یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٥:٠٥ ‎ب.ظ چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦

 

جيرجيرک

 

این پرشین بلاگ خیلی بده!! همه مطالب مرا پراند.

می‌خواستم بگویم من خیلی صدای جیرجیرک دوست دارم. و تازگی احساسات عشقولانه‌ای نسبت به صدای این موجود پیدا کرده‌ام. به طوری که صدایش را که می‌شنوم کل غصه‌هایم فراموش می‌شود و خندان مسیرم را ادامه می‌دهم. در این راستا تصمیم داشتم برای گلدان‌های روی ایوانم یک جیرجیرک استخدام کنم. فکرش را بکنید صدای جیرجیرک در شب آدم را یاد شمال و جنگل و کلی چیزهای خوب می‌اندازد! ولی وقتی قیافه یک جیرجیرک واقعی را دیدم (تا ۱ ماه پیش ندیده بودم!) کاملا پشیمان شدم. خیلی زشت و ناراحت کننده و چاق و گنده و بی‌ظرافت و یک جوری است. اگر خدای ناکرده موقع آب دادن به گل‌ها بپرد توی یقه لباسم چی‌؟ اگر یک روز لای لباس‌های پهن شده روی ایوان برود و اینطوری وارد اتاقم بشود چی؟ اگر...

این خلاصه آن مطالبی بود که پاک شد! دیگر دیرم شده باید بروم!

 
 

ريحانه

 

۱٠:٢٩ ‎ق.ظ پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦

 

مسیر صبحگاهی

 

از وقتی که تاکسی‌های خط نوبنیاد به ونک راه افتاده، صبح‌ها برای رفتن به سر کار، به جای اینکه سوار تاکسی‌های آزادی شوم و کمی جلوتر از خروجی کردستان پیاده شوم، چون تاکسی‌ها کردستان را می‌روند بالا و سر خروجی نمی‌شود نگه داشت روی پل ولیعصر پیاده می‌شوم. راهش کمکی بیشتر است. ولی عوضش یک از این بوستان‌های کوچولو با کلی گل سرخ و گل قاصدک دارد. که روزهایی که روح و روانم سر جایش است یکیشان را می‌کنم و قدرت فوتم را امتحان می‌کنم.

باغبانی که به این بوستان رسیدگی می‌کند مرد یا شاید پیرمردی است که تقریبا مطمئنم تو عمرم آدمی با این قیافه ندیده‌ام!! یک جورایی آدم یاد گوژپشت کلیسای نوتردام می‌افتد. کلاه حصیری بر سر و لباس کار سبز رنگ بر تن دارد. مشخصا قوز دارد نه اینکه کمرش خم شده باشد، دهانش همیشه باز است و در دهانش به جز دو دندان خیلی بزرگ و سفید که به فاصله ۳-۴ سانتی از هم قرار دارند دندان دیگری ندیده‌ام. دماغ خیلی بزرگی دارد. قیافه‌اش بی‌حالت است و شدیدا آفتاب سوخته و سیاه است. اکثرا در حال آب دادن گل‌ها دیدمش ولی ۲-۳ باری هم کنار در دستشویی پارک دیدمش که زیر آفتاب نشسته و چرت می‌زند.

کنار این بوستان یک دکه گل‌فروشی است از این دکه‌های شهرداری. گل‌هایش گل‌های خیلی خاصی نیستند. به نظرم می‌توانست گل‌های بهتری بیاورد. آقای گل فروش، صبح‌ها که مشتری زیادی ندارد، روی تخت پشت دکه‌اش که رو به بوستان است زیر سایه درخت دراز می‌کشد و به رادیوی توی دستش گوش می‌دهد. جوری که حسابی به وضعش حسودیت می‌شود.

 
 

ريحانه

 

٢:۳۳ ‎ب.ظ شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦

 

حافظه

 

دیشب از حافظه‌ام تعریف کردم!! شبش این خواب را دیدم:

خواب می‌بینم که در صف تاکسی ایستاده‌ام. صف تاکسی‌های هفت‌تیر مثل همیشه شلوغ است. چهار تا چهار تا که آدم‌ها را بشماری می‌فهمی که چند تا تاکسی دیگر بیایند نوبتت می‌شود. اولش آنقدر طولانی است که هیچ انگیزه‌ای برای شمردن وجود ندارد. کمی بعد به جلوهای صف می‌رسم. تاکسی که می‌رسد ۴ مسافر را سوار می‌کند. ۴ نفر دیگر جلوی من هستند و ماشین بعدترش نوبت من است. به خودم که ‌می‌آیم می‌بینم که سوار تاکسی شده‌ام. یعنی من از بقیه جلو زده‌ام؟ آخر چرا و کی؟ یادم نمی‌آید. به راننده می‌گویم که نگهدارد، که نوبت من نبوده. خانم کناری به من می‌گوید چرا. شما جلوی من بودی و نوبتت بوده است. یعنی من خاطره آمدن ۲ ماشین را کلا فراموش کرده‌ام؟ دلم شور می‌زند. یاد سی‌بل می‌افتم و اضطرابی که هر بار بعد از دیدن خودش در جا و لباسی که یادش نمی‌آید چطوری و کی تنش کرده‌است، بهش دست می‌داده.

به خودم دلداری می‌دهم که اشکال ندارد، زمانش شاید ۱ دقیقه هم نبوده. کار روتین و عادی زندگیت را هم کرد‌ه‌ای، نه کاری عجیب و بی‌ربط. اوضاع هنوز آنقدرها خراب نیست، نگران نباش.

 
 

ريحانه

 

۱:٢٤ ‎ق.ظ شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦

 

لحظه

 

توی هال نشسته‌ام؛ در آخرین دقایق مانده به آماده شدن دارم برگه‌های تمرین را تصحیح می‌کنم. مامان عینک زده و دارد پاچه شلواری را کوک می‌زند. امیر توی اتاق پای کامپیوتر است. بی‌هیچ دلیلی یک دفعه زمانم جلو می‌زند. نمی‌دانم چقدر جلوتر، شاید چند دقیقه، شاید هم چند سال. فقط لحظه‌اش الان نیست. من اینجا ننشسته‌ام. مامان نیست. همه آرام سرشان به کار خودشان نیست. می‌دانم لازم نیست فکر کنم این لحظه جلوتر مال چند سال دیگر است. ممکن است با آمدن یک زلزله بزرگ یا کوچک یا آمدن یک مهمان همین دو دقیقه بعد باشد و یا ممکن است مال سال‌های سال بعد باشد. فقط هر وقتی که هست الان نیست. و من می‌بینم که حسرت همین الانم را دارم.

زمانم که به حال که برمی‌گردد دلم برای همین لحظاتی که می‌گذرند می‌سوزد و تنگ می‌شود. برای ۱ دقیقه‌ای سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم همه چیز را در حافظه درب و داغانم نگهدارم. 

بعد به سرعت از جایم می‌پرم تا دیر نشده حاضر شوم.

 
 

ريحانه

 

۳:٠٢ ‎ب.ظ جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦

 

آدم عقده‌ای!

 

با توجه به هک شدن persianblog و معرفی persianblog.ir به عنوان دامین جایگزین، می‌توانم آن چند وبلاگ محدودی را که می‌خوانم و شکر خدا اکثرشان فیلتر شده‌اند!! بدون کمک آنتی‌فیلتر بخوانم!!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]