یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٠:۳٧ ‎ب.ظ شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥

 

پيش خبر!

 

استادم یا بهتر بگویم استاد سابقم به من و یکی از دانشجوهای فوق‌لیسانسش ایمیل زده و دو مقاله برایمان فرستاده که آنها را با مراجعشان مطالعه کنیم و در اسرع وقت یک جلسه مشترک با هم بگذاریم.

آخر یکی نیست به او بگوید، آقا جان، تو اول برادریت را ثابت کن، بعد ادعای ارث و میراث کن.

احتمالا دارم دوباره برمی‌گردم به حال و هوای درس خواندن! خیلی خوشحالم!

 
 

ريحانه

 

۱٢:٥٩ ‎ق.ظ شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥

 

شغل و ظرافت زنانه

 

موضوعی که الان می خواهم بنویسم، چند روز پیش هم در موردش نوشته بودم ولی چون احساس کردم نمی‌توانم آنچه را واقعا فکر می‌کنم جمع و جور کنم، پاکش کردم پریروز بحث مشابهی پیش آمد که حس کردم دلم می‌خواهد دوباره در موردش بنویسم، شاید الان هم نتوانم ولی دیگر پاکش نمیکنم! قصه از اینجا شروع شد که:

شرکتی که من در آن کار می‌کنم یک شرکت مهندسی است و همه بچه‌های گروه ما مهندس برق یا کامپیوتر هستند و کار ما شامل طراحی، پیاده‌سازی و نهایتا تست یک سری کارت‌های دیجیتال و آنالوگ است. چند روز پیش یکی از بچه‌ها از دست یکی از همکاران پسر گروهمان شاکی بود و می‌گفت که او هر چند وقت یکبار می‌گوید دختر باید ظریف باشد، نه مثل دخترهای شرکت ما خشن و حرف‌هایی از این دست.

راستش هم خیلی تعجب کردم و هم ناراحت شدم. چون کسی که این حرف را زده بود، یکی از بچه‌هایی بود که من از خیلی جهات قبولش دارم و بنظرم آدم منظقی و فهمیده ایست و اینکه از بین صفات مثبتی که همکاران دختر من دارند بر شمردن چنین چیزی به عنوان عیب بنظرم بی‌انصافانه می‌آمد. از نظر من، دخترهای شرکتمان دخترهای پر جنب و جوشی و بااعتماد به نفس و اجتماعی هستند و در کارشان هم کاملا واردند. علاوه بر این راستیتش من متوجه خشونت خاصی در آنها نمی‌شوم. و نهایت تفاوتی که بتوانم بگویم با سایر دخترها دارند این است که خیلی تیتیش نیستند. نحوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان هم ساده و معمولی است. نه خیلی کم، نه خیلی زیاد. البته اگر بخواهی با مد روز مقایسه کنی شاید همگیشان از دور خارج باشند. ولی مجموعا از نظر من قابل قبولند.

همیشه می‌دانستم که می‌گویند دخترهایی که رشته‌های مهندسی می‌خوانند نسبت به سایر دخترها ظرافت کمتری دارند ولی خیلی به این موضوع توجه نکرده بودم. برای همین سعی کردم کمی بیشتر در مورد ظرافت زنانه و علایم مشخصه آن فکر کنم. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد مطلبی است در کتاب بر باد رفته: مردها از دخترهایی که از آنها بیشتر بفمد خوششان نمی‌آید. دختر خوب باید اندازه یک گنجشک غذا بخورد و نباید بتواند کاری را بهتر از مردها انجام دهد. البته قبول دارم که احتمالا این، یک تعریف خیلی افراطی از صفت ظرافت زنانه است ولی در کل حس می‌کنم برای واجد این خصوصیت بودن، داشتن اعتماد به نفس و مهارت در زمینه‌هایی که منحصرا در حیطه زنان نیست، مثل کار و یا بحث‌های سیاسی و ... یک امتیاز منفی بحساب می‌آید. و هر چه حضور زن در حوزه‌هایی که خاص زنان نیست بیشتر شود، ظرافت زنانگیش کمتر می‌شود. با این تعریف یک زن خانه‌دار و یا خیاط لباس عروس، نسبت به یک مهندس زن ظرافت بیشتری دارد. اصولا نمی‌توان توقع داشت که زنی که با همکار مردش قرار است یک کار را انجام دهد به دلیل زن بودن، بخشی از مسئولیتش را انجام ندهد. و کار و فعالیت هر کس هم تا حدود زیادی در روحیه آن شخص تاثیر گذار است.

نمی‌دانم که این تعریف من واقعا همان تعریف ظرافتیست که در بین مردم جا افتاده یا نه. اگر تعریفم درست باشد، دو نتیجه می‌شود گرفت یکی اینکه با گذشت زمان و زندگی جدید، زن‌ها روز به روز خشن‌تر می‌شوند. و دیگر اینکه این صفت یک صفت ذاتی نیست و صرفا صفتی است که بدلیل شرایط جامعه در مقطعی از زمان، زنان واجد آن شده‌اند. لذا داشتن یا نداشتن این صفت نمی‌تواند بطور مطلق (نه صرف تعریف سنتی) امر خوبی یا بدی باشد.

تا اینجای قضیه مربوط به بحث چند روز پیش بود. پریروز یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که سوار یک تاکسی شده که راننده‌اش زن بوده.دوستم کلی از دست رفتارهای خشن راننده شاکی بود و می‌گفت چرا وضع جامعه باید بگونه‌ای باشد که زن‌ها مجبور باشند به کارهایی کاملا مردانه که با روحیات زنانه در تضاد است رو بیاورند و رفتارشان اینقدر خشن و غیر زنانه شود. از نظر دوستم حتی کارگری کردن در خانه برای یک زن بهتر از چنین کاری بود.

آن موقع که با دوستم حرف می‌زدم می‌گفتم که احتمالا در بین کارهای موجود برای آن خانم این کار درآمد بیشتری داشته که این کار را انتخاب کرده. ولی الان که با مورد شغل خودم مقایسه می‌کنم می‌بینم هر چند که کاری که من انجام می‌دهم آنقدرها مردانه نیست ولی اگر کسی با این استدلال از من بخواهد کارم را عوض کنم بهم بر خواهد خورد. و در موقعیتی که هستم دلم نمی‌خواهد کار کمتر خشنی!! انتخاب کنم.

با همه این احوال در حالت کلی نمی‌دانم آیا داشتن این صفت ظرافت آنقدر مهم است که باید زنان از کارهای مردانه منع شوند و یا دور نگهداشته شوند یا نه؟

 
 

ريحانه

 

۱٠:٤٥ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

 

عدم تشخيص

 

من معمولا با مردها مشکلی ندارم. منظورم از مردها، مجموعه پسرها و آقایانی است که در کوچه و خیابان می‌بینیم و برای خانم‌ها ایجاد مزاحمت کلامی یا غیرکلامی می‌کنند. شاید هم بهتر باشد بگویم خوشبختانه یا متاسفانه کسی با من کاری ندارد و مزاحمم نمی‌شود. خوشبختانه، از این جهت که کدام آدم عاقلی است که مزاحمت را دوست داشته باشد. و متاسفانه هم برای وقت‌هایی که خودم را لوس می‌کنم و می‌گویم هیشکی منو دوست نداره، حتی این عمله‌های ساختمان بغلی!!

در اندک مواردی هم که احساس کرده‌ام طرف منظوری دارد، یا سریع از محیط دور شده‌ام و یا  بسته به موقعیت (مثلا در تاکسی) خودم را کنار کشیده‌ام و یا خیلی جدی برگشته‌ام و تذکر داده‌ام یا مثلا پرسیده‌ام ببخشید آقا، کاری داشتید؟ و این را با چنان لحنی گفته‌ام که طرف خودش را جمع کرده و رفته پی کارش.

تنها چیزی که بعضی وقت‌ها اذیتم می‌کند، عدم تشخیص این مطلب است که یک رفتار و یا حرکت، با قصد و غرض خاصی انجام می‌شود و یا صرفا از روی بی‌توجهی است. در این موارد حسابی گیج می‌زنم. از یک طرف با خودم درگیر می‌شوم که این که کاری ندارد، لزومی ندارد عکس‌العملی نشان دهی (بخصوص در مواردی که نمی‌شود محیط را ترک کرد) و از طرف دیگر خیلی هم مطمئن نیستم که طرف آنقدرها هم از روی نفهمی کاری را کرده. یکی از این موارد دیروز بود:

من برای برگشتن از شرکت به خانه، سوار تاکسی‌های خطی می‌شوم. دیروز صندلی جلو پر بود. و دم تاکسی یک آقایی ایستاده بود. چون جایی که من سوار می‌شوم ته خط نیست، معمولا ترجیح می‌دهم دم در بنشینم که موقع پیاده شدن باعث دردسر بقیه نشوم. برای همین به آقاهه گفتم من فلان جا پیاده می‌شوم ولی گفت که او زودتر پیاده می‌شود. برای همین سوار شدم و او بعد من سوار شد. ۱-۲ دقیقه بعد دختر دیگری هم سوار شد و ظرفیت تکمیل شد. برخلاف رسم معمول این آقا پیاده نشد و وسط نشست.

تا اینجای قضیه هیچ چیز عجیبی وجود ندارد. اگر هم اینقدر با دقت توضیح می‌دهم برای این است که خوب در جریان قرار بگیرید.

این آقا خیلی درشت هیکل بود، و طبیعتا جای زیادی را اشغال می‌کرد. یک کیف لپ‌تاپ بزرگ هم روی پایش بود. دست راستش روی کیف بود و دست چپش که طرف من باشد کنار پایش، یعنی در فاصله خالی بین من و خودش.

ماشین حرکت کرد و من مثل همیشه واکمنم در گوشم بود و سعی می‌کردم از فرصت استفاده کنم و درسهایم را مرور کنم. در طول راه یکی دو بار حس کردم که می‌خواهد چیزی بگوید شاید هم گفت و من نشنیدم! کمی که گذشت یک کارت نمی‌دانم ویزیت یا تبلیغ مغازه‌ای چیزی از جیبش در آورد و با دست راستش روی کیف نگه داشت. بعد از مدتی احساس کردم دست چپ این آقا بیشتر به سمت من می‌آید. البته یادآوری کنم که دستش را مچ کرده بود. خودم را تا جایی که می‌شد به در ماشین چسباندم تا فاصله حفظ شده باشد. بعد از مدتی مجددا احساس کردم دستش به پایم چسبیده. فکر کردم دیگر لزومی ندارد مؤدب بازی دربیاورم برای همین گفتم ببخشید می‌شود یک کم آنطرف‌تر بروید. خیلی مؤدبانه معذرت خواست و کمی خودش را کنار کشید. ولی در کمتر از ۱ دقیقه همان آش و همان کاسه برقرار بود. و من نمی‌دانستم که باید مجددا جدی‌تر تذکر بدهم یا بیخودی دارم شلوغش می‌کنم و خبری نیست. نهایتا هم من جایی که باید پیاده می‌شدم پیاده شدم و او هنوز پیاده نشده بود!

البته خداییش بیچاره کاری با من نداشت و من آنقدرها هم گیر نیستم که بگویم یک دست مچ شده مرا اذیت کرده. ولی در تمام طول راه، در سر هر پیچی حواسم جمع بود که آیا تغییری در وضعیت ایجاد می‌شود یا نه.

در هر حال چه این آقا منظور داشت چه نداشت، من همه مسیر درگیر این موضوع بودم. درحالیکه اگر از هر طرف قضیه مطمئن بودم، می‌توانستم کاری بکنم و دیگر بیخود و بیجهت این همه فکر نمی‌کردم!

 
 

ريحانه

 

۱۱:٢۳ ‎ب.ظ دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

 

گناه اول

 

همیشه دیدن قضایا از یک وجه دیگر برایم لذت بخش بوده. اینکه بتوانی با یک دید کاملا متفاوت، چیزهایی را که دیگران به جد به درست یا نادرست بودنش اعتقاد دارند نگاه کنی و بعضا زیر سوال ببری، شدیدا برایم جذاب است. داستان زیر یکی از این نگاه‌های متفاوت است. قصه رانده شدن آدم و حوا از بهشت؛ اولین گناه.

سر این اولین گناه، همیشه بحث بوده. بحث بر سر نقش حوا، زیاده خواهی و طمع آدم، حسادت شیطان به آدم و وسوسه کردنش، مفهوم میوه درخت، و... و در همه آنها چیزی که مشترک بوده قبول گناهکاری آدم و حوا و تایید مجازات رانده شدن از بهشت است.

داستان زیر از زبان ماری، وکیلی است که در یک بیمارستان روانی زندگی می‌کند. بحث سر درستی یا غلطی استدلال نمی‌کنم. فقط توانایی این مدل نگاه کردن را تحسین می‌کنم.

...

شرم‌آور بود که یهوه, در دنیای امروز دیگر در میان مردم حضور نداشت. اگر در این دنیا بود، ما هنوز در بهشت می‌بودیم و او درگیر خواسته‌ها، تمایلات، استیناف‌ها، منهیات و آرای اولیه می‌شد.آن وقت می‌بایست در محکمه‌های گوناگون، تصمیمش را برای اخراج آدم و حوا از بهشت برای شکستن یک قانون مستبدانه توجیه می‌کرد که هیچ ریشه‌ای در علم حقوق نداشت: "تو از درخت دانش خوب و بد نخواهی خورد."

اگر نمی‌خواست چنین اتفاقی بیفتد، چرا درخت را در وسط باغ گذاشته بود و نه در بیرون دیوارهای بهشت؟ اگر از ماری می‌خواستند از آدم و حوا دفاع کند، بی‌تردید او را متهم به بی‌توجهی اجرایی می‌کرد، چون علاوه بر کاشتن درخت در جای نادرست، نتوانسته بود آن را توسط دیوارها و تابلوهای هشداردهنده محافظت کند، کوچکترین اقدامات ایمنی انجام نشده بود و بدین ترتیب همه در معرض خطر قرار گرفته بودند.

همچنین می‌توانست او را متهم به تشویق اقدام به جرم کند؛ چون مکان دقیق درخت را به آدم و حوا نشان داده بود. اگر چیزی نمی‌گفت، نسل پشت نسل روی این زمین خاکی می‌گذشت بدون آنکه هیچکس کوچکترین توجهی به میوه ممنوع کند، چون درخت در جنگلی پر از درختان مشابه بود و بنابراین ارزش خاصی نمی‌یافت.

اما شرایط کاملا متفاوت بود. او قانونی را وضع کرده، و سپس راهی یافته بود تا شکستن آن را وسوسه کند ... شاید اگر حوا آن سیب را نخورده بود، تا میلیاردها سال بعد هیچ حادثه جالبی رخ نمی‌داد.

هنگامی که قانون شکسته شد، خداوند وانمود کرد که آنها را تعقیب می کند. انگار پیش از آن هر نهانگاهی را نمی‌شناخت. در حالی که فرشتگان خوشحال از این بازی، تماشا می‌کردند (از وقتی ابلیس بهشت را ترک کرده بود، زندگی برای آنها بسیار کسل‌کننده شده بود) و وقتی به آنها رسید، پرسید: "کجایی؟"

آدم پاسخ داد: "در باغ صدایی شنیدم و ترسیدم چون برهنه بودم؛ خودم را پنهان کردم." بی‌آنکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است.

بنابراین با استفاده از یک حیله ساده با تظاهر به اینکه نمی‌داند آدم کجاست و چرا گریخته، خدا آن چه را که می‌خواست به دست آورد. با این وجود برای اینکه کوچکترین تردیدی در میان فرشتگانی که با دقت این بخش را نگاه می‌کردند نماند، تصمیم گرفت ادامه دهد.

خدا گفت:"کی به تو گفت برهنه‌ای؟" و می‌دانست این پرسش فقط می‌تواند یک پاسخ داشته باشد: "چون از درخت دانش خوب و بد خوردم."

با این پرسش، خدا به فرشتگانش نشان داد که عادل است، و محکومیت این زوج بر مبنای مدرک محکمی صورت گرفته است.

...

نقل از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد.

 
 

ريحانه

 

۱۱:۳۳ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥

 

روی ديگر سکه

 

پرده اول: در حال صحبت با دوستم هستم. دوستم از موسسه خیریه‌ای تعریف می‌کند که در آن هر یک از افراد خیر سرپرستی کودکی را برعهده می‌گیرند و ماهیانه مبلغی را برایش می‌فرستد و هر ۶ ماه بار یکبار کودک برای سرپرست خود نامه‌ای می‌فرستد. همچنین عکس کودک هم هر چند وقت یکبار برای سرپرست فرستاده می‌شود. به نظر هر دوتایمان ایده خوبی است. با این نوع ارتباط دورادور سرپرست حس نزدیکی بیشتری با کودک می‌کند و تمایل بیشتری برای فرستادن و یا افزایش پول ایجاد می‌شود. دوستم تصمیم دارد از طریق این موسسه کمک‌هایی را ارسال کند. من جاهای دیگری را می‌شناسم که ترجیح می‌دهم به آنها کمک کنم.

پرده دوم: یکی از دوستان مادرم زن بسیار پرتلاشی است که مدتی است در انجمن MS ایران فعالیت می‌کند. با اصرار این خانم، مادرم هفته‌ای یک تا دو روز را برای کمک به انجمن اختصاص داده است. وظیفه‌ای که برعهده مادرم گذاشته‌اند سر زدن به خانواده‌هایی است که تقاضای کمک و حمایت از انجمن کرده‌اند و پر کردن فرم‌هایی تا نهایتا با بررسی این فرم‌ها، کسانی که واقعا نیاز به کمک دارند شناسایی شوند و در صورت امکان مستمری ماهانه‌ای برایشان در نظر گرفته شود.

بیشتر مبتلایان به MS را زنان تشکیل می‌دهند و تقریبا یکی از دلایل اصلی و یا عوامل تاثیرگذار در این بیماری فشارهای عصبی است. لذا بسیاری از بیماران پس از روبرویی با مساله یا مشکل حادی در زندگی به این بیماری مبتلا شده‌اند. علاوه بر هزینه درمان سنگین این بیماری که در واقع کندکننده روند بیماریست نه درمان آن (هزینه‌های درمانی جدیدا تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی و خدمات درمانی قرار گرفته است)، این بیماران بتدریج توانایی‌های عملی خود را از دست می‌دهند و در صورتی که نان‌آور خانواده باشند، کل خانواده بشدت درگیر مشکلات ناشی از این بیماری خواهند شد. لذا، کودکانی که یکی از والدینشان دارای این بیماری هستند در صورت تایید انجمن MS به بنیاد کودک معرفی می‌شوند تا تحت حمایت‌های آن بنیاد قرار گیرند.

در این چند وقت، ما با بعضی از مشکلات و گرفتاری‌های این خانواده‌ها آشنا شدیم، خیلی وقت‌ها حرص خوردیم، دلمان سوخت و سعی کردیم کمتر غر بزنیم. البته متاسفانه بعد از مدتی گوش‌هایمان به بدبختی‌های مردم عادت کرد!

امروز یکی از خانم‌هایی که مادرم برای تکمیل فرم پیشش رفته بود گریه کنان به مادرم زنگ زد. می‌گفت انجمن برای دریافت کمک آنها را به بنیاد کودک معرفی کرده و آنها گفته‌اند که در عوض کمکی که ماهیانه دریافت می‌کنند، دخترشان هر 6 ماه یکبار باید یک نامه تشکر به کفیلش بنویسد و عکسی را هم برای او بفرستد. مادرم می‌گفت این خانم خیلی حساس بود و اصلا دلش نمی‌خواست دخترش بفهمد که قرار است به آنها پولی داده شود و در زمانی که مادرم در خانه آنها بود به بهانه‌های مختلف دختر را از اتاقی که مادرم بود، دور می‌کرد. این خانم می‌گفت چرا دختر من باید مجبور باشد چنین نامه‌ای بنویسد و اصلا چرا باید در جریان قرار بگیرد که با پول کس دیگری زندگیش می‌گذرد. علاوه بر این چرا من هر 6 ماه باید عکس دخترم را برای کسی که نمی‌شناسم بفرستم. دختر است و هزار حرف و حدیث و ....

بدتر از همه هم اینکه بنیاد در آخر از او پرسیده بود که آیا توان کارگری کردن در خانه، سبزی پاک کردن و .... را دارد یا نه. و مادرم می‌گفت این‌ها با اینکه وضع مالیشان خوب نبود ولی پدر خانواده نقاش ساختمان بوده و قبل از اینکه از کارافتاده شود، وضعشان خوب بوده و اصلا در شان و شئوناتشان نبوده که زن خانه برود کارگری و ... خلاصه بنظر می‌آمد که این خانم از دریافت کمک با این شرایط منصرف شده است.

خاتمه: با همه مزایای ایده مطرح شده در پرده اول، وقتی خودم را جای دختری می‌گذارم که برای دریافت ماکزیمم ماهی 30 تا 40 هزار تومان باید هر چند وقت یکبار به یک آدم پولداری که در جایی از این دنیا دارد کیفش را می‌کند و برای رفع عذاب وجدان چندار غاز پول می‌فرستد و ککش هم نمی‌گزد که من و خانواده‌ام چه مشکلاتی داریم، عصبانی می‌شوم. می‌دانم حتی اگر هم آن نامه را بنویسم در طول نوشتن دارم به او فحش و بد و بیراه می‌دهم.

نوشتن این نامه از نظر دریافت کننده آن، به نوعی یک تسویه حساب است بابت پولی که گرفته. حالا چرا یک کودک که تنها گناهش بدنیا آمدن در یک خانواده مشکل‌دار است، باید این تسویه حساب را انجام دهد؟

آخ که بدجوری یاد کتاب بابالنگ دراز و مهمانی‌های چهارشنبه آخر ماه افتادم.

 
 

ريحانه

 

۱۱:٤۳ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

ذوق و شوق

 

چند روزیست جو گیر شده‌ام و همش فکر می‌کنم وااای اگر دکتری قبول بشوم!!!! و شروع می‌کنم به فکر کردن در مورد مزایای مربوطه و کلی ذوق مرگ می‌شوم! فکر نکنم بتوانید حدس بزنید من از چه چیزهایی دارم اینقدر ذوق می‌کنم.

یکی مزایای دانشجوی دکتری بودن در دانشگاه خودمان که شدیدا برایش ذوق می‌زنم امکان خرید غذای سلف سرویس در همان روز بجای رزرو کردن از هفته قبل است. کافی است وقتی می‌خواهی غذا را بگیری کارت غذا را از دستگاه رد کنی، تا صاحب غذای آن روز شوی. اگر پسر بودم یک مزیت دیگر مرتبط به سلف، این بود که می‌توانستم در طبقه بالای سلف که قبلا متعلق به دخترها، اساتید و کارمندان دانشگاه بود و الان متعلق به دخترها و کارمندان است، غذا بخورم. اما فعلا بنده از درک این موهبت خاص محرومم. ؛)

یکی دیگر از مزایای دانشجوی دکتری بودن امکان استفاده از حدود ۴۰ ساعت اینترنت ماهانه رایگان از همان بدو ورود به دانشگاه است. که برای منی که 3 ترم بدین طریق مفت‌خوری کرده‌ام لذتی است وصف ناپذیر!

مورد بعدی بر می‌گردد به و‌جهه علمی/آموزشی. از لحاظ آموزشی ارزش دانشجوی فوق‌لیسانس (از جهت ظرفیت کلاس) ۱.۵ برابر دانشجوی لیسانس و دانشجوی دکتری ۲ برابر دانشجوی لیسانس است. خوب آدم احساس مهم بودن می‌کند!

علاوه بر این دانشجوی دکتری می‌تواند در محوطه دانشگاه با ماشین تردد کند.

یک سری امتیازها هم در زمینه تعداد دریافت کتاب از کتابخانه، مهلت نگهداری از کتاب و ... وجود دارد که خیلی از شرایطش مطلع نیستم.

در کنار این امتیازات خاص، که شدیدا باعث ذوق زدگیم می‌شوند، فکر خرید کلاسور، جامدادی، خودکار، مداد، پاک‌کن و ... هم قند در دلم آب می‌کند. اصولا فکر کنم ما بچه‌های سال‌های اول انقلاب بدلیل جنگ و ... اصلا لذت داشتن لوازم‌التحریر درست حسابی را درک نکرده‌ایم. الان که از جلوی این مغازه‌ها رد می‌شوم دلم بدجوری قیلی ویلی می‌رود که بروم خرید. ولی بدبختی این است که احتیاج ندارم.

خداییش چه جوری دلشان می‌آید بچه به این بااحساسی و با انگیزه‌ای!! را قبول نکنند؟

 
 

ريحانه

 

۱۱:٠۳ ‎ب.ظ یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

 

تغييرات

 

صبح ساعت ۸:۳۰ بزرگراه همت مسير شرق به غربش، مثل مسير غرب به شرقش ترافيک سنگين صبحگاهی دارد که مشابه ترافيک سنگين عصرگاهی و شامگاهی و... اش است. راننده‌های پشت ماشين‌ها اکثرا خواب آلوده و اخمويند. بعضی‌ها روزنامه‌ای جلويشان است،‌ بعضی دستشان زير چانه، بعضی هم توی بينی! در اين ميان چشمم می‌افتد به قرآنی که راننده ماشين کناريم می‌خواند. نگاه که می‌کنم يک ۲۰۶ سبز يشمی که راننده‌اش پسر جوان خوش تيپيست. شايد آخرين کسی باشد که آدم انتظار داشته باشد در اين موقعيت بخواهد قرآن بخواند. کمی بعد ماشين ما مجددا در کنارش قرار می‌گيرد، می‌بينم که روی چند تا آيه را با ماژيک زرد فسفری خط کشيده. رسما شاخ‌هايم در می‌آيد.

يادم نمی‌آيد آخرين باری که قرآن خوانده‌ام نه برای مراسم سال يا ماه کسی، کی بوده، شايد برگردد به ماه رمضان! دلم گرفت. اين ريحانه،‌ آن ريحانه‌ای نيست که روزی که در کتاب ادبياتش به اين عبارت برخورده بود:‌ «اصطلاحاتی است مر ابدال را» و در معنيش خوانده بود ابدال گروهی از بندگان خاص خدا هستند که هميشه ۷ نفر از آنها بر روی زمين هستند و زمين بخاطر آنها پابرجاست،‌ تصميم گرفته بود يکی از آنها شود.

بعضی وقت‌ها که ياد تصميمات بچگيم می‌افتم غصه‌ام می‌شود. يکيش همين چند روز پيش بود: داشتم صورتم را می‌شستم؛ به آبی که در سينک می‌ريخت نگاه کردم و يادم آمد بچه که بودم بعضی وقت‌ها که مامانم شير آب را برايم باز می‌کرد هميشه ناراحت می‌شدم که چرا اينقدر زياد آب را باز می‌کند ولی الان ...

  

 
 

ريحانه

 

۸:٤۳ ‎ب.ظ جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

 

يک توضيح

 

همکارم که باهاش رفته بودم آبشار می‌گفت:

البته ريحانه جون بنده اصلا در هوش و استعداد تو شک ندارم ولی اين قضيه که آدم موقع سقوط سعی می‌کند سرش را به بالا بگيرد تا آسيب نبيند يک رفلکشن طبيعی بدن است و اصولا ربطی به هوش و اينجور چيزها ندارد.

فکر کنم کمی فروتنی برايم لازم باشد! ؛)

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٤۱ ‎ق.ظ جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

 

مشکلات زندگی

 

تا همین چند سال پیش همیشه فکر می‌کردم مجموع میزان خوشبختی و بدبختی آدم‌ها در طول زندگی با هم برابر است. اصلا عدم وجود چنین چیزی بنظرم کاملا با عدل خدا تناقض داشت. فکر می‌کردم که اگر مثلا کسی در خانواده‌ای بدنیا آمده باشد که پدرش معتاد است و ناخواسته در گیر هزار و یک مشکل دیگری هم شده است، کاملا طبیعی است که در یک جای دیگر زندگیش یک شانس خیلی بزرگ به او رو کند تا جبران این بی‌عدالتی شده باشد. نتیجه چنین فکری این شده بود که همواره منتظر بروز یک بدبختی بزرگ در زندگیم بودم، چون فکر می‌کردم از خیلی جهات بیخود و بیجهت! در زندگی شانس آورده‌ام: پدر و مادرم آدم‌های خوبی بودند، با هم قهر و دعوا نمی‌کردند، درسم خوب بود، مدرسه خوبی می‌رفتم، فامیل‌هایمان دزد و قاچاقچی نبودند و ... در نتیجه تقاص این خوشبختی را یک اتفاق ناگوار و بد می‌دانستم. آنقدر نگران و منتظر این اتفاق بودم که بعضی وقت‌ها واقعا گریه‌ام می‌گرفت و ناخودآگاه برای فرار از دست این اتفاق، جرات ابراز رضایت از زندگیم را هم نداشتم.

نمی‌دانم کی و در چه مقطعی از زندگی به این نتیجه رسیدم که خوشبختی و بدبختی آدم‌ها الزاما یک امر بیرونی نیست و بیشتر یک موضوع درونی است؛ اینکه انسان‌‌ها برای احساس خوشبختی یا بدبختی کردن از بیرون فقط منتظر بهانه‌اند؛ اینکه احساس خوشبختی یا بدبختی کردن بیشتر یک انتخاب است تا اجبار شرایط و زمانه. با اینجور فکر کردن دیگر با دیدن آدم‌هایی که شرایطشان خیلی بد یا خیلی خوب بود و ظاهرا تا دم مرگ هم تغییر محسوسی در آن ايجاد نمی‌شد شوکه نمی‌شدم و دیگر هم منتظر رسیدن خبر مرگ همه اعضای خانواده‌ام در هر لحظه نبودم!

البته اصلا منظورم این نیست که شرایط محیطی نقشی در احساسات آدم‌ها ندارد، ولی شدیدا اعتقاد پیدا کرده‌ام که اثر دراز مدت اوضاع و شرایط به خودمان بستگی دارد. یک آدم غرغرو و ناامید (مثل بعضی وقت‌های خودم!) از هر موفقیتی زمان خیلی اندکی خوشنود و راضی است و بعد از مدتی خوشی و موهبت بودن آن واقعه را فراموش می‌کند و به همان حس قدیمی و دوست‌داشتنی!! ناراضی بودن برمی‌گردد.

با این همه بعضی وقت‌ها چیزهایی می‌بینم و می‌شنوم که احساس می‌کنم این حرف‌ها همه‌شان شعار است و مشکلات زندگی واقعی بیشتر از این تاثیرگذار است که آدم خودش احساسش را انتخاب و کنترل کند. ولی باز هم تا حدودی مطمئنم که هر وقت خدا شرایط ناگواری را جلوی روی آدم می‌گذارد، صبر و تحمل مربوط به آن را هم قبلا به او داده. بهرحال امیدوارم مشکلات آن عده از کسانی را که بنظرم شرايطشان یک کم زیادی سخت است، بزودی زود مرتفع شود.

 

 
 

ريحانه

 

٩:٥٧ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥

 

باز هم گلدان‌های فلفل!!!

 

امروز قرار بود يکی از کسانی را که می‌خواستم برايش يکی از گلدان‌هايم را ببرم ببينم. صبح از خواب پاشدم و مثل هميشه گلدان‌هايم را آب دادم. از قبل متوجه شده بودم که روی يکی از گلدان‌ها که از بقيه هم سالم‌تر و بزرگتر بود، چيزهای ريزی مثل خاک وجود دارد. گذاشته بودم پای اينکه موقع گلکاری رويشان خاک نشسته. ولی امروز که گل دوستم را برداشتم و از نزديک نگاهش کردم ديدم زير برگ‌ها پر است از شته!!! خيلی زياد بودند. احتمال می‌دهم از خاک جديدی باشد که برايشان گرفته‌ام. چون بقيه گل‌های اطرافشان از اين مرض ندارند. خلاصه بهتر ديدم که فعلا از هديه دادن گل‌های شته دار خودداری کنم.

در همين راستا، تصميم به استخدام چند کفشدوزک گرفته‌ام. اگر کفشدوزک کاری پرخور سراغ داريد، معرفی کنيد.

تصادفا کسی که فکر نمی‌کند که من با اين گلدان‌هايم شورش را در آورده‌ام!! ؛)

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:۳٢ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

مشاور پير

 

يکی از دوستانم، دختری دارد که به کلاس دوم دبستان می‌رود. پس از تحقيق زياد، اين خانم دخترش را به يکی از مدارس مذهبی معروف می‌فرستد. دوستم حسابی از دست مشاور مدرسه شاکی بود. می‌گفت اين مشاور خانمی است ۷۰ ساله! و وقتی مادر خود من در اين سن و سال حال و حوصله دختر مرا ندارد، اين خانم چطور می‌تواند با اين همه دختر بچه سر و کله بزند و مشکلاتشان را بفهمد.

چند وقت پيش که به مدرسه رفته بود، اين خانم مشاور به او توصيه کرده بود که دخترش دو کلاس يکی کند و گفته بود چون جثه دخترت نسبت به هم سن و سال‌هايش بزرگ‌تر است، در کلاس رياست می‌کند ولی اگر با بچه‌های بزرگ‌تر از خودش درس بخواند، اين روحيه‌اش ترک می‌شود!!!

موضوع ديگری که اين خانم شديدا از آن شاکی بود، حرف خانم مشاور بود که می‌گفت دختر شما در مورد روابط جنسی اطلاعاتی (!) دارد و به عنوان دليل گفته بود که  روزی در کلاس از بچه‌ها پرسيده بود که اگر آب دستشويی قطع شده باشد، بايد چکار کرد. هرکدام از بچه‌ها جوابی داده بود و نهايتا يکي می‌گويد از آفتابه استفاده می‌کنيم. در اينجا دختر شما در گوش بغل دستيش چيزی گفته و ريز ريز خنديده‌اند!!!

حالا يکی بايد به اين خانم مشاور بگويد خانم محترم اولا در روانشناسی جديد، نه تنها اصراری بر مخفی‌کاری و قايم کردن اطلاعات در اين زمينه از بچه‌ها وجود ندارد، بلکه توصيه می‌شود که آنها را با اين مسائل آشنا کنند. بعدش هم بچه‌ها از ترک روی ديوار هم خنده‌شان می‌گيرد، اين شد دليل؟

در تاييد حرف‌های دوستم، يکی ديگر از بچه‌ها تعريف کرد که وقتی برادر بزرگترش کلاس سوم بوده‌، معلمشان به آنها می‌گويد کرم ابريشم بگيرند و بزرگ کند و هر روز تغييرات آنها را يادداشت کنند؛ که اين تغييرات شامل بزرگ شدن، پيله ساختن، بيرون آمدن از پيله، جفت‌گيری و تخمگذاری و نهايتا مرگ پروانه‌ها می‌باشد.

خواهر ديگر که يک سال از او کوچکتر بوده، با ذوق و شوق برای همکلاسی‌هايش نتايج اين آزمايش جالب را تعريف می‌کرده و در ضمن تعريف می‌گويد که پروانه‌ها پشتشان را بهم کردند و بعد از چند روز يک عالمه تخم گذاشتند و....

چند روز بعد مدير مدرسه، مادر دوستم را به مدرسه احضار می‌کند که چرا دخترتان چنين مسائلی را می‌داند و ...

البته اين قضيه مال تقريبا ۲۰ سال پيش است ولی ظاهرا از آن موقع موضع‌گيری‌ها اگر احمقانه‌تر نشده باشند، تغيير خاصی نکرده‌اند و اينطور که دارد پيش می‌رود تا ۴۰ سال ديگر هم فرقی نخواهد کرد.

 

 
 

ريحانه

 

٩:٥٧ ‎ب.ظ یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥

 

نگاه

 

می‌گويد تو ايده‌آليست هستی، يک ايده‌آليست درونگرا. بعد اضافه می‌کند:

Idealist==> Perfectionist ==> Pessimist

البته شايد هم به depression منجر شود.

می‌گويم ولی من تقريبا مطمئنم که بدبين نيستم. در مورد بقيه که مطمئنم، قضاوتم اصلا و ابدا بدبينانه نيست، برعکس شايد زيادی هم رله باشم.

می‌گويد می‌دانم، خوب است، من روند تاريخيش را گفتم، مراقب باش.

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٧ ‎ق.ظ شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

 

آش شله قلم کار!

 

دو ماه پیش بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم که یک back up از فایل‌های اخیر بگیرم. اصولا فایل‌های من به دو بخش اصلی درسی و غیردرسی تقسیم بندی می‌شود. فایل‌های غیردرسی در فولدری به نام fun نگهداری می‌شوند و بقیه فایل‌ها برحسب نام درس یا پروژه ممکن است در هر فولدر یا زیرفولدری و با هر نامی نگهداری شوند. تا اینجای قضیه مشکل چندان حادی در طبقه بندی وجود ندارد. مشکل از اینجا شروع می‌شود و به تدریج وخیم‌تر می‌شود:

ما یک کامپیوتر داریم و متاسفانه دو هارددیسک! هارد دیسک جدیدتر در زمانی جایگزین هارددیسک قدیمی شده و از هارد قدیم فقط برای backup گیری و یا ذخیره فایل‌های نه چندان ضروری استفاده می‌شود. متاسفانه در زمان نقل و انتقال از هارد قدیم به جدید، بنده به دلایلی همه فایل‌هایم را منتقل نکردم و چون همیشه برای احتیاط copy-paste می‌کنم نه cut-paste و بعد از اتمام نقل و انتقال به دلیل تنبلی و یا حزم اندیشی زیاد!! از پاک کردن فایل‌های انتقالی خودداری می‌کنم، فایل‌‌های بنده به دو بخش مجزا با همپوشانی بسیار زیاد تقسیم می‌شوند.

این مشکل با آمدن یک لپ‌تاپ به خانه ما بشدت افزایش یافت. چرا که اگر نقل و انتقال از هارد قدیم به جدید فقط 1 بار صورت گرفته باشد، انتقال فایل از لپ‌تاپ به کامپیوتر و برعکس ممکن است در طول هفته چند بار صورت گیرد! علاوه براینکه برای این نقل و انتقالات از موجودی به نام usb دیسک استفاده می‌شود و طبیعتا! فایل‌های انتقالی مستقل از اینکه بعدا copy شده‌اند یا نه، از روی آن پاک نمی‌شوند؛ تا اینکه روزی روزگاری بدلیل کمبود حافظه، فایل‌های روی آن بر روی فولدری بنام usb یا usb-disk یا usb-rey یا هر نام دیگری در کامپیوتر یا لپ‌تاپ cut-paste شوند.

به این وضعیت اسف‌بار، وجود کامپیوتری در دانشگاه و آزمایشگاه را نیز اضافه کنید علاوه برا اینکه برای نشان دادن کارهایم به استادم هم باز محتاج استفاده از usb دیسک هستم.

لذا یکی از تصمیمات مهم من بعد از دفاع، یک کاسه کردن همه فایل‌ها و پاک کردن موارد مشابه و غیرضروری بود. ولی با توجه به گذشت ۸ ماه، متوجه شدم که بنده عمری چنین کاری را انجام نخواهم داد. از طرفی سایز مجموع این فایل‌ها بسیار فراتر از یک سی‌دی بود و تقسیم‌بندی آن در چند سی‌دی هم باعث سردرگمی زیادی می‌شد.

خوشبختانه برادرم برای copy کردن چند فیلم DVD writer دوستش را امانت گرفته بود و من متوجه شدم که تنها راه حل موجود برای back up گیری استفاده از این وسیله است. اشتباهی که مجددا مرتکب شدم این بود که باز هم حیفم آمد تا فایل‌های اصلی را پاک کنم.

تا امروز که می‌خواستم رزومه‌ام را کامل کنم و از همه مقالاتم پرینت بگیرم متوجه عمق فاجعه نشده بودم. ولی امروز که برای پیدا کردن آخرین نسخه مربوط به هر مقاله مجبور شدم تقریبا ۶-۷ فایل با اسم‌های مشابه را باز و بسته کنم، و هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام نسخه آخر یکی از مقالاتم را پیدا کنم، حساب کار بخوبی دستم آمد!

با توجه به همه موارد فوق، اینجانب در حضور همه شما عزیزان و در پیشگاه خداوند بزرگ، متعهد می‌شوم در صورت شروع مجدد تحصیل، دیگر مرتکب چنین غلطی نشوم.

آمین

 

 
 

ريحانه

 

۱٢:٠٥ ‎ق.ظ جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥

 

خبر خوش

 

بالاخره خبر خوش من رسيد:

من امتحان دکتری دانشگاه خودمان قبول شدم حالا دوشنبه بايد برای مصاحبه بروم. لذا بقول يکی از دوستان همه شماها از همين الان attach می‌شويد به جانمازهايتان و برای قبولی من آنهم بصورت سهميه آزاد نه بورسيه!! دعا می‌فرماييد.

 

 
 

ريحانه

 

۱:٠٢ ‎ق.ظ پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

 

سقوط

 

جمعه موقع پايين آمدن از کوه، در جايی از مسير سنگ زير پايم از جايش در رفت و من بعد از چند قدم نامتعادل فهميدم که دارم با صورت به زمين می‌خورم. تمرکزی بر روی پاهايم نداشتم، سقوط اجتناب ناپذير بود. در حينی که داشتم به زمين می‌افتادم، حس می‌کردم که بايد تا جايی که می‌توانم گردن و صورتم را بالا بگيرم تا با سر به زمين نخورم. خداييش فکر اينکه صورت نازنينم دچار آسيب‌های غيرقابل جبران احتمالی شود، خيلی دردناک بود. نتيجه اين تلاش اين شد که اول زانوهايم به زمين پرتاب شد، و بعد توانستم با کف دست‌هايم به زمين فرود بيايم. و سرم را از اصابت به هر جسمی در امان بدارم. به قول يکی از بچه‌ها مدل سجده کردن!

لازم به توضيح نيست که بنده با اين روحيه شکسته نفسی عظيمی که دارم اين اتفاق، و بخصوص نحوه افتادن و کنترل کردنم و ارتباطش با هوش سرشارم را چند بار برای هرکسی که در سر راهم قرار گرفت توضيح دادم. و هر بار هم چقدر از اين استعدادهای نامکشوف غرق لذت شدم.

چند شب که داشتم می‌خوابيدم مجددا ياد اين موضوع افتادم و نمی‌دانم چرا ياد يک خاطره افتادم: مادربزرگم تعريف می‌کرد يک بار در حمام پايش سر خورد ولی به جای اينکه يک دفعه زمين بخورد و در اين سن و سال جاييش بشکند، مثل اينکه فرشته‌ها زير بازوهايش را گرفته باشند، خيلی آرام به زمين نشست.

فکر کردم اگر اتفاقی که برای من افتاده بود، برای مادربزرگم رخ می‌داد رسما باز پای فرشته‌ها را وسط می‌کشيد. ولی من با پررويی هر چه تمامتر اين ماجرا (و در صورت وقوع حادثه حمام) را به حساب هوش و ذکاوت خودم نوشته بودم.

در واقع شايد اين اتفاق نه کار فرشته‌ها بوده باشد، و نه ناشی از هوش سرشار من. فقط يک اتفاق بوده، شايد حتی متاثر از گذر مورچه‌ای بوده که چند ثانيه قبل دانه‌اش چند قدم پايين‌تر افتاده بود. شايد اگر بار مورچه من نمی‌افتاد، يا من نمی‌افتادم و يا اگر می‌افتادم ديگر از دست هيچ فرشته و هوشی کاری بر نمی‌آمد. شايد ...

اتفاق همان اتفاق است، تنها چيزی که تفاوت دارد نگاه‌هاست. و همين نگاه و نه اتفاقات است که دنيايمان را می‌سازد، تجاربمان را شکل می‌دهد و آدم‌هايی متفاوت بوجود می‌آورد. آدم‌هايی که شاکرند بخاطر معجزه، آدم‌هايی که می‌بالند به توانايی‌هايشان و يا آدم‌هايی که بی‌تفاوت می‌گذرند و ربطش می‌دهند به يک تصادف بی‌هدف و دليل. موضوع جالب اين است که اين دنيای درونی و نگاه شخصی، و نه الزاما تجارب چه طيف وسيعی از آدم‌ها را بوجود می‌آورد.

 

 
 

ريحانه

 

٦:٠۱ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥

 

آبشار شاهاندشت

 

آبشار شاهاندشت     ديوارهاي قلعه

ما دشت شقايق‌ها نرفتيم. دليلش را نفهميدم دقيقا چه بود، شقايق‌ها نبودند يا ما نتوانيستيم پيدايشان کنيم.

عوضش رفتيم آبشار شاهاندشت يا شنگله ده در ۷۰ کيلومتری آمل. آبشاری با ارتفاع ۵۰ متر که در بالای کوهش يک قلعه قديمی هم وجود دارد. تقريبا ساعت ۱۲ رسيديم و با توجه به سرعت خفن پياده روی! ۱:۳۰ طول کشيد که به نزديکی‌های نوک کوه رسيديم. بعد از ناهار هم اول رفتيم بالای آبشار و بعدش هم رفتيم زير آبشار. کلا جای خيلی قشنگی بود و من خيلی خوشم آمد.

 
 

ريحانه

 

۱٢:٠۳ ‎ق.ظ جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥

 

دشت شقايق‌ها

 

يکی از همکاران من که دختر خيلی خيلی خوبی هم هست، کلی مسافرت‌ در دشت و دمن از آنهايی که بايد با کيسه خواب و کوله درست حسابی بروی رفته. دفعه پيش که بحث مسافرت بود، ازم پرسيد که دوست دارم به اين جور مسافرت‌ها بروم، من هم گفتم با اينکه تا حالا نرفته‌ام، ولی فکر می‌کنم که خوشم بيايد.

پريروز ازم پرسيد جمعه چکاره‌ای و من هم گفتم بيکاره! گفت که قرار است با تعدادی از دوستانش بروند دشت شقايق‌ها‌ (واقع در دشت لار). اگر راهنمای تورش اشتباه نکرده باشد، اينجا قرار است پر از شقايق باشد. البته عمر زيبايی اين دشت در حد ۲-۳ هفته است. که هر سال با توجه به سرما و گرمای سال، تغيير می‌کند.

خلاصه قرار شد که من هم باهاشون بروم. اميدوارم بهم خوش بگذرد و آغازی باشد برای مسافرت‌های بعدی.

صبح ساعت ۸ راه می‌افتيم و احتمالا ۷-۸ عصر برمی‌گرديم. تا حالا از همه چيزهايی که گفته خوشم آمده به جز اين قضيه دستشويی صحرايی!! اصلا با گروه خونيم هماهنگی ندارد. ترجيح می‌دهم تا جايی که می‌شود، همه چيز را برای خانه خودمان نگه دارم! ؛)

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]