشگذرونی برود نمايشگاه کتاب!

به نظر می رسد، سطح تفکرات و نگاه من به دنيا و ما فيها همچنان پيرامون کتاب و درس کار می کند و به بيشتر از اين قد نمی دهد.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:۱٤ ‎ق.ظ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

اندر مشکلات پسر بودن

 

چند ماه پيش بعد از مدتها رفتم ديدن استادم. بعد از دفاع و انجام کارهای فارغ التحصيلی ديگر نديده بودمش. ساعت ۵:۳۰ رفتم دانشگاه و با يکی از بچه های ورودی قبل که اتفاقا همان روز برای ديدن استاد آمده بود، همگی رفتيم دفتر استاد و مهمانی راه انداختيم! از اوضاع دانشگاه و بچه ها و اجتماع و ... حرف زديم و تا ساعت ۸ با هم بوديم. استادم از هر کداممان در مورد وضعيت کاريمان پرسيد، و اينکه برنامه ادامه تحصيل داريم يا نه. آن دانشجوی ديگر اصفهانی بود، و در دانشگاه آزاد واحد نمی دانم کجا به صورت حق التدريس کار می کرد. می گفت پيشنهاد کاری هم برای نطنز دارد و ... استادم پرسيد که آيا قصد ادامه تحصيل در خارج از کشور را دارد و او جواب داد بخاطر خانواده اش نمی تواند خارج از اصفهان باشد. و توضيح داد که يک برادر کوچکتر از خودش و ۳ خواهر دارد، که يکيشان از او بزرگتر و بقيه کوچکتر بودند و هيچکدام هم ازدواج نکرده بودند. برای همين برنامه آينده زندگيش را بايد طوری تنظيم می کرد تا حتما در اصفهان و يا اطراف آن باشد.

فکر کردم ما زنها هميشه از جامعه مردسالار شاکی هستيم: از اختيارات و آزاديهايی که برای پسرها وجود دارد، از عزت و احترام که به پسرها می شود و برای دخترها وجود ندارد و ... ولی در کنار همه اين آزاديها و اختيارات، توقع خيلی خيلی بيشتری از پسرها می رود. همه ما نمونه های زيادی در دوستان و آشنايانمان سراغ داریم از مسائل و مشکلاتی که پسر بزرگ خانواده بخصوص در مواردی که پدر خانواده فوت کرده با آن روبرو بوده. عملا وظيفه بزرگ کردن و به سر و سامان رساندن ساير افراد خانواده بر عهده آنها می افتد و اين وظيفه و مشکلات ناشی از آن در بسياری از موارد حتی باعث تهديد زندگی خصوصی خود پسر شده است. و خيلی از پسرهايی که در اين شرايط قرار دارند، نمی توانند به راحتی و مطابق ميل خود در مورد زندگيشان تصميم گيری کنند.

نمی دانم انتظار و توقع حمايت شدن از جانب پسر ارشد خانواده در موقع نياز، چقدر موجه است. اصولا انتظار داشتن از کسی بدون اينکه توافقی با او شده باشد، چقدر درست است. مشکلی که وجود دارد اين است که خانواده ای که همواره سايه يک مرد! بالای سرش بوده، بعد از از دست دادن اين حامی، طبيعتا نيازمند جايگزينی برای آن می باشد. شايد راه حل قضيه اين باشد که ما خانواده هايمان را کمی مستقلتر از پدر خانواده بار بياوريم. و بايد توجه داشت که هر چند اين جايگزينی باعث کاهش زحمت پدر و جايگزين آن خواهد شد، ولی به تبع آن ارزش و احترامی که اين نقش برای اين عده به ارمغان آورده نيز کمرنگتر خواهد شد.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠۳ ‎ق.ظ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

اخبار

 

خيلی وقت پيش فکر کنم در روزنامه ای خواندم که شنيدن اخبار برای کودکان اضطراب آور است. بعد از آن کمی بيشتر به اخباری که از تلويزيون پخش می شد دقت کردم و ديدم کلا اخبار هيچوقت شامل خبر خوب نمی شود. از جنگ و درگيری که بگذريم (که ممکن است در کنارش هم صلحی باشد)، ساير اخبار هم شامل حوادث طبيعی نظير سيل، زلزله، سوراخ شدن لايه اوزون، آمار سرطان و سکته قلبی و مغزی است، که اينها هم اخبار خوبی نيستند! اگر هم احيانا در کنار اين اخبار خبر خوبی پخش شود، بيشتر جنبه تبليغاتی دارد تا اينکه واقعا بخشی از اخبار باشد.

بعد در مورد ماهيت خبر فکر کردم و ديدم اصولا خبر يعنی مطلع کردن افراد از يک اتفاق يا حادثه. و اصولا اتفاق و حادثه امری است که خارج از روال هر روزه باشد. به طور مثال، روال عادی زندگی اين است که هوا در فصل تابستان گرم و در فصل زمستان سرد و با برف و باران باشد. اين خبر نيست. ولی اگر در يک روز تابستانی در نقطه ای از جهان به جای آفتاب سوزان، برف ببارد، اين خبر است. يا به دنيا آمدن يک کودک اصلا خبر نيست، ولی به دنيا آمدن يک کودک با ۲ سر يک خبر داغ به حساب می آيد.

در ضمن، چون ما انسانها عادت به تغيير و دگرگونی نداريم و هر تغييری را خارج شدن روال زندگی از جايگاه درست آن و يک موضوع بد می دانيم، شنيدن اخبار حتی اگر شامل جنگ و خونريزی هم نباشند، برايمان خوشايند نيست.

فکر می کنم اين تصور که هر تغيير خارج از روال و نظم عمومی الزاما معنا و پيامد بدی دارد تصور اشتباهی است. مطمئنا خيلی از موقعيتهايی که برای خيلی از ما ها ايجاد شده از دل همين اتفاقات بوده. خيلی از توانمنديها و ضعفهايمان را در شرايط غيرعادی شناخته ايم. و کلا نظام هستی هم، يک نظام ثابتی نبوده و نيست و سعی برای ثابت نگهداشتن اوضاع و تغيير نکردن، تلاشی کاملا بيفايده است. بايد تغييرات را حس کنيم و قبول داشته باشيم که برای رشد ما الزامی هستند. در کنار همه اينها، برای اينکه اينهمه تغيير ناراحتمان نکند و حس آرامشمان را از دست ندهيم، به تمام جرياناتی که به اتفاق بدل نشده اند فکر کنيم، ببينيمشان و قدر آنها را هم بدانيم.

 

 
 

ريحانه

 

٩:۱٤ ‎ب.ظ شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

حقوق دير پرداخت شده!

 

امروز شانزدهم ماه است و ما هنوز حقوق ارديبهشت را نگرفته ايم! امروز در انتهای جلسه ای که با بچه ها و رئيس بخش داشتيم اين موضوع مطرح شد و قرار شد رئيس بخش مراتب اعتراض بچه ها را به گوش رئيسان بزرگ برساند. بحث ديگری که بچه ها مطرح کردند اين بود، که رؤسای شرکت از اول ماه و چه بسا قبل از آن می دانستند که اين ماه با مشکل مالی مواجه می شوند (مثل اينکه آدم و همچنين شرکت يک شبه کم نمی آورد و اين روندی قابل پيشبينی است!) و بايد از قبل به بچه ها اعلام می کردند تا آنها بتوانند متناسب با اطلاعی که در مورد اين وضعيت دارند، حقوق ماه قبل را طوری خرج کنند که اين ماه کسر نياورند.

بعد، سر اين موضوع بحث سرگرفت که آيا گفتن اين که رؤسای شرکت هروقت قرار است کم بياورند از قبل بچه ها را در جريان قرار بدهند، به نوعی دادن اين مجوز به آنها نيست که با يک پيش اطلاع قضيه را از سر خود باز کنند و بار ديرپرداخت حقوق را به اين بهانه که ما از قبل گفته بوديم، از دوش خود بردارند؟ بچه هايی که سابقه کار بيشتری داشتند، معتقد بودند که گفتن اين موضوع به رؤسای شرکت به نوعی عقب نشينی از حق مسلممان است. نهايتا رای گيری کرديم و قرار شد اين موضوع را نگوييم.

آدم بعضی وقتها فکر می کند چقدر ممکن است مسائل پيچيده و يک جور ديگری باشند. برای من مثل روز واضح و مبرهن است که اگر قرار است دير حقوق بگيرم ترجيح می دهم که بدانم اين دير چه زمانی است. و اگر خودم هم روزی کارفرما باشم، هيچوقت فکر نمی کنم اگر روزی کارمندم چنين تقاضايی از من کرد، معنيش اين است که من خيالم راحتتر باشد و خيلی عجله ای به پرداخت به موقع حقوق نداشته باشم. ولی مثل اينکه در دنيای واقعی روابط جور ديگری تعريف می شوند.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:۱٧ ‎ب.ظ جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

روحيه انتقادپذيری

 

چند روز پيش رئيسم مرا صدا کرد و بعد از کمی حرف زدن، يک تذکر در خصوص روابط سرکار بهم داد. خيلی خيلی بهم برخورد. راستش احساس برخوردگی شديد کردم، احساس می کردم از شدت ناراحتی از گونه هايم آتش بيرون می زند. بعد از حدود نيم ساعت که از اين ماجرا گذشت و احساسات تند اوليه ام اندکی فروکش کرد، نشستم و با خودم فکر کردم که اگر قرار بود چنين انتقادی از من می کردند، اين انتقاد بايد چگونه مطرح می شد تا من ناراحت نشوم و به اين نتيجه رسيدم هرجوری که اين مسئله مطرح می شد، من ناراحت می شدم!

خداييش رئيس من خيلی خوب اين موضوع را مطرح کرده بود. اول کمی از پروژه ای که به آن مشغول بودم حرف زد، بعد نظرم را در مورد کار و اينکه آيا از کار و محيطش راضی هستم پرسيد. و بعد گفته بود که مدل اينجا اينجوريست که برای حرف زدن غير کاری با سايرين بايد از سالن غذاخوری پايين استفاده کرد. و تاکيد کرد که اين موضوع نه بخاطر اين است که ما به همکاران اعتماد نداريم و می گوييم حرف نزنند، چون می دانيم کاملا طبيعی است کسی که کار می کند لزوما نبايد تمام وقتش را مشغول کار باشد. اين موضوع فقط به خاطر اين است که صحبت کردن سر ميز باعث کم شدن جنبه کاری شرکت و عدم تمرکز سايرين می شود و اينکه رئيس بزرگ روی اين مسئله حساس است.

ولی چيزی که من در لحظات اوليه از صحبتهايش برداشت کردم اين بود که من بيشتر از حد مجاز حرف می زنم و به نوعی با اين تذکر خواسته بگويد که حرف زدنم را کمتر کند. بعد شروع کردم به حساب کتاب که مگر من چقدر از بقيه بيشتر حرف می زنم، فلانی که از من هم بيشتر حرف می زند و ...

تصميم گرفتم مجددا با رئيس صحبت کنم تا دقيقا بفهمم چرا اين حرف را به من زده. خوب منظور رئيس من اصلا اين نبود که من زياد حرف می زنم‌ (حتی می گفت نسبت به بقيه کمتر هم حرف می زنم) ولی چون با همکاری از يک طبقه ديگر حرف می زدم و اين مسئله قبلا مشکلساز شده بود، اين تذکر را به من داده بود تا اين موضوع به تدريج برای من به عنوان يک ايراد به حساب نيايد.

خوب من به اين نتيجه رسيدم که روحيه انتقادپذيری من خيلی ضعيف است و انتقادهايی که از من می شوند، شديدا روی روح و روان من راه می روند. احساس می کنم به کل وجود عزيزم توهين شده و آن را زير سؤال برده اند. در حاليکه در خيلی از موارد انتقاداتی که از من می شوند نه برای نشان دادن نارضايتی بلکه پيشنهاداتی بوده اند تا من عملکردم را بهتر کنم و خروجی بهتری داشته باشم.

امروز هم يکی از خوانندگان پروپاقرص وبلاگ من! ازم خواست که مطالب پرمحتواتری را در وبلاگم بگذارم و گفته بود مثلا وبلاگ فلانی خيلی بهتر است. اولين واکنش من مثل هميشه همين حس برخوردگی شديد بود. زود رفتم سراغ وبلاگ طرف و با بدبينی هرچه تمامتر سعی کردم تو سر وبلاگش بزنم. و آخر هم به خودم گفتم خوب من از اول هم انشایم خوب نبوده، اصلا من همينم که هستم هر کی خوشش می آيد بخواند هر کی هم نمی آيد، هرری.

البته اين هم مثل انرژی هسته ای حق مسلم ماست و من می توانم هرجور که دلم می خواهد وبلاگم را بنويسم. ولی، مشکل اصلی اين است که من باز هم انتقادناپذيری خودم را ديدم: کسی که فکر می کند کاملا بی نقص است، تحمل پذيرفتن هيچگونه عيب و ايرادی را به کارهايش ندارد و سعی می کند هر گونه ايرادی را به نوعی توجيه کند. و آخرش هم بدون اينکه فکر کند که برای بهبود چکار می شود کرد، می گويد من همينم که هستم!

خوب من اعتقاد دارم پذيرش يک عيب اولين گام برای برطرف کردن آن است. و اينکه من اينقدر متوجه اين مشکل در خودم می شوم را می توان هم به حاد بودن قضيه و هم به بالا رفتن حساسيت من به اين ايراد تعبير کرد. که من فکر می کنم بيشتر بخاطر دومی است. بهرحال اميدوارم بتوانم اين اشکال را هم مثل خيلی از اشکالات ديگر برطرف کنم.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠٢ ‎ق.ظ جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ايميل

 

صبح با کلی ذوق و شوق می آيی ايميلت را چک می کنی، و دريغ از يک ايميل فرواردی، يک آفلاين! فقط ۱۵ تا ايميل تبليغاتی و spam توی bulk. آخر انصاف است؟

هاها! همين الان يک ايميل فرواردی بهم رسيد.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٥٠ ‎ق.ظ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

يک خاطره

 

مادربزرگم داشت از خاطرات زمان کودکيش تعريف می کرد. می گفت آن وقتها رسم بوده که آقايان آيت الله چند تا زن داشته باشند. خانم آقای نمی دانم چی چي، تصميم گرفته بود برای شوهرش زنی بگيرد و چون نمی خواست زن جديد، از لحاظ موقعيت اجتماعی بالاتر از خودش باشد و بتواند جايگاه او را کمرنگ کند، دختر بزردگ دلاک حمامی که پيشش می رفته خواستگاری می کند. مادر (دلاک) هم پيش دخترش می آيد و مطلب را می گويد و نظرش را می پرسد. دختر کوچک خانواده که به قول مادربزرگم چشمهايش هم چپ بود، شروع به صحبت کردن با خواهر بزرگتر می کند و می گويد، نکند قبول کنی. اينها می خواهند ترا به کلفتی ببرند نه اينکه بروی خانم خانه بشوی. و اينقدر می گوی و می گويد تا دختر بزرگتر تصميم می گيرد اين پيشنهاد را رد کند. فردای آن روز مادر پيش آن خانم می رود و می گويد دخترم موافقت نکرده است. خانم آيت الله هم قبول می کند و می گويد دختر کوچکترت چی؟ مادر هم می گويد نمی دانم بروم ازش بپرسم. و وقتی از دختر کوچکتر می پرسد او بلافاصله قبول می کند! مادربزرگم می گفت آره دختر کوچکتر که هم قيافه اش از دختر بزرگتر بدتر بود و هم چشمانش چپ بود، شد خانم خانه و چندتا پسر دسته گل هم برای آقا به دنيا آورد و چه عزتی و چه برو بيايی، بيا و بببين.

چيزی که برايم جالب بود اين بود که مادربزرگ من اصلا از اين جنبه که دختر کوچکتر رسما کلک زده و پدرسوخته بازی درآورده به قضيه نگاه نمی کرد. تنها موضوعی که برايش مهم بود قبول کردن پيشنهاد يک ازدواج بود و ناز بيخود در نياوردن. و اينکه طرف بالاخره هم عاقبت به خير شد. حتی دختر کوچکتر دختر زرنگتر و موجهتری  بنظرش می آمد! ولی احساس من اصلا اين نيست. مطمئنم که هيچ کار بدی بی جواب نمی ماند، و اين دختر کوچک زبر و زرنگ هم حتما چوب اين کارش را خورده. هرچند شايد از بيرون بقيه ببينند که چند تا پسر به دنيا آورده و ...

 

 
 

ريحانه

 

٧:۱۱ ‎ب.ظ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

تعبير خواب

 

ديشب خواب ديدم خواهر يکی از دوستانم از طرف آن دوست يک لباس برايم هديه آورده است، از اين پيراهنهای بلندی که مامانها در خانه می پوشند. من تعبير خواب بلد نيستم ولی بدم نمی آيد شروع کنم به جفنگ بافتن:

تعبير ۱: لباس، پوشاننده عيبها و زيبايی های تن است از چشمان ناپاک. و لذا دوستم در جمعی که بقيه احتمالا آدمهای درستی هم نيستند، هوای من را دارد و نمی گذارد که آنها از اسرار من با خبر شوند و برايم مشکل درست کنند.

تعبير ۲: فکر کنم در‌ آيه يا حديثی که يادم نمی آيد از کيست، آورده شده که زن و شوهر لباس يکديگرند، و مانند لباس بايد پوششی برای يکديگر باشند. با توجه به اين موضوع،  دوستم قرار است يک آدمی را برای ازدواج به من معرفی کند.

تعبير ۳: از آنجا که نحوه لباس پوشيدن آدم معرف شخصيت اوست، دوست من شخصيتم را دوست ندارد و سعی می کند شخصيت مرا عوض کند.

تعبير ۴: چون طرز لباس پوشيدن آدم علاوه بر شخصيت نشان دهنده وضع مالی او هم می باشد، احتمالا از طرف دوستم يک خير يا شر مادی به من خواهد رسيد.

تعبير ۵: يک جايی خوانده بودم برای از بين بردن حسادت بايد به کسی که به او حسادت می کنيم، هديه بدهيم. احتمالا دوستم خيلی بدجور به من حسادت می کند و چون اين حسادت خيلی زياد است که نمی خواهد مرا ببيند اين هديه را داده خواهرش تا به من برساند.

تعبير ۶: اين دنيا و آن دنيا در کنار هم و در دل هم هستند که توسط يک حجاب و پوشش يا لباسی از هم جدا شده اند. البته ربطش را خيلی نمی دانم ولی شايد دوستم می خواهد مرا بکشد.

تعبير ۷: از آنجايی که خواهر دوستم ادعا کرده که اين هديه از طرف دوستم می باشد و عملا ممکن است دروغ گفته باشد و خودش هديه را برايم خريده باشد، تمام موارد فوق از جانب خواهر دوستم نيز محتمل است.

نتيجه گيری: از آنجا که ساعتی که من اين خواب را ديدم احتمالا در آن ساعتهايی که می گويند خواب تعبير دارد، نبوده خيلی جدی نگيريد.

اگر دوست داشتيد، شما هم می توانيد تعابير خود را اضافه کنيد!

 

 
 

ريحانه

 

۸:٤٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

باک خالی

 

يکی از عادات گند تک تک اعضای خانواده ما، من جمله خودم اين است که ماشين را سوار می شوند، تا قطره آخر بنزينش را مصرف می کنند و بعد بدون اينکه اطلاعی به نفر بعدی بدهند ماشين را تحويل می دهند. نفر بعدی بيچاره هم از همه جا بيخبر، وقت بيرون آمدنش را از خانه طوری تنظيم می کند که بزور خودش را سروقت به قرار برساند و ديگر وقتی برای بنزين زدن در نظر نمی گيرد. تا بحال هميشه بصورت مرزی بخير گذشته بود تا اينکه...

امروز من ماشين را برداشتم تا بروم شرکت، ظهر بروم کلاس، دوباره برگردم شرکت و عصری هم بيايم خانه. صبح که از خانه راه افتادم ديدم علامت بنزين روی خالی است. سر راهم پمپ بنزين نبود. چون امروز روز فرد بود و پلاک ماشين زوج و نمی توانستم به پمپ بنزينهای نزديک محل کارم بروم، تصميم گرفتم بروم کلاس و سر راه برگشت از کلاس در پمپ بنزين نزديک به کلاس بنزين بزنم. لازم به توضيح نيست که تمام اين مدت داشتم از شدت استرس و نگرانی می مردم. در راه رسيدن به پمپ بنزين همش با خودم حساب کتاب می کردم که ۵۰۰ متر مانده، ۲۰۰ متر و ۱۰۰ متر که چشمتان روز بد نبيند، پمپ بنزين نبود!!!! پمپ بنزين جمع شده بود. من مات و متحير از کنار بقايايش گذشتم.

کار ديگری نمی توانستم بکنم. با غصه تمام خودم را به شرکت رساندم. حساب کردم از شرکت بروم دنبال پمپ بنزين يا بروم طرف خانه و از آنجا بروم پمپ بنزين نزديک خانه مان. ديدم پمپ بنزينهای نزديکتر در جاهايی هستند که برای رسيدن بهشان کلی بايد در ترافيک بمانم و با اين وضعيت فجيع بهتر است که در خيابانهای شلوغ نباشم و از بزرگراه بروم. با کلی دعا و نذر و نياز راه افتادم. ماشين بيچاره زوزه می کشيد و قلب من هم همراهش تند تند می زد. بالاخره ماشين زبان بسته تپ تپ خاموش کرد. استارت که زدم دوباره روشن شد، چراغ چشمک زن را زدم و از لاين کناری در حاليکه هر ۱۰۰ متر خاموش می کردم، راه افتادم. شانسی که آوردم اين بود که خروجی بزرگراه را که هميشه پر ترافيک است رد کردم و روبروی شهرک نزديک خانه مان که محوطه باز زيادی دارد برای آخرين بار خاموش کردم. بعد از ۲۰ دقيقه مامان با يک ظرف حاوی ۲۰۰ سی سی بنزين که برای پاک کردن لکه های چربی در خانه نگه می داشتيم آمد. خوشبختانه آقای نگهبان شهرک لطف کرد ۱.۵ ليتر بنزين برايم آورد. و بدين ترتيب يک روز همراه با اضطراب به پايان رسيد.

حالا می خواهم يک قانونی را وضع کنم که به موجب آن هرکس ماشين را با باک خالی و بدون اطلاع رسانی تحويل بدهد يک جريمه مادی درست حسابی بشود.

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:۳٠ ‎ب.ظ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

SMS blog!

 

I wish it would accept Persian characters too. I mean my phone not network.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢۸ ‎ب.ظ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ماشين ما

 

ما يک پرايد خيلی عزيز داشتيم و داريم که حدودا مدت ۹ سال است در خدمت تک تک اعضای خانواده بوده و ۳ تا راننده تحويل اين مرز و بوم و اجتماع داده است. من يکی که خيلی احساسات عميقی نسبت به اين ماشين دارم، چرا که يکی از همدمهای عزيز من بوده که موقعيت خيلی خوبی را از جهت جداسازی من از محيط اطراف برايم مهيا کرده. چه مواقعی که شاد بوده ام و بی خيال از همه جا غش غش خنديده ام، آهنگهايی را که دوست داشته ام با صدای بلند خوانده ام و چه مواقعی که احتياج مبرمی به گريه دور از چشم همه داشته ام و زار زار درونش گريسته ام.

با همه اين احوالات، رسم روزگار بی وفای کج مدار باعث شد که به فکر تعويض اين عزيز با يک جايگزين بهتر بيفتيم، يک ۲۰۶. ما برای دريافت اين ماشين کلاس بالا ثبت نام کرده بوديم و قرار بود نيمه اسفند ماه تحويلش بگيريم. که تحويل ندادند و گفتند تا ۲-۳ هفته ديگر (يعنی تا اواسط عيد) تحويل می دهند که باز هم ندادند. تماس گرفتيم گفتند ۸۰ روز پس از واريز آخرين پول به حساب تحويل می دهند يعنی اواسط ارديبهشت که مجددا ندادند. تماس گرفتيم گفتند خط توليد تایپ ۳ پژو ۲۰۶ (همانی که ما ثبت نام کرده بوديم) تعطيل شده، می توانيد صبر کنيد تا مجددا راه اندازی شود و يا يک تایپ ديگر سفارش بدهيد!

خلاصه که فعلا ما داريم با همان ماشين قديمی حال می کنيم تا ببينيم اين ماشين جديد کی وصال می دهد.

 

 
 

ريحانه

 

٧:٤٧ ‎ق.ظ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

جای بسی خوشبختی است ..

 

اين هم از اولين نتايج حق مسلم!!

 

 
 

ريحانه

 

٦:٥۸ ‎ب.ظ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

دخترهای ۵۷ ای

 

امروز همکارم ازم پرسيد که آيا من متولد ۵۷ هستم گفتم نه. بعد توضيح داد که کلا دختران متولد ۵۷ دارای خصائل خيلی مشابهی هستند و تمام دختران ۵۷ که ديده است اينطوری هستند. البته نه اينکه بچه های بدی باشندها ولی خوب نسبت به بقيه دخترها خيلی رويشان زياد است و همچين يک کمی پررو هستند و ...بهش گفتم حالا منظورت اين بود که من اخلاقم به ۵۷ ايها رفته از پررويی. گفت نه فکر کردم مثال نقض باشی. نفهميدم اين را برای ماست مالی کردن قضيه گفت يا نظرش اين بوده!

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢٤ ‎ب.ظ جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

علاقه شخصی

 

امشب يکی از اقوام خانه ما مهمان بودند و آقای مهمان شروع به تعريف کردن از علاقه اش نسبت به مرتب نگاه داشتن جزوات کرد. البته اول بحث از خياطی و سری دوزی و مدل شلوار شروع شد ولی بعد رسيد به اينکه آقای مهمان از آنجا که استفاده از جزواتی که با کمک شيرازه های پلاستيکی رايج صحافی می شوند، برايش خيلی سخت است و نيازمند يک کتاب در هر طرف جزوه است تا بتواند آن را مطالعه کند، خودش چسب چوب خريده و جزوات را شخصا صحافی می کند و کنارشان را چسب و پارچه می زند. از آنجايی که آقای مهمان ما مطالعه مقالات بر روی کامپيوتر را خيلی سخت و برای چشم مضر می داند، کلی مقاله و جزوه دارد که تمامشان با اين ترتيب صحافی و نگهداری می شوند. این آقای مهمان ما در پايان هر سال سررسيد سال قبل را ورق می زند و صفحات مهمش را می کند بعد در طول سال، به تدريج اين مطالب را در دفتر ديگری پاکنويس می کند. پاکنويس کردن نکات مهم امری است که در مورد خلاصه جلسات هم اتفاق می افتد، او پوشه ای دارد که در آن کاغذها و یادداشتهای مختلفی را که در مواقع مختلف نوشته نگه می دارد و هر چند وقت يک بار اين کاغذها را در دفاتر مخصوصشان پاکنويس می کند. اين علاقه آقای مهمان سابقه طولانی دارد و او حتی جزوات زمان دبيرستانش را هم حفظ کرده و هر از چندگاهی آنها را ورق می زند و کلی کيف می کند.

بعد از اينکه مهمان ما قدری در مورد اين عادت و مزايای مختلف آن سخن گفت، بابای ما هم برای اينکه از قافله عقب نمانده باشد گفتند که يادش بخير ما هم کلی از جزوات و کتابهای دانشگاه و دبيرستان را نگاه داشته بوديم که اين خانم (اشاره به مامان) همه شان را با هم ريختند دور. مامان هم توضيح داد که وقتی ۳۰ سال سراغ اين جزوات نرفته ای چرا فکر می کنی در ۳۰ سال دوم سراغشان بروی. بعد هم گفت که احتمالا عادت حميدرضا به نگهداری برگه ها و دفاترش به شما (آقای مهمان) رفته است و اضافه کرد البته اميرحسين اينجوری نيست و از اين آشغالها جمع نمی کند!!!

بعد از اين سخن گهربار مامان، همه زديم زير خنده. مامان بنده خدا هم که کلی خجالت کشيده بود از آقای مهمان معذرت خواهی کرد . ولی خوب همه فهميدند که نظر مامان نسبت به اين کار آقای مهمان دقيقا چه بوده و به قول دوست فرنگ رفته ام، مامان آفتابه را روی آقای مهمان گرفته بود.

 

 
 

ريحانه

 

٧:۳٠ ‎ب.ظ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

بعد از امتحان

 

من امتحانم را دادم. راستش اصلا راضی نيستم. مثل اين بچه تنبلهايی شده ام که بعد امتحان می گويند آآآخ اگر کمی بيشتر خوانده بودم. البته سر امتحان خيلی اين حس را نداشتم. سؤالهايی را که حل کرده بودم فکر می کردم تنها از نبوغ خودم بر می آيد و سؤالهايی را هم که حل نکرده بودم فکر می کردم وقتی به نبوغ من هم نرسد ديگر تکليف بقيه روشن است! ولی وقتی از جلسه بيرون آمدم ديدم سايرين هم سؤالاتی را که من جواب داده بودم و هم سؤالاتی را که جواب نداده بودم را نوشته اند. خلاصه حالگيری بود.

 

 
 

ريحانه

 

۸:٥۸ ‎ب.ظ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

امتحان

 

من فردا صبح ساعت ۸:۳۰ و بعد از ظهر ساعت ۱۴ امتحان دارم. ته قلبم دارد قيلی ويلی از نوع نه چندان خوبش می رود. البته فکر کنم اگر همه به جز من خراب امتحان بدهند اميدهايی باشد!

امروز که رفتم کارت شرکت در جلسه را بگيرم ۹۰۰ تومان برای استفاده از غذای سلف دانشکده از ما گرفتند.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٤٥ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

تنفر

 

از احساساتی که جديدا در من بوجود آمده است حس شديد بيزاری و تنفر است. تنفر از وضعيتی که حس می کنم کشورم دارد با بيشترين سرعت به طرفش می رود. از کوته بينيها، از دروغهايی که هر روز به خوردمان داده می شود، از فيلتر کردن وحشتناکی که صورت می گيرد از جو سازيهای مسخره، از اين طرح مسخره پليس ارشاد، از حق مسلم لعنتی و در کنار همه اينها از اينکه هيچ فعاليت مثبتی در راستای اصلاح وضعيت اقتصادی و اجتماعی انجام نمی شود. از اينکه به اسم ترويج دين رسما فاتحه دين و اسلام را می خوانند.

برای اولين بار در زندگيم احساس کردم کر و کور و خر بودن عجب عالم آرام و خوشی دارد. چيزی که برايم عجيب است شدت اين احساسات است. که بخصوص در اين چند روز اخير فوران هم کرده است و من احتمال می دهم تغييرات هورمونی ماهانه يک دليل آن باشد. البته مطمئنا تنها دليل نيست چون من به ندرت از کسی يا چيزی متنفر شده ام. حتی بطور مسخره ای وحشتی به دلم افتاده که نکند آخر و عاقبتم بشود نظير آن هم دانشگاهی ورودی ۷۵ مقيم سوئدمان که هر بار ايميلهايش را می خوانم از حرفهايش و احساساتش تعجب می کنم. 

اميدوارم اين احساساتم گذرا باشد. اميدوارم مانند چند ماه پيش که توانستم در عين اينکه اين اوضاع را ببينم، اين تصميم را هم بگيرم که من قرار است ماورای شرايط احساسات خودم را کنترل کنم. قول می دهم به محض اينکه خودم را يافتم، اين يادداشت را تغيير دهم. خدايا کمکم کن...دلم بدجوری پرآشوب است.

 

 
 

ريحانه

 

۸:٥۳ ‎ب.ظ دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

کور شود، دور شود ...

 

به کوری چشم حسود و بدخواه، و دشمنان نظام و اسلام و مسلمين من جمله آمريکای جهانخوار و اسرائيل غاصب فلفل آزمايشگاهی من گرفت و دارد بزرگ و بزرگتر می شود.

 

 
 

ريحانه

 

۸:٤٧ ‎ب.ظ دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

هيبيب هورا برای آقای رئيس جمهور!

 

در اخبار ساعت ۹ ديشب اعلاميه خيلی مهم آقای احمدی نژاد در مورد کنترل وضع حجاب اعلام شد. ايشان فرمودند زنان ايران خود حجاب را برگزيده اند و هيچ وقت کسی آن را به آنها تحميل نکرده که الان بخواهيم ما اين کار را بکنيم.

اينجا دو مسئله پيش می آيد: آيا حرف آقای احمدی نژاد برای پايان دادن به جنجالهای اخير بر سر حجاب صورت گرفته يا اين جنجالها بوجود آمده اند تا آقای احمدی نژاد بتواند اين حرف را بزند؟!

 

 
 

ريحانه

 

۱:٢٠ ‎ب.ظ یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

حدود وظايف

 

بردهايی که ما قرار بود رويشان تست کنيم يک جفت دوتاييند که توسط کانکتوری که روی بردها وجود دارد، به هم وصل می شوند. و نهايتا بردهای ما تبديل به دوقلوهای به هم چسبده ای می شوند. چون فعلا در مرحله تست هستيم و وقتی دو برد به هم وصل هستند، نمی توانستيم سيگنالها را اندازه گيری کنيم قرار شد يک کابل رابط برای ارتباط بردها بسازيم. کار چندان سختی نبود، کافی بود يک کانکتور نر و ماده را با سيمهايش به هم وصل می کرديم. اين کار هم توسط تکنيسين شرکت انجام می شد. اشکال اساسی ريز بودن خيلی زياد کانکتور بود که کار لحيم کاری را سخت می کرد. برای همين قرار شد همه ۶۴ پايه را وصل نکنيم و فقط آنهايی را که مهمترند وصل کنيم. من هم ليست پايه های اصلی را به تکنيسينمان گفتم تا آنها را وصل کند. کار که تمام شد ديدم که شمارش پايه ها را از يک طرف شروع کرده در حالی که پايه های زوج در يک طرف و پايه های فرد در طرف ديگر کانکتور بودند. بنده خدا مجبور شد از اول پايه ها را باز و مجدد لحيم کاری کند. مسؤول آزمايشگاه هم يک اشاره کوچکی کرد که اين تقصير ايشان (يعنی من) بوده که نگفتم ترتيب پايه های کانکتور چجوری است. برای جبران خرابکاری و هم چون کانکتور خيلی کوچک بود و شمارش پايه ها سخت، کمی کمک تکنيسينمان کردم تا هم از لحاظ عذاب وجدان هم اينکه خوب بنده خدا گناه داشت! خلاصه کانکتور برای امروز صبح آماده شد. وقتی آمدم آنها را روی برد بزنم ديدم که جهت نر و مادگيش جابجاست و اين اصلا به درد نمی خورد. اين شد که مجددا قرار شد لحيم کاری شود!

داشتم از حس عذاب وجدان می مردم. خودم هم کاری داشتم و نمی دانستم اگر بخواهم در کار لحيم کاری کمک کنم کار درستی از نظر شرکت دارم انجام می دهم يا نه. با فاطمه همکارم مشورت کردم گفت شرکت با توجه به اينکه نيرو کم داشته، ۳ تا تکنيسين استخدام کرده که اين کارها را انجام دهند از اين ماجراها هم پيش می آيد برای همين برو سر کار خودت. من رفتم سر کار خودم ولی .... ولی خيلی سخت بود. آخرش که خود اون بنده خدا گفت بيايم و در تست کانکتور کمکش کنم اندکی راحتتر شدم ولی اگر به خودم بود از اول به کمکش می رفتم. ولی بر طبق تعريف وظايف من نبايد اين کار را می کردم.

بديش اين است که در اين کتابی که اخيرا خوانده ام (زنان خوب به آسمان می روند، زنان بد به بهشت) نوشته شده بود که اين جور حس عذاب وجدان و کار خود را به ديگران واگذار نکردن و برای بقيه باری نبودن، خاص زنان است. و بايد خود را از شر اين احساسات رها کنند.

من می دانم که اشتباه پيش می آيد و تقريبا اجتناب ناپذير است. و تکنيسين شرکت هم مثل هر کس ديگری وظايفی دارد که حتی دوباره و صدباره کاری با همه ناخوشايند بودنش يکی از آنهاست، همچنين می دانم که من را استخدام نکرده اند که سيم لحيم کنم (که البته خيلی هم عرضه اش را ندارم!) ولی با همه اين دانسته ها، اگر می توانستم کمک تکنيسينمان بکنم احساس خيلی بهتری داشتم. واقعا اين جور وقتها که آدم دلش می خواهد از روی احساساتش يک کاری انجام دهد ولی از لحاظ عقلی و منطقی و قانونی کار ديگری درست است خيلی بدند.

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۱٢ ‎ق.ظ یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

۳ تا ريحانه ب.

 

چند روز پيش يک کسی بهم ايميل زد و گفت من دنبال يک ريحانه ب. می گردم. اگر امکانش هست رشته و دبيرستانتان را به من بگوييد که ببينم آيا شما گم شده من هستيد يا نه! من هم جواب دادم که دو تا ريحانه ب. ديگر هم می شناسم که يکی نقاش است و ديگری دختر زنی است که يکبار در درمانگاهی بهم آمپول زده بود. اون هم گفت اتفاقا مادر دوستش هم پرستار بوده و آدرس درمانگاه را ازم گرفت.

آيا دنيای ما دارد جمع و جورتر می شود؟

 

 
 

ريحانه

 

٩:٥٦ ‎ب.ظ جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

تشريح فلفل

 

موقعی که فلفهای من می خواهند سر از خاک بيرون در می آورند، به صورت يک U برعكس هستند و بعد چند روز يكی از پايه های U برعكس سرش را بلند می كند و دو تا برگ كوچولو پيدا می كند و شروع به بزرگ شدن می كند. برای فرهاد كنجكاو اين سؤال پيش آمده بود كه آيا تخم فلفل (همتون فلفل دلمه ای كه خورديد و می دانيد تخمش چه جوريه) وسط قسمت ساقه و ريشه قرار دارد يعنی آيا از تخم فلفل دو سر جداگانه رشد می كند كه يكی به سمت زمين می رود و می شود ريشه و ديگری به سمت آسمان می‌آيد و اسمش می شود ساقه، و يا يك جور ديگری است.

نهايتا پريشبها در نهايت قساوت و با ملايمت بسيار يكی از اين U های برعكس را از ريشه از خاك در آوردم. برخلاف تصور من، از تخم فقط يك سر بيرون آمده بود كه آن هم ريشه بود. اين ريشه بزرگ و بزرگتر شده بود و در حين بزرگ شدن سعی می كند تخم را به سمت بيرون هل دهد. ولی چون خود تخم به نظرم كمی سنگين بوده، راحت بالا نمی رود به همين دليل من شاهد يك U برعكس بودم كه يك پايه اش تخم و پايه ديگرش ريشه است. بعد از مدتی كه U برعكس بزرگ و پرزور می شود، تخم را از خاك بيرون می كشد و در همين موقع برگهايی كه در اين مدت تخم بوجود آمده اند، بيرون می آيند. و پوسته تخم روی خاك می افتد.

بعد از اين تلاش كنجكاوانه، قساوتمندانه! نهايت تلاشم را كردم كه فلفل آزمايشگاهی را سرجايش برگردانم ولی هنوز نمی دانم گرفته يا نه.

دعا كنيد بگيرد.

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]