یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٠:٤٩ ‎ب.ظ یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥

 

مريضی

 

یادم نمی‌آید در کل دوران مدرسه رفتنم به بهانه مریض بودن مدرسه را تعطیل کرده باشم، بغیر از احتمالا زمان کوتاهی برای آبله مرغان. نهایتش این بود که در ساعت مدرسه وقت دکتر داشتم و همیشه هم بعد از اینکه کارم تمام می‌شد بدو بدو خودم را به مدرسه می‌رساندم. سرماخوردگی و مریضی‌های اینطوری هم هیچ وقت آنقدر جدی بحساب نمی‌آمدند که بخاطرشان مدرسه را تعطیل کنم. نه اینکه عشق به کتاب و مدرسه کشته باشدم، بیشتر برای اینکه فکر می‌کردم واااااااای اگر غیبت کنم....

حالا که می‌دانم اگر غیبت هم می‌کردم اتفاقی نمی‌افتاد، می‌بینم که موارد زیادی بوده‌اند که اگر می خواستم براحتی می‌توانستم بخاطرشان در خانه بمانم. ولی خوب، همیشه فکر می‌کردم مریضیم خیلی جدی نیست. احتمالا فکر می‌کردم مرضی جدی است که طرف را دراز به دراز رو به قبله کند بطوری که نای حرکت نداشته باشد.

لذا از همان بچگی یک نوع عقده مرض درست و حسابی داشتن!!! در وجودم بوده. یک مرض درست و حسابی که بخاطرش بتوانی کار یا درست را با افتخار انجام ندهی. فکرش را بکنید تا بحال حتی یک استخوانم هم مو برنداشته!! تنها سابقه مسمومیت نسبتا جدیم که بخاطرش زیر سرم رفته‌ام به سالیان سال پیش برمی‌گردد که آب دریا خورده بودم. که متاسفانه آنقدر کوچک بودم که هیچ خاطره‌ای از این اتفاق مهم زندگیم ندارم.

و بدین ترتیب، هر وقت بحث سر مریضی‌ها و زیر سرم رفتن‌ها و ... در بین اطرافیان می‌شود و همه با آب و تاب از حال بدشان تعریف می‌کنند من مجبورم ساکت بمانم و با حسرت!!! به این افتخارات گوش کنم.

فکر کنم با این توضیحات بیشتر از عقده مریض جدی نشدن سر دربیاورید!!

حالا گذشته از این حرف‌ها، احساس می‌کنم شاید خیلی سخت‌گیرانه با این مقوله برخورد کرده‌ام. آدم که حتما نباید سرطان خون داشته باشد تا نتواند سرکلاس یا کار برود (الان مهرنوش می‌گوید که سرطان خون هیچ عارضه‌ای که مانع کار و فعالیت شود ندارد. ولی چه کنم که اسمش بنظرم خیلی مهم می‌آید. هم سرطان دارد هم خون!!) وقتی با سختی این کار را می‌کند و در خانه نشستن و استراحت کردن برایش بسیار بهتر است و باعث می‌شود که حالش بدتر نشود دلیل کاملا کافی‌ای وجود دارد برای غیبت کردن و استراحت کردن.

در این راستاها، و در این راستا که تا بحال بجز همان باری که آبله مرغان داشته‌ام بعلت بیماری روزه‌خواری نکرده‌ام، و در این راستا که تکلیف روزه فردا هم چندان مشخص نیست، تصمیم گرفته‌ام به علت سرماخوردگی فردا روزه نگیرم.

باور کنید که امروز از صبح تا حدود ساعت ۱و ۲ با اینکه اصلا رو به موت نبودم و می‌توانستم کار کنم ولی پدر گلوی بیچاره درآمد.

 

 
 

ريحانه

 

۱۱:٠٧ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥

 

تمرکز

 

داشتم به دوستم می‌گفتم که وقتی سرکارم و مثلا دارم برنامه می‌نویسم یا برد تست می‌کنم حواسم کلا متمرکز کارم است. و جالب این جاست که اگر مشکل ذهنی هم داشته باشم بازهم جذب کارم می‌شوم و در آن غرق می‌شوم. ولی درس خواندن این طوری نیست. اگر کاملا ذهنم آزاد و بی‌دغدغه نباشد نمی‌توانم پیش بروم. هردویشان احتیاج به تمرکز دارند ولی کار، خودش تمرکز مورد نیازش را تامین می‌کند ولی درس خواندن نه.

کمی فکر کرد و گفت احتمالا بخاطر این است که در کار کردن قسمت خلاقیت ذهن درگیر می‌شود و موقع درس خواندن قسمت یادگیری. و احتمالا فعال شدن بخش خلاقیت ذهن نسبت به بخش یادگیرنده احتیاج کمتری به تلاش و آمادگی قبلی دارد.

بهرحال یکی از خوبی‌های قبول نشدن در پارسال و قبول شدن در امسال این است که ذهنم درگیری‌های خیلی کمتری دارد.

 
 

ريحانه

 

٤:٠٩ ‎ب.ظ دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

 

زبان

 

امروز یکی از دوستانم لینکی را برایم فرستاد که اجرای یک آهنگ اسپانیولی است. ترجمه شعر را هم پیوست کرده بود. خیلی خوشم آمد، آهنگ شعر خیلی دوست‌داشتنی بود و خود شعرش هم خیلی لطیف و قشنگ بود. اولش احساس کردم حیف! کاش اسپانیولی بلد بودم و خوب می‌فهمیدم چه می‌گوید. ولی این حس مانع این نشد که از صبح چند باری به این آهنگ گوش ندهم. آخر اجرا، بعد از تشویق‌ها، خواننده حرف‌هایی می‌زند که بازهم من هیچ نمی‌فهمم. بار آخری که داشتم نگاه می‌کردم احساس کردم چقدر خوب است که من این زبان را بلد نیستم و کلمات مثل آب روی گوشم می‌ریزند بدون اینکه مجبور باشم به معنایشان فکر کنم و یا بدتر از آن برای تمرکز کردن و فهمیدنشان موقع شنیدن اخم کنم.

لینک اجرا و  ترجمه شعر:

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

دو ستاره روشن
که هنگامی که می‌گشایمشان
به آسانی تشخیص می‌دهم
سیاه را از سفید
و آسمان بلند را
ژرفنای پرستاره‌اش را
و در میان جمعیت
مردی را که دوست می‌دارم.

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

صدا را
و الفبا را و همراه آن کلماتی را
که می‌اندیشم و بر زبان می‌آورم:
مادر، دوست، برادر!
و نور روشن کننده جاده روحم را
که از آن مسیر عاشق می‌شوم.

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

راه رفتن را
با پاهای خسته‌ام
که با آنها راه رفته‌ام
در شهرها و چشمه‌ها
ساحل‌ها و بیابان‌ها
کوه‌ها و دشت‌ها
و خانه تو
کوچه تو و گذرگاه تو.

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

قلب را
که در قابش می‌لرزد
هنگامی که نگاه می‌کنم ثمره عقل انسان را
وقتی «خوب» را می‌بینم
که چقدر از «بد» دور است
وقتی که نگاه می‌کنم ژرفنای‌
چشمان صافت را

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

خنده‌ را
و گریه را
اینگونه تشخیص می‌دهم
کلام زخم زننده را
دو ماده‌ای که
آوازم را شکل می‌دهند
و آواز شما را
که همان آواز است
آواز همه
آواز خود من است.

زندگی را سپاس می‌گویم به خاطر آنچه به من داده است.

 
 

ريحانه

 

۱٠:٠٤ ‎ب.ظ جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

 

جامعه‌شناسی توصيفی افلاطون

 

بعد از چندین ماه بالاخره شروع کرده‌ام به خواندن کتاب "جامعه باز و دشمنان آن". فصل‌های اول کتاب نظریه افلاطون را در مورد حکومت ایده‌آل و نحوه تربیت مردم شرح می‌دهد. و من دهانم باز می‌ماند از این نظرات عجیب و پرت. مهمترین هدفی که افلاطون برای وضع قوانین در حکومت ایده‌آلش در نظر می‌گیرد حفظ نظام است. این دولت بر شالوده سختترین و نرمی ناپذیرترین تمایزات طبقاتی پایه‌گذاری شده است که در آن مردم به ۳ دسته نگهبانان، جنگاوران و کارگران تقسیم بندی می‌شوند. دسته اول و دوم عملا یکی هستند: فرمانروایان مسلح و تحصیلکرده و دسته سوم: فرمانبرداران غیرمسلح و تحصیل نکرده یا همان گوسفندان آدمی‌نما.

اصلا هم اینجوری نیست که بخواهد در لفافه بگوید اینها آدم نیستند: "آیا کسانی نیستند که جان می‌کنند و هیچ بارقه‌ای از هوش و عقل در آنان نیست و لیاقت راه یافتن به جامعه را ندارند ولی از تن نیرومند برای کارهای سخت و توانفرسا برخوردارند؟" نهایت لطفی که در حق این گوسفندان جامعه می‌شود این است که: "مانند یک آدم تحصیلکرده و تربیت شده فقط آنها را خوار بدارید نه اینکه با سنگدلی با آنها رفتار کنید!!" افلاطون هرگونه تداخل و رفتن از یک طبقه به طبقه دیگر را جنایتی بزرگ نسبت به شهر می‌داند که باید به عنوان پستترین نوع شرارت و ددمنشی تقبیح شود. در واقع با توجه به اینکه هدف او حفظ حکومت است، جایگاه طبقه حاکم را بخاطر نژاد برتر بودنش چنان متمایز و غیرقابل دسترس نشان می‌دهد که جرات و امکان هرگونه تهدیدی از سوی طبقه پایین جامعه منتفی شود. و با این استدلال، نوزاد کشی و مراقبت برای اصلاح نژاد را روا می‌داند.

با برپا کردن نظام طبقاتی دقیق و در دسترس بودن امکانات فقط برای طبقه برتر، چنان نظامی بوجود می‌آید که در آن خیالش از بابت شورش و طغیان طبقه کارگر جمع است و تنها کاری که برای حفظ حکومت می‌ماند ایجاد پیوند و وحدت برای جلوگیری از تفرقه در طبقه حاکم است. این کار را هم با حذف مالکیت خصوصی در این طبقه ایجاد می‌کند. و به این ترتیب هرگونه مالکیتی که باعث جدا شدن منافع شخص از جمع شود نظیر خانواده و یا سنگ‌های گرانبها را برای آنها ممنوع می‌داند.

در ادامه برای بوجود آوردن روحیه‌ای که آنقدر خشن باشد که به مصاف هر خطری برود و هم آنقدر درنده‌خو نباشد که به جان هم طبقه‌های خود بیفتد، از ترکیب هنر و ورزش برای تربیت جوانان استفاده می‌کند.

این تقریبا خلاصه برداشت من از ۱۰۰ صفحه اول این کتاب بود.

اولا بگویم که شاید این رویکرد برای حفظ حکومت روش مناسبی باشد ولی از نظر من، نگهداری یک حکومت به عنوان هدف غایی نمی‌تواند باعث خوشبختی افراد آن جامعه شود. لذا حتی اگر عمر و قدرت چنین حکومتی بسیار زیاد هم باشد من یکی که باهاش مخالفم؛ هم به عنوان عضوی از طبقه کارگر و هم عضوی از طبقه حاکم. بعد هم اینکه احساس می‌کنم چقدر گذشت زمان بی آنکه خودمان بفهمیم در افکارمان تاثیر گذاشته است. الان برای ما نظام برده‌داری، ایده نژاد برتر، و نظام طبقاتی که هیچکس حق و توان خارج شدن از آن را ندارد و نداشتن خانواده مستقل چنان بی‌ربط و ناصحیح می‌آیند که سیاه نبودن ماست. ولی در زمان‌هایی نه چندان دور به همین اندازه طبیعی و درست بودند. بطور مثال در خیلی از خانواده‌های اصیل زرتشتی همچنان همان محدودیت‌ها برای حفظ طبقه وجود دارد.

به عنوان ختم کلام بگویم با همه بدی‌هایی که در وصف زندگی این دوره گفته می‌شود و مزایایی که برای گذشته‌های دور و یا نه چندان دور بر‌می‌شمارند، من یکی که خوشحالم که در این روزگار زندگی می‌کنم، یا بهتر بگویم خوشحالم که چندین سال پیش بدنیا نیامده‌ام. و البته بسیار ترجیح می‌دادم که دیرتر از این‌ها بدنیا می‌آمدم. چون با اینکه اگر من ۱۰۰۰ سال پیش زندگی می‌کردم احتمالا بنظرم کل این حرف‌ها درست و منطقی بود و هیچ مشکلی هم باهاشون نداشتم که بخواهم از افکار حاکم بر دوره خودم ناراضی باشم، ولی از اینکه الان دارای این دانش هستم (که البته نسبت به آگاهی ۱۰۰۰ سال بعد بسیار ناچیز است) احساس خیلی خوبی دارم.

 
 

ريحانه

 

۱۱:٥٠ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

 

ماه رمضان

 

ماه رمضان مطمئنا ماه پرخیر و برکتی است. ولی متاسفانه ظاهرا تنها نصیب من از این ماه تشنگی و گشنگی و بی‌رمقی زیاد است.

بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم که کاش آدم پرشور و احساس‌تری در زمینه‌های مذهبی بودم. حتی یک زمانی از اینکه اینجوری نبودم از دست خودم دلگیر بودم. الان نه اینکه ناراضی باشم، می‌دانم که این احساسات احتمالا بدلایل ژنتیکی یا شاید هم تربیتی به همان شدتی که برای بقیه وجود دارد در من نیستند. و این موضوع اصلا نشانه بد بودن یا بی‌ایمانی من نیست. ولی وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که چه کیف و حالی می‌کنند مثلا با رسیدن ماه رمضان، یک کمکی حسودیم می‌شود.

همین!

 
 

ريحانه

 

٩:۱۸ ‎ب.ظ یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

 

سايه مرگ!

 

ساعت ۳:۰۵ دقیقه. تازه از شرکت بطرف دانشگاه راه افتاده‌ام. کلاغی روی زمین دور بر چیزی می‌گردد که احساس می‌کنم کلاغ مرده‌ای است. از اینکه کلاغ گوشت همجنس خودش را بخورد تعجب می‌کنم. خوب که دقت می‌کنم می‌بینم کبوتر مرده‌ای است آش و لاش.

ساعت ۳:۲۰ دقیقه. منتظر تاکسی هستم. وسط اتوبان لاشه گربه مرده‌ای افتاده است. و تقریبا زیر چرخ ماشین‌ها با سطح زمین یکی شده‌است.

ساعت ۵:۲۰ دقیقه. همینطور که در ترافیک اتوبان چمران مانده‌ام یاد ۲ لاشه کبوتر و گربه می‌افتم. یک لحظه به دلم می‌افتد که تا ۳ نشه بازی نشه!! نکند قرار است تصادف کنم بمیرم. یا شاید هم این ترافیک بخاطر تصادف چند دقیقه پیش منجر به مرگی باشد. هنوز این فکرها کاملا در سرم جمع و جور نشده‌اند که لاشه سگ بزرگی را در کنار اتوبان می‌بینم.

یعنی بخیر گذشت؟!

 
 

ريحانه

 

۱٢:٢٥ ‎ق.ظ شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥

 

درس و مشق

 

امروز درس خواندم. تقریبا همانجوری که از یک دانشجوی وظیفه شناس انتظار می‌رود. بعد از مدت‌های مدید درس خواندن با رادیو پیام واقعا دوست داشتنی بود.

 
 

ريحانه

 

۸:٤٤ ‎ب.ظ پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

احساسات

 

بحثمان از مصاحبه برنامه کوله پشتی با خانم سهیلا آرین شروع شد. من این برنامه را ندیده‌ام. با اینکه ۲-۳ بار هم قصد کرده بودم که تکرارش را ببینم ولی نشد. فقط یک قسمت تکه تکه و خلاصه شده‌ای را دیدم که با توضیحات آقای قرائتی در مورد تحول این خانم همراه بود، خلاصه صحبت‌هایش را هم از دوستان شنیده بودم و هم در یک ایمیل خوانده بودم. تقریبا تمام کسانی که برنامه را دیده بودند، خیلی تحت تاثیر صفا و خلوص این خانم قرار گرفته بودند.

دوستم می‌پرسید هدف صدا و سیما از نشان دادن این برنامه چیست. چرا بجای کار عقلی و منطقی کردن روی اعتقادات مردم سعی دارند با تحریک احساسات آنها را به اسلام جلب کنند. درست است که این خانم اینطوری مسلمان شده ولی راه احساسی صرف اصلا کافی و درست نیست. از نظر من هدف تبلیغی این برنامه مسلمان کردن مردم نبود. بیشتر هدفش این بود که بگوید "ببینید اسلام چه دین خوب و کاملی است که اگر کسی قلبش پاک باشد حتی در خود آمریکا و بدور از هرگونه تبلیغات اسلامی به سوی این دین کشیده خواهد شد." و نهایتا نتیجه بگیرد که ایها الناس دین شما بهترین و کاملترین دین است. از نظر من یک جور بالابردن حس اعتماد به نفس دینی در مردم بود. و مردم کلی خوششان بیاید از دینشان.

مخاطب این برنامه مطمئنا یک آدم لائیک نیست تا با نگاه کردن این برنامه پی به آسمانی بردن دین اسلام ببرد و مسلمان شود. مخاطبان این برنامه مسلمانانی هستند که ته قلبشان اعتقاد دارند اسلام دین کاملی است ولی بر اثر زندگی‌های امروزه تعریفشان از زندگی مدرن با مسلمان بودن در تعارض قرار گرفته است. اینکه ببینی زنی در آمریکا که زندگی خیلی خوبی دارد، خوب و خوشگل و خوش تیپ و خانواده دار است، از تمام مزایای مسلمان نبودن چشم پوشی کند و مسلمانی می‌شود که تمام ظواهر دینی را بطور کامل رعایت می‌کند احساس خوبی به آدم می‌دهد. اینکه حتما دین ما چیزی دارد!

دوستم می‌گفت همه این حرف‌ها درست، ولی اعتقای که با احساسات شل و سفت شود، در طول زمان چیزی ازش باقی نمی‌ماند. ممکن است تا چند هفته‌ای حس مسلمان خوب بودن در آدم تقویت شود ولی بعد از آن دوباره همان آش است و همان کاسه. مثال می‌آورد از آدم‌هایی که مثلا به مکه یا کربلا می‌روند و تا چند وقت جوگیرانه کارهایی را می‌کنند که قبلا نمی‌کردند ولی بعد از چند وقت ...

من تا حدودی با دوستم موافقم. منظورم از تا حدودی این است که می‌دانم اعتقاد و اعمالی که از روی بالا رفتن دز هیجانی احساسات انجام می‌شوند تاثیر دراز مدتی ندارند. سوالی که دارم این است که حالا که چنین است نباید از این روش برای ترغیب مردم استفاده کرد و اگر کسی چنین کرد بگوییم دارد با تحریک احساسات سوءاستفاده می‌کند؟

مثال‌های زیادی از کاربرد تحریک احساسات برای رسیدن به هدف وجود دارد: صدای طبل و مارش‌های نظامی را شنیده‌اید، چنان قلب و روح آدم را همراه خودشان می‌کنند که حس رشادت و قوی بودن شدیدا تحریک می‌شود. فرض کنید به جای پخش این مارش‌ها از تلویزیون بیایند جلسه بحث و مناظره بگذارند در مورد مضرات و مزایای جنگ و اینکه در شرایط فعلی جنگیدن چقدر لزوم دارد و یا چقدر غیرضروری است. کاملا هم بیطرفانه این کار را بکنند یعنی به موافقان و مخالفان به یک اندازه فرصت ابراز نظر بدهند. فکر می‌کنم مواقید که در این صورت افرادی بسیار کمتری داوطلب شرکت در جنگ خواهند شد.

شاید بگویید آره، استفاده از احساسات همه جا درست نیست ولی در جاهایی که می‌دانیم حق کدام است به نوعی داریم مردم را به انتخاب راه بهتر تشویق می‌کنیم. مثلا دینداری مردم مسلما به نفع خودشان در این دنیا و آخرت است، و با تحریک احساسات می‌توان آنها را به جلو راند و مانع اتخاذ تصمیم اشتباه از طرف آنها شد. با این استدلال هم از این جهت که نوعی نگاه قیم مابانه درش هست مخالفم و در ضمن چرا کسی باید فکر کند چیزی را که خودش خوب و درست تشخیص داده به صلاح همگان است؟

تنها نکته‌ای که در تایید استفاده از ابزار تحریک احساسات می‌توانم بگویم این است که کلا تغییر کردن امر راحتی نیست باید بر اینرسی سکون غلبه کرد. ولی بعد که اندکی حرکت ایجاد شد، جلو رفتن و یا متوقف شدن نیازمند انرژی کمتری است. لذا احساسات می‌توانند برای غلبه بر این سکون و ایجاد تغییر استفاده شوند ولی بعدش اینکه جلو بروی، یا بخواهی برگردی سر همانجایی که بودی به خود شخص، تصمیم و همتش مربوط است.

این تلقی را قبول دارم ولی با این شرط که کسی که با این توجیه قصد استفاده از احساسات را دارد بداند که بدفعات بسیار معدودی اجازه دارد از این روش استفاده کند و نباید هرجا که کارش لنگ شد یا احساس کرد دیگران دارند از مسیرشان!! دور می‌شوند می‌تواند با این شیوه آنها را به راه راست هدایت کند. چون بعد از مدت کوتاهی چیزی که از آن آدم‌ها باقی می‌ماند آدم‌هایی احمق و فاقد قوه تشخیص خواهد بود.

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢٦ ‎ب.ظ شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥

 

دکوراسيون

 

چندماه پیش اتاقم را کاغذدیواری کردم. یک دیوارم را رنگ سبز کردم و دیوارهای دیگر را کرم با ته رنگ نارنجی (تقریبا تو مایه رنگ چوب سفید)، که درونش مربع‌های کوچولویی از رنگ سبز دیوار مقابلشان داشت. کتابخانه اتاقم را هم با همان کاغذ ذیواری پوشاندم. رنگ ابزارهای سقف اتاق را هم، همرنگ کرم دیوارها کردم.

رنگ موکت اتاقم همرنگ سبز دیوار بود. پرده اتاقم هم حریر سفید با گل‌های کمرنگ نارنجی و ساقه سبز بود که رویش در دو طرف پرده نارنجی روشنی کشیده شده بود.

ساعت اتاقم هم که کادوی دوستانم بود، نارنجی رنگ بود، یک گلدان بلور با رگه‌های زرد و نارنجی هم داشتم که دوستم به مناسبت فارغ‌التحصیلیم داده بود. برادرم هم برایم یک جاسی‌دی سگ کرم رنگ خریده بود. دراور و کتابخانه جدیدی هم خریدم که رنگ چوبش کاملا با رنگ آمیزی اتاق هماهنگی داشت. یک تقدیرنامه با رنگ چوب سفید و زمینه سبز هم داشتم، تویش یک کارت پستال منظره گذاشته بودم که با همه چیز ست بود.

اینقدر از این ترکیب جدید اتاقم راضی بودم که هر روز که از خواب بیدار می‌شدم کلی از نگاه کردن به در و دیوار اتاقم کیفور می‌شدم.

تنها مشکل کوچک اتاقم وجود یک لوستر قرمز بود، کادوی تولدی که چند سال پیش دوستانم برایم خریده بودند. البته تا حدودی به اتاق می‌آمد ولی وقتی تا این حد همه چیز با هم جور است، یک کمکی نافرم می‌زد.

این شد که هفته پیش یک لوستر نارنجی هم برای اتاقم گرفتم. یک لوستر کشیده و نسبتا باریک؛ و حساب کرده بودم که اگر بخواهم لامپ کم مصرف بگذارم، چون دراز است لامپ از لوستر بیرون نمی‌زند. بعد از مدتی خاک خوردن در گوشه اتاق دیروز صبح برادرم لوستر را نصب کرد.

عالی شده بود. عالی عالی.

شب که شد، چراغ را روشن کردم و دیدم این لوستر آنقدر نارنجی است که تمام اتاقم رنگ خون گرفته، حتی روشن کردن مهتابی توی اتاق هم تغییر چندانی در رنگ قرمز چراغ نداشت. چشم‌هایم از این رنگ ناجور درد گرفته بود و احساس می‌کردم اگر کمی بیشتر چراغ را روشن بگذارم رسما اعصابم به هم می‌ریزد. اصلا قرار نبود اینطوری باشد. نمی‌دانم چرا چنین لوسترهایی را می‌فروشند آن هم اینقدر زیاد؟ به هر مغازه لوستر فروشی فانتزی بروی کلی از این‌ها دارد در رنگ‌های مختلف. به نظر من که دقیقا هیچ کاربرد عملی ندارند.

حالا من مانده‌ام با یک لوستر خیلی خوشگل و هماهنگ با دکوراسیون اتاق، که فقط به درد روزها می‌خورد. و اتاقی که شب‌ها برای درس خواندن زیادی تاریک است.

 
 

ريحانه

 

۱٢:٠۱ ‎ق.ظ جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥

 

برنامه‌ريزی

 

داشتم کتاب "قورباغه را قورت بده!" نوشته برایان تریسی را می‌خواندم. کتاب ۲۱ فصل کوتاه دارد و هدفش معرفی یک سری روش برای غلبه بر تنبلی و بالابردن راندمان کار است.

بطور خیلی خلاصه تاکید کتاب بر مشخص کردن هدف، تعیین اولویت، و برنامه‌ریزی و زمان بندی برای آن است. و از فصل اول یک ریز دارد می‌گوید بدانید چه می‌خواهید، راه‌های رسیدن به آن را مشخص کنید و با برنامه‌ریزی گام به گام شروعش کنید. سبک نگارش کتاب تا حدودی حس "بدو بدو" را به آدم القا می‌کند. که خوب برای وقتی که آدم تازه کتاب را خوانده و گرم است کاملا مناسب است.

این کتاب را چند ماه پیش تا فصل ۱۱-۱۲ خوانده بودم. خواندن دوباره آن مطالب با آنکه باعث ایجاد نیمچه انگیزشی در من شد، ولی نمی‌دانم چرا بیشتر رساندم به حس "به کجا چنین شتابان!!"

راستش از اول تا آنجای کتاب، همش دارد می‌گوید فکر و ذکرتان باید هدفتان و موفقیت در کارتان باشد. که خوب برای منی که تنها هدف زندگیم موفقیت صرف در کار نیست چندان ارضاکننده نیست. البته می‌توانید بگویید که از دستورالعمل‌های این کتاب می‌توان در همه امور زندگی استفاده کرد. موافقم ولی تاکید اصلی کتاب بر کار و راندمان شغلی است.

تا اینکه رسیدم به فصل ۱۴. در این فصل برخلاف فصل‌های قبل، نیازهای انسانی نظیر استراحت و بیکاری البته باز هم به صورت کاملا برنامه‌ریزی شده در نظر گرفته شده است؛ که بطور خاص برای من خیلی جالب بود. دو نکته اصلی این فصل که فکر می‌کنم مهمترین فصل کتاب باشد، را برایتان نوشته‌ام:

  • بعضی وقت‌ها یک ساعت زودتر خوابیدن می‌تواند زندگی شما را متحول کند.
  • هر هفته یک روز کامل کار نکنید. در این روز هیچ چیز نخوانید، حتی نامه. حتی به فکر کارهای عقب‌مانده نباشید و بطور کل از انجام هرکاری که به ذهنتان فشار بیاورید خودداری کنید.

تصمیم گرفته‌ام نصایح این فصل را بطور کامل آویزه گوشم کنم. ؛)

 
 

ريحانه

 

٩:٢۱ ‎ب.ظ دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

 

حس اعتماد

 

یکی از مهمترین اصول برای داشتن یک رابطه سالم، وجود حس اعتماد بین طرفین رابطه است. و تقریبا در هر نوع رابطه‌ای که الان به ذهنم می‌آید مثلا با دوست، همسر، خانواده، همکار، رئیس، مرئوس کاملا ضروری است. طبیعتا هر چه سطح صمیمیت بیشتر باشد، وجود این عامل اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و شامل حوزه‌های گسترده‌تری هم می‌شود: مثلا مسائلی که من در آنها باید به رئیسم اطمینان داشته باشم، اکثرا حول و حوش مسائل مالی و کاری است اینکه بدانم قرار نیست فردا که به شرکت می‌آیم بی‌هیچ حرف و اخطار قبلی حکم اخراجم را به دستم بدهند، اینکه بیمه‌ای را که گفته‌اند برایت رد می‌کنند و از حقوقت کسر می‌شود دارد پرداخت می‌شود و .... که البته تفاوت بسیاری با مواردی دارند که در آنها به دوست نزدیکم اعتماد می‌کنم.

اینکه تا حدود  زیادی اطمینان داشته باشی، حرفی که می‌شنوی، ادعایی که مطرح می‌شود، قولی که داده می‌شود، قرار است راست باشد، قرار نیست هر حرفی که می‌شنوی درش شک کنی و زیر علامت سوال ببری، باعث می‌شود که متحمل میزان کمتری انرژی و دغدغه ذهنی برای بررسی و نگرانی شوی، آرامش بیشتری داشته باشی، بازدهیت بیشتر شود، و نهایتا و اجازه می‌دهد که به سطح عمیق‌تری از رابطه وارد شوی.

البته منظورم این نیست که همیشه باید هر چیزی را که می‌بینیم و می‌شنویم باور کنیم، ولی خوب وقتی وارد یک ارتباط شدی، معنیش این است که صلاحیت طرف مقابلت را قبلش را بررسی کرده‌ای، و دیگر هر لحظه نباید نگران و هراسان بود.

اما...

هر چقدر اعتمادی که داری عمیق‌تر می‌شود میزان تاثیری که بعد از شکسته شدن و زیر پاگذاشته شدنش می‌بینیم بیشتر می‌شود. انگار هر چه رابطه بیشتر باشد یک حباب شیشه‌ای بزرگتر ایجاد می‌شود که گرچه مستحکم‌تر از بقیه حباب‌های کوچک است ولی اگر این حباب بشکند، دیگر به این راحتی‌ها بند نمی‌خورد. وقتی به هر دلیلی اعتمادی را که به کسی داشتی از بین رفت، برگشتن به سطح قبلی روابط کار خیلی خیلی سختی می‌شود، بسیار سخت‌تر از وقتی که بخواهی از صفر شروعش کنی. بحث سر کینه‌ای بودن نیست، بحث سر نبخشیدن نیست، بحث سر اعتماد نداشتن است. بحث سر این است که یک چیزی ته قلبت دیگر سرجای قبلیش نیست. دیگر حرف‌هایی را که می‌شنوی برایت معنای قبل را ندارند. قبلا دیده‌ای که زیر پا گذاشته شده‌اند، و دیگر بعید نمی‌دانی تکرارش را.

حتی وقتی با خودت می‌گویی اشکال ندارد، یا آن مسئله تمام شده و گذشته، دیگر نباید بهش فکر کرد، می‌بینی که نمی‌شود. اینطور می‌شود که حتی وقتی هم می‌خواهی حفظ ظاهر بکنی، رفتارت تلخ و گزنده می‌شود، حتی با اینکه از طعنه زدن متنفری می‌بینی که داری این کار را می‌کنی. شاید از دست خودت عصبانی هم بشوی که چرا اینطور رفتار می‌کنی ولی ته ته وجودت چیزیست که دیگر مثل قبل نیست: همین حس اعتماد.

 

 
 

ريحانه

 

٩:٢٧ ‎ب.ظ یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

 

سانسور

 

چند وقت پیش وقتی از سرکار به خانه برمی‌گشتم یکی از این دستفروش‌ها بساط کتابش را کنار پیاده‌رو پهن کرده بود و داد می‌زد: «کتاب‌های کم‌یاب، نایاب، کتاب‌های شریعتی چاپ قبل از انقلاب و ...!» فکر می‌کنید احیانا چه مطالبی در آن کتاب بوده که ممکن است لزوم به سانسور داشته باشند؟

البته اگر بنده جای مسولان امر سانسور و قیچی بودم اول از همه این کتاب «قلعه حیوانات» را حتما حتما سانسور می‌کردم. آدم کتاب را می‌خواند و دهانش از این همه تشابه باز می‌ماند. و احتمالا بتدریج کارم به سانسور کتاب کلیله و دمنه هم می‌رسید، هر چه باشد در زمان خودش کتاب سیاسی و ممنوعه بوده! حتما هم همه این کارها را برای حفظ و امنیت نظام و اصول مقدس دین اسلام انجام می‌دادم!!

یک سوال: آیا همیشه راحت‌ترین راه حل، بهترین انتخاب است‌؟ آیا سانسور این راحت‌ترین گزینه آن هم در مورد مطالب سیاسی،‌ اجتماعی و عقیدتی، راه مناسبی برای جلوگیری از بقولی انحرافات فکری، اخلاقی و ... است؟

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]