یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:٥٥ ‎ب.ظ جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

نکات ظريف خانه‌داری!!

 

دیشب عروسی یکی از بچه‌های دانشگاه بود. یکی از دوستانم که خیلی آدم باادا و اصولی است می‌گفت برای اینکه موقع خوردن شربت لبه لیوان رژلبی نشود، اول باید خیلی آرام وقتی لیوان را بالا می‌آورید با زبانتان کنار لیوان را خیس کنید و بعد شروع به خوردن کنید. اینطوری دیگر رژلب به لیوان نمی‌چسبد!! البته بنده هنوز این روش را امتحان نکرده‌ام (یا از دیشب تاحالا رژلب نزده‌ام، یا زده‌ام و چیزی نخورده‌ام و یا خورده‌ام و کل قضیه را یادم رفته!) ولی دوستم می‌گفت که خیلی روش موثری است.

تقریبا ۲ سال پیش با یکی از دوستانم در مورد این صحبت می‌کردیم که چه جوریه که بعضی‌ها آرایش که می‌کنند تا مدت‌ها آخ نمی‌گوید، و به این نتیجه رسیدیم ک با اینکه نوع لوازم آرایش نقش بسزایی در ماندگاری آن دارد ولی غیر از آن به شخصیت آدم هم خیلی بستگی دارد. خود من اگر هم چیزی نخورم اینقدر موقع حرف زدن و نزدن با لب و لوچه‌ام بازی می‌کنم که بعد از مدتی کمترین اثری از رژ بیچاره به جا نمی‌ماند! خلاصه قرار گذاشتیم دقت کنیم بخصوص موقع خوردن، تا میزان تلفات را به حداقل برسانیم. فکر کنم دو سه روز بعدش با ۳ نفر دیگر از بچه‌ها رفته بودیم ناهار بیرون، و ما در تمام مدتی که سوپ می‌خوردیم حواسمان به مدل گذاشتن قاشق در دهانمان بود، کلی به هم خندیدم و آخرش هم بی‌خیال شدیم و مثل همیشه راحت غذایمان را نوش جان کردیم.

حالا این موضوع را یاد گرفتم تا ببینم مورد استفاده هم قرار می‌گیرد یا نه! ؛)

 
 

ريحانه

 

۱۱:٢۸ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥

 

کتاب آشپزی

 

یکی از تفریحات سالم من، ورق زدن کتاب آشپزی است. کتاب آشپزی ما نوشته رزا منتظمی است. بعضی وقت‌ها که حوصله‌ام سر می‌رود، یا دلم هوس غذا پختن می‌کند کتاب را برمی‌دارم و تصادفا یک صفحه‌اش را باز می‌کنم و اگر از کل ایده غذا خوشم بیاید مواد لازمش را بررسی می‌کنم و مطالبش را می‌خوانم. و همینطور سرسری بدون اینکه اصرار خاصی در حفظ کردن یا مقایسه داشته باشم، جلو می‌روم. احیانا غذایی را انتخاب می‌کنم تا فردا یا آخر هفته بپزم و چک می‌کنم مواد لازمش را داشته باشیم.

چند وقت پیش رفته بودم شهر کتاب، کتاب آشپزی مستطاب از سیر تا پیاز نوشته نجف دریابندری را که قبلا هم در موردش شنیده بودم را دیدم. چند بار کتاب را ورق زدم و دیدم که دلم می‌خواهد که داشته‌باشمش. ولی کدام خسیسی حاضر است برای کتابی که شاید سالی به دوازده ماه هم استفاده نشود!! ۲۹ هزار تومان پول بدهد؟

خوشبختانه بچه‌های شرکت ما رسم دارند برای مراسم تولد هر کس پول جمع کنند و کادویی بخرند. اکثرا هم در این خرید از خودشان نظرخواهی می‌کنند و یا حتی امر خرید را بخودش واگذار می‌کنند. تا آنجا که جدیدا کادو دهندگان در جلسه تقدیم هدیه سورپریز می‌شوند نه دریافت کننده آن! دیدم که یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم و علاوه بر این می‌دانم عمری حاضر به خریدش نیستم همین کتاب است. این شد که امشب پولی را که بچه‌ها برای کادو تولد برایم جمع کرده بودم را گرفتم و رفتم خرید کتاب. برای اطمینان بیشتر از صحت تصمیم، در کتابفروشی طرز پخت ته دیگ را نگاه کردم (این مورد در کتاب رزا نیست. یکبار که می‌خواستم ته‌دیگ رب بگذارم به پیسی خورده بودم!) و دیدم که تهیه ۵ نوع ته‌دیگ که البته ته‌دیگ رب جزوشان نبود را توضیح داده و همچنین گفته که اگر می‌خواهید ته‌دیگ به راحتی جدا شود باید چند دقیقه قابلمه را در سینک ظرفشویی که آب سرد تهش جمع شده بگذارید. البته این را می‌دانستم ولی بیشتر از کتاب خوشم آمد.

این شد که من صاحب یک کتاب آشپزی درست حسابی شدم!! هنوز از جلدی که تو مغازه شده بود بازش نکرده‌ام. و قصد دارم تا شنبه که بصورت رسمی صاحب کتاب می‌شوم این کار را نکنم. امیدوارم که با این کتاب هم کلی حال کنم و بعضی وقت‌ها هم غذاهای خوشمزه‌ای از رویش درست کنم.

 
 

ريحانه

 

۸:٥٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

دست‌ها

 

دختر دم در تاکسی از پسر خداحافظی می‌کند و روی صندلی کنار راننده می‌نشیند. من ردیف عقب، پشت صندلی راننده نشسته‌ام. تاکسی حرکت می‌کند و در ترافیک مسیر، هر یک از مسافران در عوالم خود فرو می‌روند. جایی از مسیر چشمم افتاد به دست‌های دختر، که ظرف پلاستیک درازی مثل ظرف اکسیدان را روی یک تکه پنبه کوچک گرفت. مثل وقتی که بخواهی خیسش کنی. پی افکار خودم می‌روم.

مدتی بعد شاید بر اثر گردش ماشین، باز دست‌های دختر را می‌بینم که دارند مجدد پنبه را خیس می‌کنند. حواسم را جمع می‌کنم تا این بار بفهمم قصد دارد با پنبه چه کار کند. سر صبر در ظرف را می‌بندد و با پنبه شروع به پاک کردن ناخن‌هایش می‌کند. چندبار دست‌هایش را بالا ‌می‌آورد تا مطمئن شود که همه لاک‌ها را پاک کرده است. بعد از پاک کردن ناخن‌ها، مقنعه‌ای را از کیفش در می‌آورد و روی روسریش سرمی‌کند. بعد هم روسری سرخش را خیلی آرام از زیرش بیرون می‌کشد، تایش می‌کند و در کیفش می‌گذارد. از جایی که من می‌بینم مقنعه مثل مدل خیلی از دختر دبیرستانی‌ها تا وسط سرش عقب رفته. یکی دو بار مقنعه را جلو و عقب می‌کند ولی ظاهرا قصد ندارد موهایش را بیشتر از این بپوشاند. خیالم تا حدودی راحت می‌شود! اگر هم قضیه پنهان‌کاری در کار باشد، حداقل برای حد و حدود حجابش لزومی به توضیح ندارد.

کمی مانده به آخر خط، قبل از جایی که من پیاده می‌شوم، باز هم مقنعه را مرتب می‌کند و این بار تمام موهایش را تو می‌کند.

از ماشین که پیاده می‌شدم سعی کردم نگاهش کنم: یک دختر کاملا ساده!

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٦ ‎ق.ظ یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

پايان خوش

 

بچه كه بودم خيلي كتاب مي‌خواندم خيلي خيلي بيشتر از الان. البته فقط كتاب داستان و رمان، از كتاب‌هاي تاريخي بدون داستان و فلسفي و ... هم اصلا خوشم نمي‌آمد. تقريبا اكثر كتاب داستان‌هاي كتابخانه‌ خودمان و داييم چه آنها كه مناسب سن و سال من شناخته مي‌شدند يا نه را خوانده بودم.

فكر مي‌كنم اكثر آن كتاب‌ها پايان خوب و خوشي داشتند و قهرمان كتاب بعد از مدت‌ها سختي و تلاش آخر به يك عالمه موفقيت‌هاي كوچك و بزرگ مي‌رسيد و آدم خيالش راحت مي‌شد. يكي از كتاب‌هايي كه از اين قاعده پيروي نمي‌كرد، كتاب بربادرفته بود كه آخر سر، اسكارلت تك و تنها روي پله‌ها نشسته بود، در حاليكه تمام كساني كه واقعا برايش عزيز بودند را از دست داده بود و فهميده بود كه كسي را كه عمري عاشقش بوده، اصلا آدم قابل توجهي نيست. فكر كنم حداقل ۵ دفعه‌اي كتاب را خوانده باشم و بعضي قسمت‌هايش را هم كاملا حفظ بودم. همه كتاب به جز آخرش را دوست داشتم. يك بار با خودم گفتم چرا بايد فكر كنم آخر كتاب اينطور تمام مي‌شود، نويسنده كتاب هم يكي بوده مثل من، بيخودي تهش را اينجوري نوشته و خودم يك پايان خوب و رويايي برايش نوشتم. البته، ظاهرا كس ديگري هم بوده كه به اندازه من از پايان كتاب ناراضي بوده و تصميم گرفته آن را طوري تمام كند كه دلش آرام گيرد. كتاب ديگري كه اين بلا را سرش آوردم كتاب ربكا بود.

از آن موقع سال‌ها مي‌گذرد ولي اصرار من به وجود پايان خوش براي داستان‌ها و فيلم‌ها اصلا كم نشده، هنوز هم از داستان‌هايي كه آخر خوبي ندارند، مستقل از كل ماجرا دل خوشي ندارم. البته در مورد فيلم چون نمي‌خواهم متهم به دوست داشتن كليشه فيلم فارسي شوم، اجبارا!! تظاهر مي‌كنم كه از فيلم‌هايي كه الكي آخرشان خوب تمام مي‌شود خوشم نمي‌آيد. ولي خودم خوب مي‌دانم كه مزخرف‌ترين فيلم با پايان خوش را به فيلمي با پايان دردناك ترجيح مي‌دهم.

بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم اين خصلتم باعث شده حس واقع بينيم نسبت به برخي مسائل مربوط به خودم و دوستانم كم شود. و من همچنان همانطور برخورد مي‌كنم و انتظار دارم كه آن دختر ۱۴-۱۵ ساله از آخر كتاب‌هايش توقع داشت. البته شايد در كل اشكالي نداشته باشد و حتي روانشناسي جديد هم شديدا بر روي تاثير تفكر و ذهنيت بر اتفاقات تكيه دارد ولي شايد هم بد نباشد كه كمي چاشني بدبيني به زندگيم اضافه كنم تا وزنه تعادل (واقعگرايي) حفظ شود.

البته يك سوالي كه همين الان براي خودم پيش آمد اين است كه آيا كلا واقعيت مجزايي وجود دارد؟ اصلا مگر اتفاقات اطرافمان بجز برداشتي كه ما از آنها مي‌كنيم و به نوعي شخصا تصميم مي‌گيريم كه وقايع خوشايند يا ناخوشايندي باشند خودشان ماهيت خوب و بد مشخصي دارند؟ خيلي‌ها معتقدند كه اينطور نيست و تنها ماييم كه به اتفاقات اطرافمان برچسب مي‌زنيم و بعد برطبق آن برچسب احساسات خودمان را بروز مي‌دهيم.

شايد بهتر باشد من همچنان همان ني‌ني كوچولويي بمانم كه مطمئن است همه چيز خوب تمام مي‌شود حتي اگر در برخي مواقع احساس كنم كه چرا خوب تمام نشد. چرا كه در آن شرايط هم دلم خوش است كه قصه هنوز تمام نشده، منتظر فصل‌هاي بعدي باش.

پيوست: اين نوشته برخلاف آن چه كه از اول انتظارش را داشتم برخورد كرد به يك سري تضادهاي دروني خودم. براي همين احتمالا اصلا تكليفش با خودش مشخص نيست! گيج نشويد!

 
 

ريحانه

 

۱٠:٤٠ ‎ب.ظ جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥

 

پایان تعطیلات

 

تعطیلات عزیز من فردا تمام می‌شود، یعنی با تقریب خوبی می‌شود گفت که الان هم تمام شده است. سرم را که بگذارم رو بالش و بلند شوم، دیگر تمام تمام شده است.

تنها چیزی که می‌توانم بگویم ای است که اصلا بس نبود؛ اصلا. مانده‌ام چطور بعضی ها ۱ روز مرخصی می‌گیرند و در خانه می‌مانند و حوصله شان سر می رود. من که تازه می‌خواستم کارهایی که دوست دارم را شروع کنم. البته می‌دانم که همیشه وقت برای کارهایی که می‌خواهم بکنم دارم و فقط وقت برای کاری نکردن ندارم! که آن را هم در این ۱۰ روز حسابی از خجالتش درآمده‌ام. پس خیلی هم حسرت به دل نیستم!


 
 

ريحانه

 

۱٢:٤۸ ‎ق.ظ جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥

 

باز هم فلفل

 

مدت‌ها از زماني كه شكست پروژه پرورش فلفلم را اعلام كرده بودم مي‌گذرد. در اين مدت من همچنان به آبياري فلفل‌ها ادامه مي‌دادم تا اينكه چند وقت پيش غنچه‌هاي خيلي كوچولويي (كمي كوچكتر از يك لپه) ديدم. ولي سعي كردم خيلي ذوق زده نشوم تا ببينم آخرش چه مي‌شود. بعد از حدود يك هفته اين غنچه‌هاي ريز تبديل به گل‌هاي ريز سفيدي شدند كه عمرشان يكي دو روز بيشتر نبود و بعدش خشك و زرد شدند. 3-4 روز بعد از خشك شدن گل، يك فلفل ريزه‌ميزه سبز از زيرش سر در آورد و گل خشك شده را به جلو هل داد. رشد اين فلفل‌ها تقريبا هر روز ادامه دارد.

من تا الان 3 تا فلفل سبز خوشگل در دو گلدانم دارم. تقربيا همه گلدان‌هايم غنچه داده‌اند، بعضي‌هايشان گلشان را هم داده‌اند.

در ادامه مي‌خواستم بعنوان يك متخصص!! نكاتي را در رابطه با پرورش فلفل ياد‌آوري كنم:

۱. رشد فلفل‌ها، رابطه نسبتا مستقيمي با عمق گلدانشان دارد. فلفل‌هايي كه در گلدان‌هاي كم عمق‌تر كاشته شده بودند ديرتر از بقيه گل داده‌اند و كمتر قد كشيده‌اند.

۲. فلفل‌ها بايد در هواي آزاد و زير نور مستقيم آفتاب قرار گيرند. هر روز هم بايد حسابي آبشان داد.

در ضمن مي‌خواستم چند كلمه‌اي هم در مورد تجربه‌ام در زمينه شته‌ها خدمتتان عرض كنم: اين شته‌ها موجوداتي بس قوي و مقاوم هستند. با آنكه من قصد داشتم از رويكردهاي بيولوژيكي براي دفع آنها استفاده كنم، بدليل كمبود متقاضي و وخيم شدن اوضاع از حشره‌كش‌هاي معمولي توي خانه استفاده كردم. با اينكه در دو مقطع آنقدر به گل‌هايم حشره‌كش زدم كه بيچاره‌ها تا چند روز كاملا زرد و بيجان بودند و ظاهرا همه شته‌ها را هم معدوم كرده بودم، ولي بعد از يكي دو هفته مجددا شته‌ها فعاليت خود را از سرگرفتند. بار آخر از سم شته، كه مايع سفيد رنگي است كه بايد در آب حل كرده و به روي برگ و خاك گل اسپري شود، استفاده كردم و خوشبختانه تا الان كه اثري از شته ديده نمي‌شود. نكته قابل توجه اين است كه شته‌ها به پشه‌هاي ريز سياه رنگي جهش ژنتيكي داده‌اند. باورتان نمي‌شود، بياييد خودتان ببينيد!

فكر نمي‌كنيد بهتر است درِ آن دانشگاهي كه من از آن فارغ‌التحصيل شده‌ام را گِل بگيرند با اين نتيجه‌گيري‌هايم!!! ؛)

 
 

ريحانه

 

۱۱:٤۳ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥

 

بعضی وقت‌ها

 

بعضي وقت‌ها آنقدر از موفقيت و شادي بقيه خوشحال مي‌شوم و احساس آرامش مي‌كنم كه فكر مي‌كنم اگر خودم هم در آن شرايط بودم اينقدر خوشحال نمي‌شدم.
بعضي وقت‌ها هم آنقدر آدم بخيل و حسودي مي‌شوم كه خودم شرمنده مي‌شوم.

بعضي‌وقت‌ها آدم صبوري هستم، نه از رانندگي بد بقيه ناراحت مي‌شوم و نه از جواب ندادن پروژه‌ها و نه از هزار چيز جور و ناجور ديگر اطرافم.
بعضي وقت‌ها هم با يك اتفاق كوچك مثل شكستن يك استكان، كل سيستم روحيم قاط مي‌زند و عصبي مي‌شوم.

بعضي وقت‌ها بي‌دليل شادم، اطرافم زيبا و تماشايي مي‌شود. كلي چيز قشنگ مي‌بينم مثل يورتمه‌وار دويدن گربه كوچه!!
بعضي وقت‌ها هم آنقدر روزم سياه مي‌شود كه انگار اصلا قرار نيست اين همه بدبختي تمام شود.

بعضي وقت‌ها آدم باهوش و زرنگی هستم.
بعضي وقت‌ها هم اندازه بز چيزي نمي‌فهمم.

بعضي وقت‌ها از پس كارهايم بخوبي برمي‌آيم. و مطمئنم كه اگر بخواهم همه كار مي‌كنم.
بعضي وقت‌ها هم حتي عرضه انتخاب يك لباس را ندارم.

بعضي وقت‌ها يك آدم عاقل با تصميمات منطقي هستم.
بعضي وقت‌ها هم يك آدم احساساتي عجيب غريب می‌شوم.

بعضي وقت‌ها يك دختر خوشگل و خوش‌تيپم.
بعضي وقت‌ها هم از ريخت و قيافه خودم گريه‌ام مي‌گيرد.

بعضي وقت‌ها همه را دوست دارم و مطمئنم كه بقيه هم دوستم دارند.
بعضي وقت‌ها هم يك آدم تنهايم تو شلوغي همه آدم‌ها.

بعضي وقت‌ها با خودم مهربانم؛ براي خودم كادو مي‌گيرم، و خودم را لوس مي‌كنم.
بعضي وقت‌ها هم يك ريز سر خودم غر مي‌زنم و ايراد مي‌گيرم.

بعضي وقت‌ها ...

اما هميشه، يك آدمم. مثل هر آدم‌ ديگري با بالا و پايين رفتن‌هاي خاص خودش.

 
 

ريحانه

 

۱٢:٥۱ ‎ق.ظ چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥

 

پيامدهای تصميم

 

چند وقت پيش يكي از دوستانم ازم پرسيد كه آيا درس كنترل بهينه را گذرانده‌ام، و پروژه‌اي براي آن انجام داده‌ام. گفتم كه يكي از ‌درس‌هاي دوره فوقم بوده ولي يادم نمي‌آيد كه پروژه‌اش جواب داده بوده يا نه. مي‌دانستم از پروژه يكي از درس‌هايم جواب نگرفته بودم، ولي يادم نمي‌آمد از كدام يكي. گفت كه يكي از دوستانش موعد تحويل پروژه‌اش يكي دو روز ديگر است و خواست اگر پروژه جواب داده آن را برايش بياورم. قرار شد عصر كه به خانه مي‌روم در فايل‌هايم دنبالش بگردم و اگر پيدا كردم خبرش كنم.

عصر به خانه آمدم و بعد از كمي گشتن پروژه را پيدا كردم. ولي يك دفعه ياد بار آخري كه به كسي تمرين‌هايم را داده بودم افتادم. يكي از بچه‌هاي ورودي خودمان بود كه يكي از درس‌هايش را ديرتر از بقيه گرفته بود. تمرينات مربوط به اين درس خيلي پرحجم، وقت‌گير و نيازمند مطالعه كامل درس بود. اولش كه ازم خواست تمرين‌ها را بدهم بدون هيچ فكري قبول كردم، خوب از آدم كه چيزي كم نمي‌شود! بعد كه با بقيه بچه‌ها صحبت كردم فهميدم كه اولا سرم كلاه رفته چون اين آدم حاضر بوده براي اين تمرينات تقريبا ۴۰۰ هزار تومان پول بدهد و بعد هم اينكه اصولا تمام درس‌هايش را هم با همين روش گذرانده و خيلي از استادهايمان هم از او بعنوان شاگرد نمونه ياد مي‌كنند. يك كمكي خوشم نيامد، آخر كمك به آدمي كه شاگرد تنبل به حساب مي‌آيد، يك كار تا حدودي انسان دوستانه!!! است، ولي اين مورد، خيلي به نمره خريدن آن هم در سطوح بالا شبيه بود. بخصوص كه مي‌ديدم خيلي از بچه‌هايي كه خودشان زحمت كشيده‌اند به اندازه اين فرد مورد توجه قرار نگرفته‌اند. اشتباهي بود كه كرده بودم. كاريش نمي‌شد كرد.

بالاخره درس اين همكلاسيمان تمام شد و بعد از مدت‌ها اصرار بالاخره تمرين‌هاي من را برگرداند (مي‌خواستم براي كنكور از رويشان بخوانم) جزوه‌ها را كه نگاه مي‌كردم متوجه شدم كه بجاي تحويل اصل تمرين‌ها كپيشان را به من داده، و وقتي كه نهايتا اصل تمرين‌ها را بازگرداند ديدم كه اسم مرا لاك گرفته و عين اين تمرينات را تحويل استاد داده، يعني حتي زحمت پاكنويس كردن نوشته‌ها و يا تايپ كردن برنامه‌ها و اجراي آنها را هم بخودش نداده بود! بدجوري عصباني شدم، و به خودم قول دادم كه بار آخرم باشد به كسي كمك اينجوري كنم.

اين موضوع كه يادم ‌آمد، ماندم كه حالا به دوستم چه بگويم. اولش فكر كردم بهش بگويم پروژه اين درسم جواب نداده يا بگويم كه فايل‌ها را پيدا نكرده‌ام ولي بعد با خودم گفتم دزدي كه نكرده‌ام كه خجالت بكشم و بخواهم قايمش كنم و اصلا چرا سر چنين موضوعي بايد دروغ بگويم. اين بود كه با گردن كج پيش دوستم رفتم و بهش گفتم شرمنده، و كمي هم توضيح دادم در مورد اينكه چرا پروژه را نياورده‌ام. و بعد هم چون خيلي ناراحت شده بودم، چند بار ازش معذرت خواهي كردم!!

بنده خدا چه مي‌توانست بگويد!

خيلي سختم بود. در تمام مدت به خودم يادآوري مي‌كردم كه دليلي براي خجالت كشيدن وجود ندارد، من كار اشتباهي انجام نداده‌ام. ولي دچار نوعي عذاب وجدان مسخره شده بودم!! مي‌دانيد آدم بايد تكليفش با خودش مشخص باشد، يك بام و دو هوا نمي‌شود. يا من بايد از قولي كه بخودم داده بودم صرفنظر مي‌كردم و پروژه را مي‌دادم و يا اينكه نمي‌دادم و احتمال مي‌دادم كه دوستم حتي با توضيحاتي كه برايش داده‌ام با خودش بگويد مگر مي‌مرد خيرش به كسي مي‌رسيد و يا به گربه گفتند خرابكاري‌هايش بدرد مي‌خورد، رفت چالشان كرد.

خلاصه كه همين ديگه.

 
 

ريحانه

 

۱:٢۱ ‎ق.ظ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

تعطيلات خود را چگونه می‌گذرانيد!

 

این هفته را مرخصی گرفته‌ام. اگر از پنجشنبه ۱۶ام تا جمعه ۲۴ام را حساب کنی می‌شود ۹ روز. البته با در نظر گرفتن تعطیلی روز شنبه می‌شود ۴ روز کاری، که فکر می‌کردم تقریبا با مرخصی که از شرکت طلب دارم برابر است. ولی بعد از اینکه درخواستم را رد کردم و رئیس موافقت کرد، حسابدارمان گفت که چون بین دو پنجشنبه را کامل مرخصی گرفته‌ای بجای ۴ روز می‌شود ۵ روز. و توضیحاتی هم در مورد قانون کار داد که خیلی توجه نکردم و اینکه این یک روز اضافه را یا باید از حقوقت کم کنیم، یا از مرخصی ماه بعد و یا مرخصی تشویقی بدهیم. از آنجا که مطمئنا از ماه بعد من بصورت تمام وقت در خدمتشان نخواهم بود و خدای نکرده دلم هم نمی‌خواهد کسی لطفی به من بکند!! گفتم که ترجیح می‌دهم از حقوقم کم شود.

بگذریم.

دلم یک تعطیلی خیلی طولانی می‌خواست در حد یکی دو ماه. که خوب با توجه به کارم کاملا غیر ممکن بود و تازه مثل اینکه برای همین مقدارش هم باید کلاهم را بیندازم بالا. من از آن آدم‌های تنبلی هستم که دوست دارم از صبح تا شب پایم را دراز کنم، کتاب بخوانم، تلویزیون ببینم و تلفن صحبت کنم. هفته‌ای ۱-۲ بار استخر بروم، عصرها طرف غروب بروم پیاده‌روی، و بعضی روزها هم خرید و سینما و دیدن دوستان و شرکت در کلاس‌هایم. از آشپزی، اتوکشی و سایر کارهای خانه هم در این وضعیت استقبال می کنم. فقط مانده‌ام من با چنین تصوری از زندگی ایده‌آل چطور بطور مداوم از یک کار و مشغله به یک کار و مشغله جدید خودم را می‌اندازم. و فقط هر از چندگاهی حسرت زندگی دلخواهم را می‌کشم! با این مقدمه خواستم اهمیت این چند روز تعطیلی را خوب برایتان جا بیندازم و بگویم که انتظار نداشته باشید که من در این چند روز فیل هوا کنم و به کارهای عقب‌مانده‌ام برسم و ...

پنجشنبه عروسی یکی از دوست‌هایم که هم اسم خودم هم هست دعوت بودم. تقریبا از سر صبح تا عصر آرایشگاه بودم،‌(در دو جای مختلف). بعد از عروسی راه افتادیم بطرف مشهد، ساعت ۱۱ صبح رسیدیم خانه مادربزرگم و تقریبا تا ساعت ۴-۵ بعد از ظهر خواب بودیم. تقریبا بیشتر وقتمان به خاله بازی گذشت و نهایتا یکشنبه عصر برگشتیم و امروز صبح زود رسیدیم خانه. از آن مسافرت‌های هول‌هولکی که بیشتر به سک‌سک شبیه است و خستگیش بیشتر از هر چیزی به تن می‌ماند. ولی عوضش چند روز وقت دارم برای تنبلی.

امروز تا جایی که می‌شد خوابیدم، بعدش هم فیلم دیدم، تلفن حرف زدم، غذا پختم، وسایلم سفرم را تا حدودی مرتب کردم (دلم نمی‌خواست بقیه‌اش را جمع کنم!) و آهان حمام کردم ؛). فردا هم می‌خواهم بروم خدمت استاد گرامی عرض ادبی بکنم، در مورد درس‌هایی که ترم دیگر باید بردارم و پروژه و اینجور چیزها حرف بزنم. بعدش هم کلاس و احتمالا عصری هم با دوستم بروم کافه ستاره. امیدوارم این چند روز آینده حسابی به تنبلی بگذرد.

 
 

ريحانه

 

۱:٢٠ ‎ق.ظ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

سرگرمی

 

خیلی وقت است که دیگر مرتب اینجا نمی‌نویسم. یک مدتی خورده بودم به بی‌موضوعی، نمی‌دانم چرا هر چیزی را که می‌خواستم بنویسم بنظرم بیخود و چرت می‌آمد، بعدش یک مدتی خوردم به سرشلوغی و اینکه تا یک کم سرم خلوت می‌شد از خستگی چشم‌هایم روی هم می‌رفت. ولی این که چرا این اواخر ننوشته‌ام دلیلش برمی‌گردد به بی‌جنبگی من! راستش علت اصلی که من بازی کامپیوتری نمی‌کنم این است که می‌دانم اگر شروع کنم دیگر نمی‌توانم از پایش بلند شوم. تنها بازی‌های کامپیوتری که کرده‌ام Freecell, Solitaire, Mine swipper است. که به آنها هم در دوره خودشان بدجور گیر داده بودم.

الان مدتی است که مجموعه Friends را نگاه می‌کنم. برادرم CD سری کاملش را گرفته. اولش که شروع کردم گفتم برای تقویت listening روزی یکی از قسمت‌هایش را که تقریبا نیم ساعت می‌شود ببینم. ولی الان تمام وقت آزادم را به فیلم دیدن می‌گذرانم. تا حالا ۶ فصل را که هر کدام ۲۴ قسمت نیم ساعته است دیده‌ام! امیدوارم بزودی تمام شود تا من به کار و زندگیم برگردم.

 
 

ريحانه

 

۱۱:۱٧ ‎ب.ظ شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

تولد مبارک!

 

عزیزکم تولدت مبارک! 

امیدوارم امسال هم برای خودت هدف‌های خوبی انتخاب کنی و به بعضی‌هایشان برسی. امیدوارم بخاطر همه آن چیزهایی که بدست می‌آوری خوشنود و شکرگذار باشی. و آنقدر درک داشته باشی که بدانی تمام آن چیزهایی که بهشان نرسیده‌ای یا به نفعت نبوده‌اند و قرار است بهتر از آن نصیبت شوند و یا تمرینی هستند برای اینکه بزرگ‌تر شوی و قدر موهبت‌های زندگیت را بیشتر بدانی.

یادت باشد که درست است در زندگی لطف خدا همیشه شامل حالت بوده ولی تو هم سعی خودت را کرده‌ای و موفقیت‌هایت تصادفی و شانسی نبوده‌اند. پس قدر خودت و زحماتت را بدان و خودت را بیشتر باور کن. 

هر دویمان مواقعی را بخاطر داریم که هر چه زحمت می‌کشیدیم انگار باد هوا می‌شد. خدا می‌داند که چقدر حال جفتمان گرفته می‌شد! ولی باز هم ادامه دادیم تا اینکه در آخر کار در عین ناباوری نتیجه‌اش را هم دیدیم. هیچوقت ناامید نشو و با پشتکار و امید رو بجلو به پیش برو.

می‌خواستم بگویم خیلی دوستت دارم و مطمئنم که هیچکس به اندازه من دوستت ندارد. می‌دانم که شاید خیلی مهربانانه با هم تا نکرده‌ باشیم ولی همیشه هر دویمان می‌دانستیم که دیگری چقدر برایمان عزیز و مهم است. می‌خواستم بخاطر همه آن دعواها و جار و جنجال‌ها و بد و بیراه‌هایی که به هم گفتیم معذرت بخواهم. امیدوارم در این سال جدید بتوانیم بیشتر به هم نزدیک شویم و کارهای مشترک جدیدی را شروع کنیم.

راستی تولدم مبارک!

 

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢٥ ‎ب.ظ جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥

 

حمام

 

همه کسانی که یک کم از نزدیک‌تر مرا می‌شناسند می‌دانند که من چه ارادت خاصی نسبت به حمام رفتن دارم! راستش من از حمام بدم می‌آید. و پیشینه این عدم علاقه بر می‌گردد به سالیان سال پیش. تا جایی که خودم یادم هست دبستان هم که بودم اوضاع همینجوری بود. البته الان که مثلا یک آدم متشخص شده‌ام سعی می‌کنم این عدم علاقه تاثیر زیادی بر ظاهرم نگذارد؛ لذا خیلی نگران نباشید، یک آدم کثیف بدبو این مطالب را نمی‌نویسد! ولی خوب هر بار که می‌خواهم به حمام بروم کلی عزا می‌گیرم و معمولا از اعضای خانواده نظرسنجی می‌کنم که «اگر می‌خواهید الان حمام نروم!» تا بلکه کسی بگوید نه تازه حمام بوده‌ای و من با اکراه تمام!! این مراسم را به فرصتی دیگر موکول کنم.

الان از حمام آمده‌ام بیرون. حمام که بودم تمام مدت داشتم فکر می‌کردم چرا من اینقدر از این کار بدم می‌آید: راستش من بسته به شرایط می‌توانم از ۵ دقیقه تا ۲ ساعت در حمام بمانم. معمولا مواقعی که عجله ندارم وان را پر از آب و کف می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم و به هر چه که دلم بخواهد فکر می‌کنم و اینقدر این وضعیت را دوست دارم که به زحمت خودم را مجبور به بلند شدن می‌کنم. حتی مواقعی هم که عجله دارم از اینکه می‌توانم در زمان خیلی کمی کارهایم را انجام دهم کیف می‌کنم. در مجموع از وقتی که در حمام هستم لذت می‌برم پس ظاهرا مشکل من با حمام به خود حمام بر نمی‌گردد.

لذا به دو نتیجه زیر به عنوان دلایل اصلی عدم علاقه‌ام به حمام رسیدم:

۱. من نسبت به این قضیه کاملا شرطی شده‌ام و چون همیشه از حمام بدم می‌آمده،‌ الان هم فقط طبق عادت ازش بدم می‌آید.

۲. من از مراسم بعد از حمام خوشم نمی‌آید: بعد از اینکه از حمام بیرون می‌آیم، یا موهایم را با سشوار خشک می‌کنم و یا اگر حوصله نداشته باشم آنقدر با کلاه این طرف و آن طرف می‌گردم تا خودش خشک شود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که مواقعی که موهایم خیس است را اصلا دوست ندارم و از اینکه مجبورم در کمال خستگی موهایم را سشوار بکشم هم بدم می‌آید. شاید بخاطر این است که حمام کردن را دوست ندارم.

این دو دلیل تنها دلایلی بود که در یک حمام نیم ساعته به ذهن من رسید. احتمالا در دفعات بعد، به دلایل مستدل‌تر و بهتری خواهم رسید و به اطلاعتان خواهم رساند.

توجه: آیا دقت کردید که بنده طبق آنچه در کتاب آیین نگارش خوانده بودیم از اصطلاح «دوش گرفتن» استفاده نکرده‌ام!!

 
 

ريحانه

 

۱٠:٥۱ ‎ب.ظ جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥

 

فرزند تنی

 

ما دوستی داریم که یک خانواده ۵ نفره – پدر و مادر، و دو دختر و یک پسر- بودند. تقریبا ۱۲ سال پیش این خانواده بدون تصمیم قبلی صاحب یک پسر جدید شدند. خاله خانواده سال‌ها بود که بدلیل سرطان نمی‌توانست کودکی بدنیا بیاورد و اگر اشتباه نکرده باشم ۶ بار مجبور به سقط جنین شده بود. این دو خواهر در یک ساختمان همسایه بودند، لذا خاله خانواده در خانه‌اش اتاقی برای کودک تهیه کرد و بتدریج با توافق دو طرف، به ساعات اقامت پسر در خانه خاله اضافه شد. تا آنجا که نهایتا برای سرزدن به خانه مادرش می‌رفت. 

از آنجا که وضع مالی این خاله بهتر از وضع خواهرش بود و چون تنها فرزندشان این پسر به حساب می‌آمد بدیهی است که رسیدگی خیلی بهتری و بیشتری نسبت به خانه مادرش به پسر می‌شد. و از همه نوع لوازم و وسایل، کلاس، مسافرت داخل و خارج همه جوره تامین بود. تا آنجا که ما می‌شنیدیم رابطه پسر با خاله و بخصوص شوهر خاله‌اش خیلی خوب بود و مثل فرزند واقعیشان دوستش داشتند. و او نیز آنها را پدر و مادر صدا می‌کرد.

چند سال بعد، سرطان این خاله عود کرد و مدت‌ها درگیر شیمی‌درمانی و معالجات مختلف بود ولی متاسفانه در اسفند ماه گذشته فوت کرد. یادم است شبی که از مجلس ترحیمش برمی‌گشتیم در ماشین بحث صالح (پسر خانواده) شد. مادر و پدرم می‌گفتند که صالح هم بزودی بر می‌گردد پیش پدر مادرش. من می‌گفتم اینطور نیست و حتما حمید آقا (شوهر خاله) صالح را نگه می‌دارد مثل همین چند سال اخیر که فروغ خانم (خاله) مریض بود و پرستار می‌گرفتند الان هم همین کار را می‌‌کند. مادرم می‌گفت آخر چرا او باید پسر کس دیگری را بزرگ کند. دو روز دیگر می‌رود زن می‌گیرد و خودش صاحب بچه می‌شود و ... ولی من همچنان با خودم فکر می‌کردم حتی اگر هم بخواهد زن دیگری بگیرد مگر لزومی دارد که صالح را از خود دور کند و اصلا کو تا آن روز. الان صالح راهنمایی است و تا ۴-۵ سال دیگر هم دانشجو می‌شود و دیگر بچه کوچولو نیست که دست و پا گیر زن جدید باشد و ...

چند وقت پیش مادرم با دوستمان صحبت می‌کرد. می‌گفت که صالح بعد از اتمام مدرسه‌اش برگشته پیش پدر و مادرش. و از آن موقع به بعد هم دیگر حمید آقا حتی یک زنگ هم به او نزده است.

خیلی غصه‌ام شد. گفتم به نظرم حمید آقا نباید به این زودی صالح را پس می‌فرستاد. مادرم (شاید برای راضی کردن من و نه برای توجیه کردن کار حمید آقا) دوباره گفت آخر چر از مرد غریبه توقع داری که بچه کس دیگری را بزرگ کند. گفتم بچه کس دیگر یعنی چی؟ این بچه از اول عمرش با آنها بوده. مادرم می‌گوید ولی هیچوقت بچه خود آدم نمی‌شود و مثال فلان فیلم تلویزیون را زد که من ندیدمش. و من فکر می‌کنم مگر بچه اسباب بازی است که تا وقتی حوصله‌اش را داری سراغش بروی و هر وقت نخواستی بگویی از خون من نیست چرا بزرگش کنم.

باز دلم می‌گیرد. دلم می‌گیرد برای صالح، و در ضمن از این که این موضوع اینقدر برای بقیه طبیعی است تعجب می‌کنم. یعنی من هم یک روز این جوری به دخترم توضیح می‌دهم؟

 
 

ريحانه

 

٢:۱٥ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥

 

کلاه شرعی، اين هوا!!!

 

خاله‌ام تعریف می‌کرد که یک بار در تلویزیون یکی از آقایان معمم بالای منبر رفته بود و می‌گفت: «بعضی‌ها می‌پرسند چرا مسلمان‌ها دروغ می‌گویند ولی خارجی‌هایی که مسلمان نیستند این قدر دروغ نمی‌گویند و مگر نه اینکه در دین ما دروغ گفتن کار بدی است. این موضوع بخاطر این است که آنها برایشان اهمیتی ندارد که کار بدی بکنند و وقتی کار بدی می‌کنند قایمش نمی‌کنند. در حالیکه ما مسلمان‌ها دوست نداریم کار بدی بکنیم. و وقتی که کار بدی می‌کنیم نمی‌خواهیم بقیه بفهمند برای همین است که دروغ می‌گوییم. اگر ما مثل این خارجی‌ها بودیم و برایمان مهم نبود کار بد انجام بدهیم، ما هم مثل آنها راست می‌گفتیم و کار بدمان را جار می‌زدیم و ...»

چند وقت پیش هم یکی از دوستانم می‌گفت که یکی از همین آقایان گفته: «درست است که رشوه دادن و گرفتن حرام است ولی در مواقعی که انسان کارش گیر است اشکالی ندارد!»

والا من شنیده بودم که دروغ در چند جا جایز است و به آن دروغ مصلحتی می‌گویند ولی با این تفسیر به نظر می‌رسد دروغ در همه جا جایز و حتی مستحب است!! در ضمن نمی‌دانم آیا کسی هم هست که برای شاد کردن دل دیگران و نه برای راه افتادن کارش رشوه بدهد و یا رشوه دادن بغیر از راه انداختن کار آدم به منظور دیگری هم داده می‌شود یا نه! ولی خلاصه که شما با این دو حکم می‌توانید با خیال راحت دروغ بگویید و بخود ببالید که عجب آدم خوبی هستید که از کار بد بیزارید و رشوه بدهید و حالش را ببرید!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]