یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:٠۳ ‎ب.ظ دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥

 

عکس

 

من یک عکس ۳*۴ دارم که مربوط به دوران دبیرستانم است و عکس شناسنامه، گواهینامه، کارت دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس، و چندین کارت مهم و غیرمهم دیگرم نیز می‌باشد. البته معنایش این نیست که من در این مدت که فکر کنم 10 سالی می‌شود عکس دیگری نگرفته‌ام؛ موضوع این است که از عکس‌های دیگرم خیلی خوشم نمی‌آمده و غیر از این هر وقت که قرار بوده برای جایی عکس ببرم، شب قبلش یادم افتاده عکس ندارم و مجبور شده‌ام از عکس‌های قدیمی که داشتم پرینت بگیرم، و معمولا بین همه عکس‌ها تعداد بیشتری از این عکس بخصوص پرینت گرفته‌ام. 

اگر اشتباه نکنم سر این عکس بخصوص در عکاسی شاهکار بزرگ زندگیم را اجرا کردم که تا مدت‌ها دستاویزی برای دشمنان اسلام و مسلمین در راستای مسخره کردن من بود: من پشت به دوربین نشستم!! الان یادم نیست که چرا چنین کاری کردم ولی مطمئنم که با توجه به شرایط استدلال کردم که جهت درست همین طرفی است که من نشسته‌ام، وگرنه اینطوری نبوده که خدای نکرده بی‌فکر و منطق کاری کرده باشم! 

بار آخری که به عکاسی رفته بودم، تابستان پارسال بود. تنها بودم. بعد از اینکه خودم را در آینه چک کردم روی صندلی مربوطه نشستم. عکاس که دختری هم سن و سال خودم و کاملا بی‌حوصله و کمی بداخلاق بود، راهنمایی‌هایی در مورد جهت گردن و صورت و نگاه و ... از راه دور ابراز داشت، که یک دفعه یادش آمد که مقنعه من کج است و گفت صافش کنم. از آنجایی که تازه موقعیت مناسب را شناسایی کرده بودم، حیفم می‌آمد از سر جایم بلند شوم با دست کمی مقنعه را صاف کردم و پرسیدم خوب است گفت نه. اجبارا پا شدم و جلوی آینه رفتم و مقنعه را صاف کردم و نشستم سر جایم. دوباره گفت مقنعه کج است. دوباره رفتم جلوی آینه و این بار موقع برگشت از کیفم آینه کوچکی درآوردم. نشستم دوباره گفت کج است، وقتی ایستاده‌ای صاف است، وقتی می‌نشینی کج می‌شود! سعی کردم با آینه جیبی مقنعه را مرتب کنم ولی مگر در یک آینه ۴*۶ آدم می‌تواند کل مقنعه را ببیند که بتواند کجیش را تشخیص دهد!

راستش هم خنده‌ام گرفته بود از این وضع و هم از دست عکاس شاکی بودم که بجای اینکه یک قدم بیاید جلو و خودش مقنعه را صاف کند مرا اینجور مچل کرده. نهایتا عکاس گفت ولش کن و یک عکس با مقنعه کج از من گرفت! این بود که تصمیم گرفتم دیگر بدون همراه به عکاسی نروم.

جمعه به خودم گفتم که این بار قبل از اینکه باز هم دیر شود، با پای خودم به عکاسی بروم. می‌خواستم شنبه با مادرم به عکاسی بروم که مادرم روزه بود و قرارمان به یکشنبه موکول شد. یکشنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم به عکاسی مورد نظر که دیدیم مغازه بسته است و در حال نقاشی است. دست از پا درازتر برگشتیم و کلی در مورد شانس کچلمان حرف زدیم. امروز مادرم به عکاسی زنگ زد، متوجه شدیم آدرس را اشتباهی رفته‌ایم. امروز عصر دوباره راه افتادیم. متاسفانه مشتری داشت و گفت 45 دقیقه دیگر باید مراجعه کنیم. برای همین امروز هم موفق نشدیم. می‌ترسم اینبار هم قبل از ثبت نام عکسم حاضر نشود و من اجبارا باز از آن عکس تاریخی استفاده کنم!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]