یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٠:۳٠ ‎ق.ظ جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

 

تمرين

 

دیروز، ظهر به بعد تا خود آخر شب را یک‌سر داشتم روی یک مساله فکر می‌کردم. اثبات یک قضیه بود. هر ترکیبی از متغیرهای مساله را که به ذهنم می‌رسید امتحان کردم. و کلی ضرب و جمع و ساده‌سازی انجام دادم. هیچ فایده‌ای نداشت. آخرش گفتم این استاد که قضیه را از خودش در نیاورده حتما توی کتابی چیزی هست. و از آنجا که تقریبا هر کتابی که دستم رسیده‌بود کپی گرفته بودم، از لحاظ منبع کم و کسر نداشتم. آخرش در تمرین‌های کتاب اصلی درس پیدایش کردم. یک راهنمایی درست و حسابی هم پایینش بود. یعنی گفته بود از چه ترکیب ماتریسی کار را شروع کنید.

البته هنوز بعد از این راهنمایی کلی راه در پیش است ولی خوب، پیدا شدن خط اصلی حل، کمک خیلی بزرگی است. حالا یکی بیاد از این استاد نازنین بپرسد چرا راهنمایی را در صورت سوال نیاورده.

و حالا مشکل: این استاد عزیز ما عشقی می‌کند از اینکه کتابی داشته باشد که کس دیگری نداشته باشد. و مرجع اصلی این درس هم یکی از این کتاب‌هاست. کتاب مال ۲۰۰۶ است و کتابخانه دانشگاه هم این کتاب را ندارد. جستجوی اولیه بچه‌ها در سایر کتابخانه‌ها هم نتیجه‌ای در برنداشت. و هر بار که استاد می‌پرسید کتاب را پیدا کرده‌ایم و می‌گفتیم نه، کلی ذوق می‌کرد. و وقتی که یکبار ازش خواستیم کتابش را چند روز به ما بدهد تا از رویش کپی بگیریم گفت من کتابم را لازم دارم. و جمله قصاری از یکی از معلم‌های سابقش گفت به این مضمون که هر کی پول داره کباب می‌خوره، هر کی هم نداره دود کباب! یعنی اینکه برید کشکتان را بسابید!!

خوشبختانه کمی بعد این کتاب را در کتابخانه دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی پیدا کردیم. و فکر کردیم که بهتر است تا خودش مجددا نپرسیده کتاب را پیدا کرده‌ایم چیزی به رویش نیاوریم. بالاخره بعید نبود که سوالات امتحان از مطالب همین کتاب طرح شوند و علاوه براین، چرا شادیش را زایل کنیم!!

حالا مانده‌ام که اگر بخواهم از راهنمایی کتاب استفاده کنم، که خیلی هم تابلوست و تقریبا بدون آن راهنمایی عقل جن هم حل مساله از طریق دیگری نمی‌رسد، که می‌فهمد کتاب را پیدا کرده‌ایم و بهش نگفته‌ایم. و از طرفی نمی‌دانم بقیه بچه‌ها هم برایشان مهم است که استاد این موضوع را بفهمد یا نه.

عجالتا یک کم دیگر با این راهنمایی بازی می‌کنم تا ببینم می‌توانم به طریق دیگری آن را بازنویسی کنم که مرجع اصلی مشخص نشود یا نه.

ما هم با این استاد عزیز ماجراهایی داریم‌ها.

 
 

ريحانه

 

۸:۱٠ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

 

تفاوت

 

نمی‌دانم شاید به قول مهرنوش برای بحث کردن با آدم‌ها باید یک حداقل تفاهم و  پیش‌زمینه مشترکی وجود داشته باشد. شاید آدم‌هایی با خواستگاه‌های فکری بسیار متفاوت هیچ وقت نتوانند بر سر مسائلی که با هم اختلاف دارند با گفتگو و صحبت به نتیجه برسند. شاید حرف زدن هیچ فایده‌ای در اینجور مسائل نداشته باشد.

نمی‌دانم.

فقط باورش برایم بسیار سخت است. هم سخت و هم درد‌آور.

 
 

ريحانه

 

۱٠:٤٧ ‎ق.ظ پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥

 

صدام

 

تلویزیون خبر حکم اعدام صدام را داد و صحنه‌هایی از جلسه دادگاهی او را نشان داد. صدام با صدای بلند اعتراض می‌کند ولی با صدای بلندتری مجبور به سکوت می‌شود و دوربین برای چند لحظه روی صورتش زوم می‌کند. ساکت و بی‌حرکت است. مثل اینکه حکم اعدام تازه دارد در وجودش معنا پیدا می‌کند. تمام راه گلو تا وسط سینه‌ام داغ و منقبض می‌شود. بی‌هیچ دلیلی دلم برایش می‌سوزد. یعنی الان چه حسی دارد؟

دعوا نکنید، نگویید حقش است، نگویید یکبار اعدام هم برایش کم است، نگویید چه تعداد آدم‌های بی‌گناه را کشته، نگویید .... من می‌دانم. دل من برای کسی می‌سوزد که آنقدر خودش را دست بالا می‌گرفت که هیچ تصور چنین روزی را به مخیله‌اش راه نمی‌داده. آنقدر از وضعیتش مطمئن بوده  و  می‌دانسته که تا زنده است کسی جلودارش نخواهد بود که هر کاری که خواسته کرده، بدون اینکه نگران جواب پس دادن به کس یا سازمانی باشد. شاید اشتباه نباشد اگر بگویم خدایی می‌کرده.

و این آدم در کمتر از چند ماه به نهایت فلاکت می‌افتد، مجبور می‌شود آن زندگی شاهانه‌اش را با زندگی در یک سنگر زیرزمینی در بدترین شرایط جایگزین کند. ناگهان کسی که همه چیز داشت، هیچ ندارد. و حالا هم اعدام.

من دلم از بی‌وفایی دنیا می‌گیرد.

 
 

ريحانه

 

۸:٤٠ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

 

برخورد درست

 

اگر در جمعی باشید و یکی از حضار که منظورم بیشتر آقایان جمع است حرف نامناسبی بزند، بنظرتان بهترین برخورد چیست؟ بطور خاص منظورم جک، و یا اشاره به موضوعات جنسی است. و البته در این جا فرض براین است که شما خوانندگان گرامی، از این حرف‌ها خوش خوشانتان نشده باشد و احساس ناراحتی (نه بفهوم غم بلکه به معنای راحت نبودن) می‌کنید.

چند نوع برخورد می‌توان داشت ولی قبل از همه این‌ها باید تا حدودی مشخص شود که طرف اصلا چرا این حرف را زده. خود من اکثرا این جور حرف‌ها را می‌گذارم پای نفهمی طرف و اینکه حالیش نبوده چه حرف بی‌ربطی در چه جای نامربوطی زده. و لذا سعی می‌کنم اصلا به روی خودم و طرف نیاورم. اگر جمع بزرگ باشد تظاهر می‌کنم حواسم جای دیگری پرت بوده و چیزی نشنیده‌ام و اگر امکانش نبود مثلا جمع کوچک بود خیلی سریع حرف دیگری می‌زنم که از نظر خودم حرف طرف جو را تغییر ندهد. از کسی هم که این حرف را زده متنفر نمی‌شوم و نمی‌گویم چه آدم آشغال عوضی است. فکر می‌کنم اشتباهی بوده که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید و بخصوص بدلیل تفاوت‌های فرهنگی، شاید گفتن این حرف آنقدر که از نظر من ناشایست است از نظر او نباشد و اینکه طرف قصد کرم ریختن نداشته است. مگر اینکه با توجه به پیشینه‌ای که از او دارم و تکرار این حرکت جای هیچ توجیهی باقی نماند.

یک مدل دیگر رفتار، به روی طرف آوردن است. که می‌تواند به صورت نشان دادن اخم و تخم و برخوردن باشد که شخصا با این مدل رفتار موافق نیستم مگر همان حالتی که مطمئن باشم که طرف مرض دارد.

یک راه دیگر به رو آوردن، دادن یک تذکر کوتاه است با این مضمون که گفتن این حرف در این جمع درست نیست. با این مدل رفتار هم موافقم ولی برای من یکی که از آن کارهای نسبتا سخت است. و در ضمن فکر می‌کنم اگر طرف کمی درک و شعور داشته باشد وقتی ببیند با حرفش موافقت جمعی نشده و کسی در ادامه حرف و یا در تاییدش چیزی نگفته دوزاریش می‌افتد که حرف درستی نزده و سعی می‌کند مجددا چنین اشتباهی نکند.

نظر شما چیست؟ اصلا این پیشفرض من که اگر چنین حرفی زده شد، طرف قصد خاصی نداشته مگر خلافش اثبات شود چقدر درست است؟

 
 

ريحانه

 

۱۱:۱۱ ‎ب.ظ دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

 

در کلاس درس

 

امروز سر کلاس به مدل Perceptron اشاره شد که حدودا ۳۰ سال پیش بعنوان یک ایده نو برای مدلسازی سیستم‌ها مطرح شده بود و شدیدا هم گل کرده بود. استاد می‌گفت حتی این نام‌گذاری مبین بلندپروازی و نشان‌دهنده امید‌های زیادی بود که به این مدل می‌رفت. Perceptron از کلمه perception به معنای ادراک می‌آید و ادعا می‌شد که این روش که الهام گرفته شده از مدل انتقال اطلاعات در نورون‌های مغز است بتواند تحول شگرفی در محاسبات و مدلسازی بوجود آورد. بودجه زیادی برای تحقیقات در این زمینه تخصیص یافت ولی بعد از مدتی متوجه شدند که زیادی به این مدل امید بسته‌اند و اصلا به آن خوبی که فکر می‌کردند نیست و خیلی از توقعات را برآورده نمی‌کند.

کمی بعد در مورد مطلب دیگری صحبت کرد و می‌گفت ایده اولیه این موضوع در سال ۱۹۶۵ مطرح شده بود که در وقت خودش اصلا مورد توجه قرار نگرفته بود و تنها در حد یک مقاله کنفرانس نه چندان مهم انتشار پیدا کرده بود. ولی از چند سال پیش با گسترش اینترنت، و افزایش چشمگیر فضای جستجو، ایده آن مقاله که برای سیستم‌هایی با ابعاد بالا بود یک دفعه مورد استفاده پیدا کرد و از نویسنده مقاله که اگر اشتباه نکنم روس بود برای کار در یک موسسه تحقیقاتی مشهور آمریکایی دعوت به همکاری شد و این ایده گسترش یافت و الان یکی از شسته رفته‌ترین و بهترین روش‌ها در زمینه طبقه‌بندی به حساب می‌آید.

خیلی جالب است. نه باید خیلی به تشویق و به‌به چه‌چه بقیه دل بست و نه باید از مورد تشویق قرار نگرفتن یک ایده احساس شکست کرد. این مطلب را در زندگی معمولیمان می‌بینیم، در مورد مطالب علمی تاریخی هم دیده بودم ولی احساسم این بود که دنیای علمی امروز (حداقل در زمینه رشته خودم) تا حدودی استحکام دشارد که شاهد چنین چیزهایی نباشد. که ظاهرا این طور نیست.

 
 

ريحانه

 

۸:۱٦ ‎ب.ظ یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

 

ماه

 

اولا بگویم که گواهینامه‌ام پیدا شد. پنجشنبه از بانک زنگ زدند وگفتند که یکی گواهینامه را آورده بانک و آنها هم کلی توی چک‌ها گشته‌اند تا شماره تلفن مرا پیدا کنند. (تقریبا ۲ هفته از وقتی که رفته بودم بانک می‌گذشت) جدا دستشان درد نکند. داشتم از خوشی بال‌بال می‌زدم. واقعا مرام گذاشتند و برای من هم لطف خیلی بزرگی بود.

دوما اینکه خواستم به اطلاعتان برسانم اگر من در زمان‌های خیلی باستان زندگی می‌کردم که مردم ماه و خورشید و ... می‌پرستیدند به احتمال زیاد ماه‌پرست می‌شدم. کلا شب را خیلی دوست دارم. یک جور آرامش فوق‌العاده‌ای دارد که هیچ ساعتی از روز این خاصیت را برای من ندارد. پیاده‌روی، کتاب خواندن و درس خواندن در شب هم برایم بسیار لذت بخش است. دیدن ماه کامل هم یکی از چیز‌هایی است که حسابی و از ته دل سرحالم می‌آورد. و باعث می‌شود یک جور هیجان کوچولویی ته دلم ایجاد ‌شود. بخصوص اول غروب که ماه به زمین نزدیک‌تر است، کمی زرد رنگ است و خیلی هم بزرگ بنظر می‌رسد را بیشتر دوست دارم.

بهانه این حرف‌ها این است که جای همتون خالی، عصری که می‌آمدم خانه یک ماه خوشگل تو آسمان بود که دورش یک هاله نارنجی-آبی رنگ ایجاد شده بود که اول به ماه چسبیده بود ولی یواش یواش شعاعش به ۳-۴ برابر شعاع ماه رسید.

اینقدر خوب و دوست‌داشتنی بود که با وجود خستگی و نگرانی کارهای عقب‌مانده این اواخر، در تمام طول راه با دنبال کردنش از پشت ساختمان‌ها و درخت‌ها لبخند روی لب‌هایم بماند.

 
 

ريحانه

 

٧:٥٥ ‎ب.ظ دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥

 

اوضاع شرکت

 

تقریبا از فروردین به این طرف اوضاع شرکت در حال بد و بدتر شدن می‌رفته. حقوقی که اوایل با ۷-۸ روز تاخیر داده می‌شد در آخرین رکورد شکنی با بیش از ۱ ماه تاخیر پرداخت شد. یعنی ما حقوق شهریور و تتمه حقوق مرداد برای کسانی که حقوقشان از ۴۰۰ هزار تومان بیشتر بود را شنبه هفته پیش گرفتیم و امیدواریم قبل از پایان آبان حقوق مهر را هم بگیریم که بنظر بعید می‌آید.

شرکت ما یک شرکت تحقیقاتی است. خودش محصول یا خدماتی تولید نمی‌کند که با فروش مستقیم آن درآمدش تامین شود. یک دستور کار کلی برای تولید یک محصول در سطح جهانی برای شرکت وجود دارد. که کار تقریبا دو سال و نیم بچه‌هاست. و تا جایی که من می‌دانم پروژه کار درستی است که نشان از بلندپروازی مدیران شرکت دارد. ولی تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود. و چون باد هوا برای کارمندان شرکت پول نمی‌شود باید سازمان‌ها و نهادهایی نظیر صنایع نوین را راضی کنند که پروژه ارزشمند است تا آنها برای انجام فازهای مختلف کار پولی بدهند. یعنی چشم امید شرکت و کارمندانش به حاتم بخشی این سازمان‌های دولتی است (اشاره‌ای دارم به تغییر دولت و تاثیرش بر اوضاع خودمان!) 

البته در این دو سال گذشته اوضاع نسبتا راضی کننده بوده ولی اخیرا هم بدلیل بدقولی‌های آن شرکت‌ها در پرداخت مطالبات و هم ظاهرا بدلیل تصمیمات تاکتیکی اشتباه مدیران، شرکت بدجوری به پیسی خورده‌است و آینده شرکت در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

بدحسابی کردن‌ها، مشخص نبودن وضعیت کاری‌ بچه‌ها، و نگرانی از اوضاع آینده باعث دلسرد شدن بچه‌ها به کار شده و خیلی‌ها بفکر استعفا دادن و پیدا کردن کار جدیدند، و بعضی‌ها هم به کار دوم بصورت پروژه‌ای رو آورده‌اند که نتیجه هر دو و در نظر گرفتن بیحالی مضاعف ماه رمضان افزایش ساعت‌های مرخصی بچه‌ها در این اواخر شده است.

مثل اینکه مدیرهای شرکت هم که در حالت بحرانی قرار دارند از این وضعیت خیلی شاکی شده‌اند و اخبار کاملا موثق هنوز رسمی نشده‌ حکایت از این دارد که در بخشنامه‌ای از فردا تمام مرخصی‌های ساعتی لغو خواهد شد.

از من که گذشت؛ پاره وقتم و آمد و رفتم تقریبا به خودم مربوط است و گرنه این وضع برایم سخت بود و خیلی عصبانی می‌شدم. حالا ببینیم عکس‌العمل بچه‌ها فردا چگونه است.

 
 

ريحانه

 

۸:٢٧ ‎ب.ظ یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥

 

آشنايی

 

خیلی طول کشید تا توانستم استاد آواز پیدا کنم شاید حدود ۱ سال. به دوست یکی از دوستانم سپرده بودم. نهایتا خانمی را که پیشش می‌روم معرفی کرد که استاد یکی از همکلاسی‌هایش بود. کلاس ما تا تقریبا ۱ سال پیش در خانه همین خانم که اول گیشا بود و بعد شهرک آپادانا تشکیل می‌شد. ولی از آن موقع به بعد به آموزشگاهی در میدان توحید منتقل شد.

چون کلاس در خانه تشکیل می‌شد، استادمان حتما در بار اولی که باهاش تماس می‌گرفتیم اسم معرف و نحوه آشناییمان را می‌پرسید. معرف من خیلی دور بود. دوست دوست دوستم!! که فقط می‌دانستم اسمش مریم است. و اگر می‌پرسیدند کدام مریم نمی‌دانستم. بعد از مدتی که بیشتر با کلاس آشنا شدم ازم در مورد دانشگاه و رشته‌ام پرسیدند. و فهمیدم که یکی از بچه‌های دانشگاه در یکی دیگر از کلاس‌های خانممان شرکت می‌کند و اتفاقا معرفش مها یکی از سال بالایی‌هایمان بود که خواهرش عبیر با استادم همکلاس بوده‌است. و من با جفتشان سلام و علیک داشتم و یک اردوی ۳ روزه هم رفته بودم.

کمی بعد متوجه شدم که شوهر این خانم، استاد دانشگاه فرنوش است که فرنوش حسابی خودش و دخترش را می‌شناخت.

جدیدا متوجه شدم که صاحبان موسسه‌ای که کلاسمان در آن تشکیل می‌شود برادر یکی از دوست‌های صمیمی فرنوش است.

و در نتیجه من الان از ۴ طریق به استادم مرتبط می‌شوم. اینجاست که می‌گویند چقدر دنیا کوچک است!! بخصوص که بنظر می‌آید دنیای من در راستاهای خاصی شروع به کوچک شدن کرده‌است.

بین شماها کسی هست که به نشانه و این جور چیزها اعتقاد داشته باشد؟ بنظرتان معنی این آشنایی مضاعف چهارگانه چیست؟

 
 

ريحانه

 

٤:۳٦ ‎ب.ظ شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

 

در بانک

 

شنبه پیش رفته بودم بانک. از چهارشنبه به بعد گواهینامه‌ام گم شده و چون آخرین باری که مطمئنم گواهینامه را دیده‌ام در بانک بوده، حدس می‌زدم در بانک جا گذاشته باشم. بخصوص که اول چک پول‌ها و گواهینامه را دادم با فیش نقدی و چون گفت که باید حواله شهرستان پر کنم یک کم قاطی پاتی شد.

امروز بعد یک هفته رفتم بانک و مثل بچه آدم ته صف ۱۰ نفری واستادم تا نوبتم شود. بعد از من یک آقای دیگر هم آمد که یک دفعه آقای پشت باجه به نفر آخر صف گفت که دیگر پشت سرت کسی نایستد به بعدی‌ها تذکر بده.

بعد از اینکه این حرف را زد حدود نیم ساعتی طول کشید تا نوبت به من و نفر آخر برسد. در این بین چند نفر آمدند آخر صف بایستند که نفر آخر بهشان تذکر داد و رفتند و تو یک صف دیگر. از آنجا که تعداد افراد این صف خیلی کمتر از سایر صف‌ها بود، بدجوری چشمک می‌زد. و دو تا خانم با وجود تذکرات نفر آخر پشت او ایستادند. و هی با هم می‌گفتند کار ما خیلی طول نمی‌کشد و کار ما را می‌اندازد و ...

آقای نفر آخر صف هم بعد از چند بار تذکر دادن دیگر چیزی نگفت. پشت این دو تا خانم هم ۱-۲ نفر ایستادند. نوبت به من رسید. کمی دنبال گواهینامه گشت و پیدایش نکرد. کار نفر آخر را هم راه انداخت و از یکی دو تا از همکارانش پرسید آیا گواهینامه‌ای دیده‌اند که ندیده بودند. گفت که می‌رود ناهار بخورد و از آقای نجفی و یکی دیگر در مورد گواهینامه سوال می‌کند. من هم گفتم منتظر می‌مانم تا برگردد.

افراد ته صف (بعد از آقای نفر آخر) سر و صدایشان در آمد که ما ۲ ساعته تو صف ایستاده‌ایم  کجا می‌روی. آقای پشت باجه هم می‌گفت که به نفر آخر سپرده‌است به بقیه تذکر بدهد. آنها هم می‌گفتند نه نگفته. که چون نفر آخر حضور نداشت خودم شخصا وارد عمل شدم و گفتم چرا چند بار هم گفت. خانم‌هایی که اول آمده بودند و در واقع صف پشت سر آنها تشکیل شده بود، به روی خودشان نیاوردند. و شروع کردند به غر زدن که چرا کار مردم را تعطیل می‌کنند و ...

آقای پشت باجه هم رفت پی ناهارش. که داد و بیداد مردم بلند شد. خانم‌ها یک کم سر و صدا کردند و خطاب به یکی از خانم‌هایی که در میزهای عقب‌تر نشسته بود گفتند که یکی را بگذارید جای این آقا. و مدام به خود دلداری می‌دادند که آره به اون خانمه گفتم. کارمون را راه می‌اندازد. و رئیس بخش است و ... اون خانمه هم که یا حرفشان را نشنید یا خودش را به نشنیدن زد.

دوباره سر و صداها بلند شد. و اینبار به آقای پشت باجه کناری که برای زدن یک مهر به طرف این باجه آمده بود گفتند که بیایید کار این باجه را انجام دهید. این چه وضعش است که مردم را معطل می‌کنید و ... آقای باجه کناری هم خیلی راحت گفت وقت ناهارش است. کسی هم نمی‌تواند پشت باجه کس دیگری بایستد. 

یکی پرسید حالا این ناهار خوردن چقدر طول می‌کشد که خانم‌ها گفتند که خیلی وقت است که رفته و تازه بعدش هم باید برود گل بچیند و گلاب بیاورد و ... شاکی شدم و گفتم ساعت ۲:۰۵ دقیقه رفته است (هنوز ۲:۱۵ هم نشده بود).

چند لحظه‌ای چیزی نگفتند و باز شروع کردند به اینکه یعنی چی کسی نمی‌تواند پشت باجه دیگر بایستد مگر قرار چکار خاصی بکنند من فقط می‌خواهم ببینم سودم به حسابم واریز شده و .... 

که من دیدم بهتر است بجای علاف شدن و غر شنیدن بروم ناهار بخورم و دوباره برگردم.

راستی گواهینامه‌ام هم پیدا نشد.

 
 

ريحانه

 

۱۱:٢٥ ‎ب.ظ جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

 

ديگران

 

باید یاد بگیریم خیلی نگران دیگران و بخصوص کسانی که دوستشان داریم نباشیم. نه از روی بی‌خیالی و راحت کردن وجدانمان، بیشتر بخاطر اینکه باید یاد بگیرم بهشان اعتماد کنیم. هر چند مدل فکر کردن و روشی که در پیش گرفته‌اند با ما متفاوت و شاید از نظرمان اشتباه باشد.

 
 

ريحانه

 

۱۱:٥٧ ‎ب.ظ چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

رساله نکاحيه

 

جان من این کتاب را ببینید: رساله نکاحیه: کاهش جمعیت ضربه‌ای سهمگین بر پیکر مسلمین با تشکر مخصوص از مهرنوش.

یعنی رسما کل دیشب من را این کتاب احیا کرد. مرده بودم از خنده. دیشب فقط ۲ فصلش را خواندم. فصل اول چندان چیزی نداشت ولی فصل دوم ....

موضوع کتاب که از عنوانش مشخص است و بصورت خلاصه و مختصر مفید توسط آقای رئیس جمهور بیان شده است. در این کتاب با یک سری احادیث و تفسیرهایی از قرآن و بعضا برخی مطالب پزشکی این مطلب به اثبات رسیده است که آقا جان از همه جهت اثبات می‌شود  که زن و مرد باید همواره در حال زاد و ولد باشند و این به نفع خودشان هم هست و ... و امید است جمیع مسلمین و مسلمات با مطالعه این کتاب پی به نیرنگ و فریب غربی‌ها برده و با شعار ۲ تا بچه کافیه مبارزه کنند. و جمعیت مسلمانان را افزایش دهند.

دیشب داشتم فکر می‌کردم که حرف‌های این بابا از نظرم اینقدر پرت و بی‌ربطند که ارزش فکر کردن هم ندارند. بعد با خودم گفتم این جوری که نمی‌شود که هر کی بنظرت حرفش بیخود می‌آید اصلا سعی نکنی دقیقا بفهمی ایراد کارش کجاست. انصافا اگر من با نویسنده کتاب روبرو شوم لام تا کام بهش نمی‌گویم که چرا بنظرم حرفش ایراد دارد. چون فکر می‌کنم فردی با چنین بیس فکری نمی‌تواند حرف مرا قبول کند همانطور که من حرف او را قبول نمی‌کنم. بعد دیدم شاید بهتر باشد در گام اول من از موضع اینکه دارم یک مطلب چرت می‌خوانم کنار بیایم و ببینم حرف حساب نویسنده چیست. چرا از حرفش خوشم نمی‌آید، آیا دلیلش فقط یک حس تعصب است یا دلیل حسابی دارم.

از آنجا که مطالب این کتاب (البته فعلا در همین حد ۲ فصل) بیشتر بحث روایی است مطمئنا اگر من بخواهم بعنوان یک مسلمان معتقد به قرآن و سنت با او بحث کنم کم می‌آورم. هر حرفی که بزنم ۱۰ تا آیه و حدیث مخالفش جلوی من قرار می‌دهد. بعد دیدم که خوب حالا چی، اگر حرفش واقعا درست باشد چی؟ دلایل رواییش که از مال تو بیشتر است.

تنها مطالبی که در تایید نظر خودم تا الان بهشان رسیده‌ام یکی این است درست که وجود هر توانایی (بطور خاص منظورم از توانایی باروری در زن و مرد است) نشانه مفید بودن آن است و اینکه باید برای رشد و ترقی فرد بکار رود ولی در وجود همه ما استعدادها و توانایی‌های مختلف و بعضا متضادی وجود دارند. برای داشتن یک انسان کامل و متعادل (که اعتقاد دارم هدف اصلی دین تربیت چنین انسانی است) نباید فقط به یک یا دو جنبه از این توانایی‌ها پرداخت. مثل این است که یکی از صبح تا شب، از کودکی تا پیری فقط وزنه بلند کند و بار ببرد تا عضلاتش قوی شود تا حسابی از قابلیت عضلات خودش استفاده کرده باشد و به اصطلاح حلالش کرده باشد. با توجه به این موضوع، با این دیدگاه نویسنده که می‌گوید زگهواره تا گور بچه‌دار شدن مخالفم.

دلیل دیگرم هم برای مخالفت با احادیثی که بر تولید نسل می‌آورد دارم این است که باید تاثیر زمانه را هم در نظر گرفت. در ۱۴۰۰ سال پیش قوم و قبیله‌ای که جمعیت بیشتری داشت، امکان پیروزی بیشتری هم در جنگ‌ها و درگیری‌ها داشت و تعداد افراد یک قوم به نوعی نشان‌دهنده قدرت آن بوده است. ولی در روزگار ما اینطور نیست. آلمان و انگلیس بعلت تعداد مردمان سرزمیشان ابهت ندارند. و دیگر ارتباط چندان مستقیمی (تازه اگر معکوس نباشد) بین تعداد افراد و قدرت کشور وجود ندارد. لذا فکر می‌کنم این احادیث برای روزگار ما باید بگونه دیگری بیان شوند و بدلیل گفتن چنین احادیثی هم اشاره شود و با کمک آن نظریه‌ای مطابق روز داد.

عجالتا عرضی نیست! ؛) ولی صادقانه قبول می‌کنم که نظرات من بسیار زیاد برخواسته از ذهنیت خود منند. لذا شاید آنطور که خودم فکر می‌کنم منطقی و درست نباشند.

 
 

ريحانه

 

۱٢:٤٠ ‎ق.ظ چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

احوالات من

 

ساعت ۱۰ صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. دوست خوب حالا اگر اولین کسی نبودی که به من تبریک عید نمی‌گفتی و مرا از خواب ناز بیدار نمی‌کردی اشکالی داشت؟! وسط صحبت هم صدای بوق بوق تلفن درآمد که اول فکر کردم پشت خطی دارم و بعد فهمیدم شارژ موبایل در حال اتمام است. مشکل این گوشی هم این است که از وقتی که شروع به اخطار می‌دهد دقیقا ۱ دقیقه وقت داری تا خودت را به برق وصل کنی و گرنه در هر شرایطی خاموش باش می‌دهد. شاید بخاطر همین هول هول کردن بود که صبحم با دلشوره شروع شد.

البته این دلشوره صبحگاهی با کمی مرتب کردن وسایل اتاق و کمد برطرف شد و اوضاع خوب بود تا همین ۳-۴  ساعت پیش که با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم که می‌گفت شرکتشان با کارمندانش دارد منتقل می‌شود به دبی و چون نمی‌توانست به دبی برود دنبال کار می‌گشت. و می‌گفت خیلی از شرکت‌های درست حسابی دچار مشکل مالی شده‌اند و ... که باز غصه وضعیت ایران افتاد به جانم. به این غصه، عذاب وجدان خوردن صبحانه، ناهار و شام خیلی سنگین را هم اضافه کنید و یادآوری موضوع ناراحت کننده دیگری که نمی‌خواهم در موردش صحبت کنم و همچنین نگرانی برای انتخاب موضوع برای درس کنترل غیرخطی پیشرفته با یکی از بدقلق‌ترین اساتید دنیا. نتیجه همان حس دلشوره نسبتا بی‌منطق صبح شد.

دیدن سریال دوست داشتنی پرستاران، یادآوری اینکه موضوع خاصی برای نگرانی وجود ندارد و به تدریج از پس همه کارهایم بر می‌آیم، کشیدن چند نفس عمیق که با این شکم تا خرخره پر امکانی برای جابجا شدن پرده دیافراگم در آن وجود نداشت، که تابحال تاثیر خاصی در کاهش حس بدم نداشته. این شد که روی لپ تاپ تازه ویندوز ریخته فارسی نصب کردم و در WordPad با امکانات افتضاح راست به چپ نویسیش و ... شروع کردم به نوشتن. تا سرفرصت به اینترنت وصل شوم و جهانی را از احوالات نه چندان خوشم مطلع کنم.

 فکر کنم امشب را که به کار علمی خاصی نرسم. نهایتا چند صفحه‌ای کتاب بخوانم و بعد هم خواب. تا فردا صبح بصورت کاملا reset شده کارم را با دنیا شروع کنم.

 

 
 

ريحانه

 

٩:٥٥ ‎ب.ظ دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

 

علامت سوال

 

راستش من خیلی معتقد نیستم آدم تحصیل‌کرده باید باشعور هم باشد. قبول دارم که باید تا حدی باهوش باشد ولی شعور مقوله‌ خیلی مهمی است که با ۲ کلاس درس خواندن بدست نمی‌آید. ولی بدلیل صحبت با ۴ تا آدم دیگر با طرز فکر متفاوت و شنیدن نظرات دیگران، از یک استاد دانشگاه چنین اظهار نظرهایی را کاملا بعید می‌دانم. حتی اگر این استاد دانشگاه رئیس جمهور ایران باشد.

این حرف آنقدر پرت است که فکر می‌کنم شاید من حالیم نیست و حرف طرف چندان هم بی‌ربط نیست و یا شاید هدف‌های دیگری از گفتن این حرف وجود دارد که من نمی‌فهمم و یا شاید از افعال معکوس استفاده شده است. وگرنه هر بچه‌ای می‌داند که در دنیای امروز، برای غلبه بر سایر کشورها گوسفندوار به آنجا حمله نمی‌شود که تعداد افراد در پیروزی نقش داشته باشد.

ولی حتما آقای رئیس جمهور این را می‌داند. نه؟!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]