یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:٢۳ ‎ب.ظ شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

کابوس

 

نیمه شب برای رفتن به دستشویی از خواب بیدار می‌شوی، در رختخواب خودت نیستی. هرچه به اطراف نگاه می‌کنی جایی را نمی‌شناسی. اینجا همان جایی نیست که دیشب در آن به خواب رفته‌ای. بلند می‌شوی، می‌فهمی که در یک خانه هستی، کدام خانه نمی‌دانی. درهای اتاق‌ها بسته‌اند و چراغ‌ها همه خاموش. نگران می‌شوی. من اینجا چکار می‌کنم. اگر یکی از راه برسد و به جرم دزدی مرا بگیرد چه می‌توانم بگویم؟ آخر من چطوری سر از اینجا در آورده‌ام. در این بین یادت می‌آید که دستشویی هم داری که با این همه استرس فشارش هم بیشتر شده. کلافه‌ای، یکی از درها را باز می‌کنی، دختری روی تخت دراز کشیده‌است. می‌ترسی و در را به سرعت می‌بندی. برای مدتی که به نظرت به ابدیت می‌ماند دوره می‌گردی بدون اینکه جرات کنی در دیگری را امتحان کنی. خدایا این کابوس کی به پایان می‌رسد؟

ناگهان صدای سرفه‌های آشنایی به گوشت می‌رسند. سرفه‌هایی که شاید اگر وقت دیگری بود یا نگران صاحبش می‌شدی که عمری است با هم زندگی کرده‌اید و یا شاید هم بخاطر اینکه از خواب بیدارت کرده‌اند شاکی شده باشی. ولی الان، هیچ صدایی به اندازه این سرفه‌ها آرامش‌بخش نیستند. در اتاقی را که صدا از آن می‌رسد را می‌زنی. بعد از چند بار در زدن، در باز می‌شود.

کابوس به انتها رسیده، الان می‌دانی که برخلاف هر شب که در خانه خودت می‌خوابی، در خانه دخترت هستی. و کل این کابوس ناشی از ضعف حافظه دوران پیری است. آنقدر احساس آرامش و شادی می‌کنی که فردا برای هرکس که ماجرا را تعریف می‌کنی حتما تهش قید می‌کنی که معجزه شد که به خیر گذشت.

*******

پیری یک زوج چیز غریبی است. یک رابطه که ۴۰-۵۰ سال در شرایط مختلف، شادی، مشکلات، غم و ... حفظ شده و تبدیل شده به یک نیاز شدید دو طرفه. شاید بتوان گفت مثل مادر و فرزند.

(ادامه دارد)

 
 

ريحانه

 

۱٠:۳٦ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

حکيم عمر خيام

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است

این دست که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است

حکیم عمر خیام

امروز در فرهنگسرای نیاوران برنامه‌ای توسط استاد مجید کیانی اجرا شد. بخش نخست، به معرفی حکیم عمر خیام و آثارش اختصاص داشت. در بخش دوم، اشعاری از خیام با همراهی سنتور زمزمه شد.

با اینکه من تقریبا اصلا با شعر حال نمی‌کنم ولی شاید بخاطر چندین بار شنیدن این شعر (اجراهای قدیمی متفاوت و اجرای خود استاد کیانی) کلی ازش خوشمان آمد.

توضیح: این شعر با تابلوی گاو نر اثر پابلو پیکاسو مقایسه شد که طبیعتا از آن برد! ؛)

 
 

ريحانه

 

٧:٥٠ ‎ق.ظ سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

گذر عمر

 

بچه که هستی به بهانه جشن تولد با هم سن و سال‌هایت دور هم جمع می‌شوید. بزرگتر که می‌شوید جشن قبولی کنکور و فارغ‌التحصیلی هم به بهانه‌ها اضافه می‌شود. یواش یواش جشن ازدواج، به دنیا آمدن بچه، خریدن خانه دلیلی می‌شود برای دیدن دوستان. همینطور که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوی دلیل دیدارهایتان نیز تغییر می‌کنند: عیادت از دوستان مریض که یا سرطان گرفته‌اند و یا سکته کرده‌اند و یا .... تا نهایتا روزی که دیدارها در مراسم خاکسپاری تازه می‌شود.

 
 

ريحانه

 

٦:٤٧ ‎ب.ظ یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

تصميم کبری!!

 

انتهای سال اول دبیرستان، انتخاب بین رشته ریاضی فیزیک و تجربی اصلا برایم سخت نبود. البته احتمالا بابا هم که رشته‌اش همین بوده در این میان بی‌تاثیر نبوده. با اینکه رشته ریاضی را انتخاب کرده بودم ولی همچنان پس ذهنم این بود که من رشته روانشناسی را دوست دارم. تا سال سوم کتاب‌های علوم انسانی را هم می‌خریدم و شاید نگاهی هم بهشان می‌انداختم. به این امید که اگر سال آخر تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم چندان عقب نباشم. سال سوم هم کنکور پاره وقت دانشگاه آزاد رشته روانشناسی امتحان دادم. ولی نهایتا در سال آخر تقریبا آن علاقه دورادور شاید با بروز جو کنکور کلا به فراموشی سپرده شد.

این تصمیم تا جایی که الان یادم می‌آید اولین تصمیم برای تعیین روندی درازمدت در زندگیم بوده است. یکی از ویژگی‌های این جور تصمیم‌ها این است که با انتخاب یکی از آنها یک سری در جدید جلوی رویت قرار می‌گیرند و از طرفی درهای دیگری تقریبا برای همیشه بسته می‌شوند. مگر اینکه با خودت بگویی این راه را امتحان می‌کنم اگر خوشم نیامد، ولش می‌کنم. ولی خوب با توجه به ماهیت درازمدت بودن روند این تصمیمات چنین کاری نیازمند یک همت و یا به یک تعبیر دیگر جسارت زیاد است. این که نتیجه چندین سال از زندگیت را کامل کنار بگذاری و دوباره از صفر از جای دیگری شروع کنی، چندان هم راحت نیست.

از آن به بعد با انتخاب‌هایی دیگر و در مقاطعی دیگر هم روبرو شده‌ام: رشته تحصیلی، کار، ادامه تحصیل، رفتن یا نرفتن، ازدواج و ... سر هر کدام هم کلی فکر کرده‌ام، بالا پایین کرده‌ام، کمی تا خیلی غصه خورده‌ام و نهایتا انتخابی کرده‌ام که با اینکه هیچوقت مطمئن نبوده‌ام درست بوده یا غلط (اصلا ماهیت این جور تصمیم‌های همین حس نایقینی و ابهام است!) ولی به خودم قول داده‌ام که هیچوقت خودم را بخاطر تصمیم آن لحظه زیر سوال نبرم. چون با توجه به شرایط و اوضاع و برآوردم از اطراف و آینده نهایت سعیم را برای یافتن بهترین گزینه کرده‌ام. حتی نه گفتن در برابر شرایط و موقعیت‌ها هم برای خودش تصمیمی است که از بعضی جهات سخت‌تر از پذیرفتن راهی در جلوی راهت است. چون فقط تصمیم می‌گیری راهی را که چندان مناسب نمی‌بینی نپذیری ولی مطمئن هم نیستی روند شرایط همینطور که هست باقی خواهد ماند یا بدتر می‌شود.

خلاصه که کار سختی است!! مانده‌ام که تا کی باید از این تصمیم‌های سخت سخت بگیرم! جان ما بگذارید راحت و آسوده زندگیمان را بکنیم. چرا هی راه‌های جور واجور با چشم‌اندازهای خوب خوب و متفاوت جلوی پای آدم می‌گذارید تا وسوسه‌اش کنید؟

 
 

ريحانه

 

۱٠:٤٥ ‎ب.ظ جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

دست‌هايش

 

دست‌هایش کمی تپلی هستند، ناخن‌هایش را هم از ته گرفته‌است. با چاقویش تند تند همه چیز را بدون آنکه له کند ریز ریز می‌کند، پوست می‌کند، مواد را قاطی می‌کند، هم می‌زند، کنار هم می‌چیند، در ظرف می‌ریزد، از آب در می‌آورد و ...

یکی از بخش‌های زیبای سریال «جواهری در قصر» هنرهای این دو دست است در درست کردن غذا، که هیچوقت هم قیافه‌ صاحبش را نمی‌بینیم.

*****

خیلی مختصر مفید خبر خوشم را بگویم که بدلیل اینکه فرصت نکرده بودم مفصل تعریف کنم اعلامش مدتی است به تعویق افتاده و از نوشتن‌های دیگرم هم افتاده‌ام!!!

پدر من تقریبا از حدود ۲ ماه قبل کمردرد مداوم داشت و MRI  در ۳ قسمت ۳ تا دیسک ناجور و تنگی کانال (همان کانالی که عصب‌های ستون فقرات از تویش رد می‌شوند) نشان می‌داد و نظر ۶ تا از ۸ تا دکتر این بود که باید بلافاصله به اتاق عمل برود وگرنه بخاطر فشار روی عصب‌ها کج راه رفتن این اواخر فلج منجر خواهد شد. خوشبختانه با انجام یک تست کشش عضلانی (از آن تست‌هایی که سوزن در جاهای مختلف بدن می‌کنند و عکس‌العمل نقاط مختلف را روی منحنی‌های مربوطه نشان می‌دهند) مشخص شد که دیسکی در کار نیست و  عملی هم لازم نیست.

نکته علمی قضیه همان کم کردن ریسک در عکس MRI  بود که همه دکترها به آن توجه نکرده بودند و دستور عمل سریع را داده بودند.

نکته اخلاقی قضیه این است که خیلی هم پیش‌بینی و حرف دکترها را جدی نگیرید و امیدتان را از دست ندهید.

 
 

ريحانه

 

٢:٠۳ ‎ب.ظ یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

هست!

 

خودکار آبی پریشب زیر میز پیدا شد.

گل سر مفقوده با یک گل سر دیگر دیشب از یکی از جیب‌های مانتو سر درآوردند.

و صفحات کپی شده کتاب ریاضی و فلش امروز تو آزمایشگاه پیدا شدند. روی میز، کنار کشو جایشان گذاشته بودم، بس که ندید بدیدم:

بعد از ۷ ماه شروع به تحصیل در دانشگاه به من و دوستم مشترکا یک کشوی قفل‌دار در آزمایشگاه کنترل دادند. البته نه از این کشو کوچولوهای کنار میز که یک وجب بیشتر ارتفاعشان نیست! از این کشو بلندهایی که برای نگهداری فایل استفاده می‌شود. ما آدم‌های ندید بدید!! از ۲ ماه پیش نقشه می‌کشیدیم که اگر کشو را بگیریم چه کارها که نمی‌توانیم بکنیم! لیوان بیاوریم، چاقو، نسکافه، کاغذ A4، دستمال‌کاغذی و .... آن روز (چهارشنبه) روز اولی بود که کلید تحویل ما شده بود. و هر دویمان باید مطمئن می‌شدیم کلیدمان درست است، کدام منطقه از کشو متعلق به کیست، چه چیزهایی را در کجا باید جایگذاری کنیم و اینکه جای کشو جای خوبی است یا نه!! این شد که من بعد از برداشتن صفحات مربوطه از کتاب و گذاشتن آن در کشو یادم رفت و تمام وسایلی را که دستم بود را روی میز جاگذاشتم!!

الان، به قول شوهر یکی از دوستانم، «من خیلی خوشحال هستم.» ؛)

 
 

ريحانه

 

۱۱:۳٤ ‎ب.ظ شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

دوستان من

 

فقط یکی از شانس‌ها و موهبت‌های خیلی بزرگ در زندگی من وجود دوستان بسیار بسیار عزیزم است. من یکی که خیلی بخاطر وجود همه دوستانم خوشحالم و کلی احساس آرامش می‌کنم از بودن در کنارشان و صحبت کردن با آنها. و یک دلیل برای اینکه مطمئن باشم خدا هنوز و همچنان دوستم دارد وجود نازنین این دوستان است.

 
 

ريحانه

 

٩:٤٢ ‎ق.ظ شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!

   
 

ريحانه

 

۸:٢۳ ‎ق.ظ شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

تواضع

 

تلویزیون اخبار آبگیری سد سیوند را نشان می‌دهد و می‌گوید: طراحی این سد در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی، عملیات ساخت آن در زمان دولت آقای خاتمی و راه‌اندازی آن در دوره آقای احمدی نژاد انجام ‌شده است!!

اگر این سد هر سد و یا هر پروژه دیگری بود چنین تواضعی را مشاهده می‌کردید؟!

****

چرا باید نام تنها نشریه دانشجویی دانشگاه تهران (در حال راه‌اندازی) مسخ باشد؟

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]