یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٠:۳۱ ‎ب.ظ چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

گلکاری

 

بالاخره گلدان‌های فلفل من به قد و اندازه‌ای رسیدند که بتوانم آنها را در گلدان‌‌های بزرگتری بکارم. می‌خواستم به دو تا از معلم‌ و دو تا از دوستانم از این فلفل‌ها بدهم. چند روز پیش رفتم گلدان خریدم. چون ماشین نداشتم، توانستم فقط ۳ تا گلدان بخرم و خریدن خاک ماند برای یک روز دیگر. دیروز از گلخانه نزدیک خانه‌مان خاک خریدم و امروز عصر که از شرکت برگشتم رفتم روی ایوان اتاقم برای گلکاری.

من همه دانه‌های فلفلم را در یک گلدان چهارگوش با عرض ۲۵ طول تقریبا ۴۰و ارتفاع ۱۵سانتی‌متر کاشته بودم. و تمام گلدان من پر از نشاهای فلفل به طول تقریبی ۳ تا ۱۰سانتی‌متر شده بود. بعد از مدتی فکر کردن دیدم اگر بخواهم با بیلچه یا قاشقی چیزی این فلفل‌ها را از خاک در بیاورم و در گلدان‌‌های جدید بکارم، چیزی از فلفل‌های عزیزم باقی نمی‌ماند. این بود اول با یک آچار دور تا دور خاک اسکن کردم تا از گلدان آزاد شود. بعد به آرامی گلدان را سر و ته کردم؛ گل‌های چپه شده را صاف کردم و در گلدان‌های جدید کاشتم.

به نظرم بهترین روش برای در آوردن گل‌ها بود. امیدوارم فلفل‌هایم بگیرند. اگر تا ۱۰روز دیگر زنده بمانند، فکر کنم گرفته باشند. عجالتا باز هم دعا کنید!

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢۸ ‎ب.ظ چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

نيمه پر ليوان

 

بر همگان واضح و مبرهن است که مسائل و اتفاقات این دنیا دارای دو وجهه مثبت و منفی هستند. ما می‌توانیم و باید در هر شرایطی هم متوجه نکات مثبت و هم متوجه نکات منفی قضیه باشیم. البته این جور نصایح بیشتر در مواقعی که آدم دچار یک مشکل بدی شده و غصه‌دار است، بیشتر باب می‌شوند. ولی خوب حقیقتی است که در جاهایی هم کاربرد خودش را دارد:

امروز یکی از همکلاسی‌های سابقم برایم SMS زد که الحمدالله از دست استاد فلانی راحت شدید! این آقای استاد فلانی استاد یک دانشگاه دیگر است و من در طول زندگانیم تا بحال افتخار رویت ایشان را نداشته‌ام. این بود که در جواب گفتم مگر این بیچاره اصلا به من کاری داشته؟ این همکلاسی سابق هم جواب داد که ظاهرا دانشگاه آن استاد امسال فقط یک دانشجوی دکتری می‌گیرد و آن هم با این استاد. (توضیح: من در امتحان دکترای آن دانشگاه شرکت کرده بودم!) و دو نفر برای محاسبه دعوت شده‌اند. و اینکه در ظاهر شاید خبر بدی باشد ولی باور کنید که با استاد فلانی نمی‌شود سر کرد!!

تمام این صغری کبری چیدن‌ها برای این بود که به من اعلام کنند امتحان دکتری آن دانشگاه قبول نشده‌ام.

حالا من با تمام وجود سعی می‌کنم از این شانس بزرگ که به من رو کرده و خطر مهیب که از بالای سرم رد شده، در پوست خود نگنجم. ولی باور کنید خیلی سخت است.

 

 
 

ريحانه

 

٢:٤۱ ‎ب.ظ دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

مشکلات بزرگ برای آدم‌های بزرگ!!

 

يکی از سوالات مهم من در زندگی در مورد نفخ معده است. مشکلم را مطرح می‌کنم اگر توانستيد کمک کنيد، ممنون می‌شوم.

واضح و مبرهن است که با خوردن برخی غذاها بخصوص حبوبات، آدم دچار نفخ معده می‌شود که حالتی است که در آن فرد به مدت چندين ساعت، در هر ۱۵-۲۰ دقيقه يکبار برای تخليه باد معده بايد به دستشويی پناه ببرد و ممکن است در آخر به اين نتيجه برسد که اين همه رفت و آمد برای چه!

سؤالی که برای من پيش آمده اين است:

حالا به هر دليلی اين بادهای معده بوجود آمده باشند، آيا حجم اين بادها ثابت است؟ يعنی اگر بطور مثال ۰.۵ ليتر باد در شکم آدم جمع شده باشد (توجه کنيد که با چه دقتی از واحد اندازه‌گيری حجم استفاده کرده‌ام!) اگر اين ۰.۵ ليتر تخليه شوند، مشکل حل است؟ و يا اينکه مشکل نفخ معده، بخاطر حالتی است که برای معده پيش می‌آيد و بر اثر آن مقداری از هوايی که نمی‌دانم به چه طريقی وارد معده شده است، بخاطر خاصيتی که مواد نفخ دار دارند، تا مدتی در دل آدم جمع می‌شوند. و در نتيجه حجم اين باد ثابت نيست. و تا هنگامی که اين مواد نفخ‌دار در شکم آدم هستند و يا تاثيرشان از بين نرفته، اين حالت در آدم باقی می‌ماند. و لذا حتی اگر تمام بادی که در اين لحظه در شکم شما جمع شده باشد هم تخليه شود باز هم ۱۵ دقيقه ديگر مجبوريد برای تخليه بادهای توليد جديد به دستشويی پناه ببريد؟

ممکن است بپرسيد چه فرقی دارد. برايتان توضيح می‌دهم خيلی فرق دارد! چون در حالت اول وقتی شما در دستشويی هستيد تمام تلاش خود را بکار می‌بريد تا بادهای بيشتری را خالی کنيد تا زودتر معده‌تان خالی و راحت شود. ولی در حالت دوم چون خالی کردن معده تاثير چندانی در رفع اين مشکل ندارد، ممکن است ترجيح بدهيد ديرتر به دستشويی برويد.

حالا نظر شما چيست؟

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٦ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٥

 

يک جنايت

 

چند وقتی است که دو تا کفتر چاهی کنار پنجره آشپزخانه همسايه بالايی ما که به نورگير باز می‌شود، لانه ساخته‌اند. دو تا تخم هم گذاشته بودند که به سلامتی و ميمنت تبديل به جوجه شده بود. چند روز پيش يک بار که کفترها در آشيانه نبودند يکی از کبوترهای طوقی (که دور گردنشان نوار سبز و قرمز است) وارد لانه شد و جوجه‌های بخت‌ برگشته را کشت! کبوترها بعد از بازگشت به خانه و ديدن اين صحنه جنايت هولناک، يک روز در لانه ماندند و بعد برای هميشه آشيانه‌شان را ترک کردند.

نمی‌دانم دليل اين اتفاق چيست. آخر کبوتر طوقی که گوشت‌خوار نيست. چند تا حدس می‌شود زد:

۱- شايد کبوتر طوقی مامور وزارت بهداشت کبوتری بوده، و چون پدر و مادر جوجه‌ها قبلا مبتلا به آنفولانزای مرغی شده بودند، به آنها اخطار شده بود که بچه‌دار نشوند. ولی چون حرف گوش نداده بودند، مامور فرستادند و جوجه‌ها را معدوم کردند. اين جور کارها برای پيشگيری از شيوع بيماری انجام می‌شوند و دليل بدجنسانه‌ای ندارند.

۲- شايد درگيری قومی قبيله‌ای بين کبوترهای طوقی و کفترهای چاهی بوده، و اين انتقام خون و خونريزی‌های جنگ‌های قبلی بوده است.

۳- شايد هم اين کبوترها جادوگری چيزی هستند که بصورت کبوتر تغيير شکل داده‌اند (رجوع شود به مجموعه کتاب‌های هری پاتر) و کبوترهای طوقی ماموران لرد ولدمورت بوده‌اند که ماموريت داشته‌ آنها را از بين ببرد.

۴- به قول مامانم همانطور که آدم بدجنس وجود دارد، کبوتر جنس خراب و مردم آزار هم وجود دارد.

همين الان دو کبوتر دوباره به لانه‌شان برگشتند.

 *******

پسنوشت:

توضيحات کاملا ضروري: مثل اينکه من خوب در جريان ماوقع قرار نداشتم. کبوتر طوقی وارد لانه کبوترهای بيچاره شده، با درگيری آنها را از آنجا بيرون کرده، و بعد جوجه‌ها را به پايين پرتاب کرده و لانه را در اختيار خود می‌گيرد. مثل اينکه هدف اين جنايت فقط و فقط اشغال آشيانه بوده و بس. کبوترهای صاحبخانه هم بعد از اين ماجرا چند باری با حسرت فقط از دور به آشيانه سابقشان و جنازه فرزندانشان روی زمين نگاه کرده‌اند.

من خيلی غصه خوردم. با اينکه هيچوقت در مورد کارهای جانورها قضاوت نمی‌کنم و هميشه به خودم می‌گويم اين چرخه زندگی آنهاست که قوی ضعيف را از بين ببرد و اينطوری تعادل برقرار شود، ولی اينبار احساس حق کشی زيادی می‌کنم و هيچ جوری نمی‌توانم به چرخه زندگی ربطش بدهم. مگر اينکه اين کبوتر طوقی‌ها آشيانه سازی بلد نباشند و مدلشان اين باشد که در خانه سايرين زندگی کنند. خوب هيکل برو برای خودت خانه بساز. چرا بچه مردم را می‌کشی؟!!

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٥٥ ‎ق.ظ دوشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٥

 

نظر

 

یکی از اقوام که خانمی است جا افتاده و متین، تعریف می‌کرد که چند وقت پیش برای تهیه جهیزیه دختر یکی از دوستانش مدتی با آن دوست به خرید می‌رفته‌است. از آنجا که سلیقه آدمها الزاما شبیه هم نیستند، سلیقه این خانم و دوستش نیز با هم فرق داشت. و تقریبا هر چیزی را که فامیل ما می‌پسندیده دوستش نمی‌پسندیده و بالعکس! این خانم می‌گفت بعد از چندین روز خرید، یکبار دوستش در مغازه‌ای از او خواسته تا نظرش را در مورد یک چادر رنگی بدهد. این چادر از نظر فامیل ما بسیار زشت و بد بوده ولی با خودش می‌گوید چون سلیقه من با دوستم فرق دارد و او این مدل چادر را پسندیده و همچنین یک چادر چندان مهم هم نیست، بهتر است چیزی نگویم. و لذا بر خلاف همیشه که به نوعی مخالفتش را اعلام می‌کرده، با چادر انتخابی موافقت می‌کند. پس از گرفتن این تایید، دوستش چادر را می‌خرد و می‌گوید: "این چادر را بخاطر زحماتی که در این چند وقته کشیده‌ای برایت خریده‌ام. مبارکت باشد!!"

حتما قیافه فامیل ما در آن موقع خیلی دیدنی بوده.

 

 
 

ريحانه

 

٢:۱۸ ‎ب.ظ جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥

 

روزهای تاريک

 

ديشب تلويزيون فيلم روزهای تاريک را نشان داد. قبل از شروع فيلم در مقدمه‌ای که به زبان فارسی بر روی صفحه تلويزيون نوشته شده بود و توسط گوينده نيز بازگو می‌شد، از اين فيلم به عنوان سندی برای ناعدالتی‌های موجود در جامعه آمريکا ياد شده بود و همچنين اشاره شد که با اينکه اين فيلم از نظر محتوا چندان قوی نيست ولی باز هم به خوبی وضع جامعه نابرابر آمريکا را نشان می‌دهد و گريز کوتاهی هم زد به ادعای حقوق بشر آمريکا برای جهان و...

اين فيلم مستند، ماجرای زندگی بی‌خانمان‌های شهر نيويورک است که در يک تونل زيرزمينی زندگی می‌کنند. در شهری که به عنوان يکی از شهرهای مهم و متمول دنيا معروف است. در اول اين فيلم يکی از بازيگران که در واقع يکی از بی‌خانمان‌ها است، می‌گويد چرا در آمريکايی که از لحاظ اقتصادی ابرقدرت به حساب می‌آيد بايد مردمی با شرايط ما زندگی کنند، و کلا شرح نارضايتی اين افراد از زبان خودشان به خوبی به تصوير کشيده شده بود. اين فيلم با هدف جذب کمک‌های مالی برای اين افراد و تغيير شرايط زندگيشان ساخته شده، که گويا تا حدودی موفق هم بوده و جوايز زيادی را هم به خود اختصاص داده است.

من نمی‌خواهم حرفی در مورد علت وجود چنين افرادی با اين شرايط در آمريکا بزنم. شايد قابل توجيه باشد، شايد هم به هيچوجه قابل قبول نباشد. تنها چيزی که می‌خواهم بگويم تاييد سيستمی است که در آن اجازه ساخت، پخش و همچنين دريافت جايزه به چنين فيلمی داده می‌شود. با اينکه اين فيلم بطور کاملا مستقيم عملکرد دولت را زير سؤال می‌برد، ولی به عنوان انحراف و تشويش اذهان عمومی دادگاهی نمی‌شود. به نظرم خيلی خيلی مهم است که يک دولت، حکومت و درمقياس کوچکتر، تک تک افراد قبول کنند که کامل نيستند و انتقاداتی را که به آنها می‌شود، به عنوان تهديدی برای خود تلقی نکنند. اين طرز فکر باعث می‌شود که ايرادهای جامعه برملا شود و برای برطرف شدنشان کار شود.

حالا فيلم فقر و فحشا را در نظر بگيريد که به عنوان يک فيلم غيرمجاز دست به دست می‌شود و هر از گاهی، يکی از مسؤولان وجود چنين وضعی را شديدا تکذيب می‌کند. به نظرتان با اين رويکرد هيچوقت اقدامی در جهت اصلاح وضعيتی که وجودش به رسميت شناخته نمی‌شود، خواهد شد؟

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٥٧ ‎ب.ظ پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

خبر خوش

 

چند روزی است پلک چشم راستم مرتب می‌زند (زدن يعنی ماهيچه‌ای با فرکانس حدودا ۱۰ هرتز و با پرش‌هايی در حدود ۰.۲ ميليمتر شروع به نوسان می‌کند). امروز داشتم اين موضوع را برای همکارم تعريف می‌کردم گفت نبايد به کسی بگويی، علامت اين است که قرار است خبر خوشی به تو برسد. البته من اصرار داشتم که اين بيشتر به يک تيک عصبی شبيه است تا قاصد خبر خوش.

يادم آمد چند ماه پيش مرتب خواب می‌ديدم که موهايم دارد می‌ريزد. می‌گفتند ريختن مو نشانه اين است که غم و قصه‌های آدم خواهد ريخت! از آنجا که من اين خواب را در يک بازه چند ماهه چندين بار ديده بودم، با خودم می‌گفتم اين چه جور غم و غصه‌ای است که با اينکه دسته دسته می‌ريزد ولی باز هم تمام نمی‌شود و همچنان به ريختن ادامه می‌دهد!

حالا قضيه زدن پلک من هم همينطور است. يک هفته است که روزی حداقل ۲۰ بار به من يادآوری می‌کند که قرار است يک خبر خوش به من برسد. فکر کنم به حد کافی آمادگيش را پيدا کرده‌ام، پس بجنب خبر خوش...

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:۳۳ ‎ب.ظ جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥

 

يک روز خوب پر از تنبلی

 

صبح ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بيدار می‌شوم و تا ساعت ۱ ادامه کتابی را که ديشب تا ساعت ۲ برای خواندنش بيدار بودم می‌خوانم. بعد از اينکه کتاب را تمام کردم در حاليکه شير و کيک می‌خورم ايميل‌هايم را چک می‌کنم و يکسری از وبلاگ‌هايی را که دوستشان دارم می‌خوانم بعد هم به حمام می‌روم. ساعت ۳ ناهار می‌خورم و تا ساعت ۵ به خواب دلپذير بعد از ظهری فرو می‌روم.

از خواب که بيدار می‌شوم اول ظرفها را می‌شویم و پس از آن تا ساعت ۶ طبقه‌های لباس‌هایم را مرتب می‌کنم. کمی تلويزيون نگاه می‌کنم و با يکی از دوستانم کلی تلفنی حرف می‌زنم. کمی آشپزخانه را مرتب می‌کنم و بعدش ۱-۲ ساعتی روی لباسم منجوق دوزی می‌کنم. آخر شب ايميلم را چک می‌کنم، و تا وقتی که خوابم ببرد کتاب می‌خوانم.

و بدين ترتيب يک روز سرشار از بيکاری که مدتها آرزويش را داشتم به پايان می‌رسد.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٢٤ ‎ب.ظ پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

 

اورکات

 

الان بابا داشت ازم در مورد اورکات سؤال می‌کرد. بعد از اينکه کليت قضيه را برايش توضيح دادم ...

***************

يک توضيح: من چند دقيقه پيش مطالبی را از قول بابا نوشته بودم. بعد فکر کردم که شايد کل قضيه يک شايعه باشد. و چون منتشر کردن يک شايعه حتی با تاکيد بر اينکه از اصل خبر مطمئن نيستی درست نيست، و بدليل اينکه من خيلی خيلی دختر با اصولی!!!!!!!! هستم،‌ تصميم گرفتم کل مطلب را پاک کنم. بهر حال دعا کنيد که خبر فقط شايعه بوده باشد.

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٥ ‎ق.ظ چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

 

پز

 

البته اصلا قصد خودنمايی و پز دادن ندارم‌ها!!! ولی امروز استادم کلی ازم تعريف کرد و گفت که خارج‌خوانی‌هايم برطرف شده و اگر مدتی ديگر به همين منوال باشم روی تکنيک‌ها و ريزه‌کاری‌ها کار خواهيم کرد.

لازم به توضيح است که خارج نخواندن اصلا کم کاری نيست و خيلی از کسانی که ۱-۲ سال قبل من هم شروع کرده‌اند هنوز به اين مرحله نرسيده‌اند. البته به اين معنا هم نيست که من صدای خوبی دارم و قشنگ می‌خوانم (هر چند دوست دارم فکر کنم که کسی که صدايم را می‌شنود از آن خوشش می‌آيد)

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:۱٩ ‎ق.ظ چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

 

خريد

 

مدتی بود تصمیم داشتم یک هدفون بخرم. چند بار به برادرهایم سپرده بودم هر وقت به جمهوری می‌روند، بخرند که هیچ کدامشان نرفته بودند. نهایتا امروز تصمیم گرفتم بعد از تمام شدن کار بروم پایتخت و شخصا برای خرید هدفون اقدام کنم. نمی‌توانم بگویم چه احساس بدی داشتم. از جلوی مغازه‌ها رد می‌شدم بدون اینکه جرات کنم وارد یکیشان بشوم. حتی بعد از اینکه شروع کردم به سوال در مورد قیمت و انواعش، باز هم احساس ترس داشتم. این حسی بود که من قبلا هم وقتی که می‌خواستم لوازم آرایش بخرم داشتم؛ دنیای بزرگی که من در موردش هیچ نمی‌دانستم (و احتمالا هنوز هم نمی‌دانم!) نه در مورد کیفیت، نه در مورد حدود قیمت، و نه حتی در مورد مارک‌های خوب و معروف. دقیقا هیچ چیزی نمی‌دانستم. البته خرید لوازم آرایش بسیار بسیار سخت‌تر و هراس آورتر از خرید یک هدفون است. چون خوشبختانه هدفون به دو دسته هدفون بزرگ و کوچک تقسیم بندی می‌شود و به محض اینکه تصمیم بگیری کدامشان را می‌خواهی مشکل خرید نصف می‌شود. ولی خرید لوازم آرایش وحشتناک است، چون دانستن اینکه یک رژ خوشرنگ می‌خواهی که به صورتت بیاید حاوی هیچ نوع اطلاعات به دردخوری نیست و لذا دامنه جستجو را کوچکتر نخواهد کرد. یادم می‌آید آن وقتها حتما به دنبال مغازه‌ای می‌گشتم که فروشنده‌اش خانم ساده‌ای باشد (نه یک پسر و یا یک دختر خیلی سانتی مانتال) و سرش هم خلوت باشد. و معمولا از بین یکی دو دسته رژی که نشانم می‌داد یکی را می‌خریدم تا دیگر لازم نباشد وارد مغازه دیگری شوم.

من هیچوقت هیچوقت هیچوقت لوازم کامپیوتر نخریده‌ام (البته غیر از سی دی و دیسکت). همیشه دو تا برادر داشتم که کامپیوتر و وسائلش را می‌خریدند، ویندوز را نصب می‌کردند و اشکالاتش را برطرف می‌کردند. لذا امروز هم همان وضعی را داشتم که قبلا در مورد لوازم آرایش. از پشت ویترین مغازه‌ها اجناسشان را نگاه می‌کردم و با ناراحتی از جلویشان رد می‌شدم. چون قبلا برادرم گفته بود از فروشگاه‌هایی که لوازم جانبی مثل ماوس می‌فروشند باید هدفون بخرم، اگر در ویترین مغازه‌ای 4-5 تا ماوس ردیف بود داخل می‌شدم و می‌پرسیدم که هدفون دارند. آنها هم چند هدفون مختلف از قیمت 2 هزار تومان تا 18 هزار تومان را به من نشان می‌دادند و در جواب سوال من که اینها چه فرقی با هم دارند می‌گفتند خانم شرکت‌های مختلف یک جنس را با قیمت‌های مختلف می‌فروشند. و من احساس گند بیسوادی می‌کردم و اینکه همه می‌دانند با یک ناشی طرفند (نه که خرید هدفون خیلی تخصص احتیاج دارد!) نهایتا هدفونی با قیمت 4 هزار تومان خریدم بدون اینکه بدانم اگر چیز گرانتری می‌خریدم بهتر بود و یا اینکه گران خریده‌ام.

الان که داشتم این چیزها را می‌نوشتم یاد کتابی افتادم که البته به نظرم زیادی حس فیمینستیش زیاد بود. در آن کتاب شدیدا به زنان توصیه شده بود که کارهایشان را خودشان انجام دهند و وابسته به دیگران نمانند. این مثال را هم آورده بود که مثلا جودی از رانندگی بیزار است و شوهرش همواره او را به هرجا می‌خواهد می‌برد. می‌گفت مسلما جودی از اینکه لازم نیست خستگی رانندگی و انجام کاری که دوست ندارد انجام دهد را تحمل کند، احساس خوبی دارد ولی توجه نمی‌کند که تمام رفت و آمدهایش وابسته به حضور شوهر، و تحت کنترل او انجام می‌شود و بدون او نمی‌تواند از خانه بیرون برود. با اینکه آن موقع از مثالش لجم گرفته بود (خوب وقتی یکی هست که در بست در اختیار آدم باشد، یعنی چی که نمی‌توان بدون حضور و اجازه‌اش کاری کرد. مگر آدم کجا می‌خواهد برود!) ولی الان که این وضعیت افلیج گونه‌ام را دیدم، فکر می‌کنم خیلی هم بی‌ربط نگفته طرف.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٥٢ ‎ب.ظ دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

حرف

 

چون قافيه تنگ آيد شاعر به جفنگ آيد.

يک هفته‌ای می‌شود که حرفی برای گفتن ندارم و فقط برای رفع تکليف!!! چيزی می‌نويسم.

اين نيز بگذرد....

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]