یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٠:٥۱ ‎ب.ظ جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥

 

فرزند تنی

 

ما دوستی داریم که یک خانواده ۵ نفره – پدر و مادر، و دو دختر و یک پسر- بودند. تقریبا ۱۲ سال پیش این خانواده بدون تصمیم قبلی صاحب یک پسر جدید شدند. خاله خانواده سال‌ها بود که بدلیل سرطان نمی‌توانست کودکی بدنیا بیاورد و اگر اشتباه نکرده باشم ۶ بار مجبور به سقط جنین شده بود. این دو خواهر در یک ساختمان همسایه بودند، لذا خاله خانواده در خانه‌اش اتاقی برای کودک تهیه کرد و بتدریج با توافق دو طرف، به ساعات اقامت پسر در خانه خاله اضافه شد. تا آنجا که نهایتا برای سرزدن به خانه مادرش می‌رفت. 

از آنجا که وضع مالی این خاله بهتر از وضع خواهرش بود و چون تنها فرزندشان این پسر به حساب می‌آمد بدیهی است که رسیدگی خیلی بهتری و بیشتری نسبت به خانه مادرش به پسر می‌شد. و از همه نوع لوازم و وسایل، کلاس، مسافرت داخل و خارج همه جوره تامین بود. تا آنجا که ما می‌شنیدیم رابطه پسر با خاله و بخصوص شوهر خاله‌اش خیلی خوب بود و مثل فرزند واقعیشان دوستش داشتند. و او نیز آنها را پدر و مادر صدا می‌کرد.

چند سال بعد، سرطان این خاله عود کرد و مدت‌ها درگیر شیمی‌درمانی و معالجات مختلف بود ولی متاسفانه در اسفند ماه گذشته فوت کرد. یادم است شبی که از مجلس ترحیمش برمی‌گشتیم در ماشین بحث صالح (پسر خانواده) شد. مادر و پدرم می‌گفتند که صالح هم بزودی بر می‌گردد پیش پدر مادرش. من می‌گفتم اینطور نیست و حتما حمید آقا (شوهر خاله) صالح را نگه می‌دارد مثل همین چند سال اخیر که فروغ خانم (خاله) مریض بود و پرستار می‌گرفتند الان هم همین کار را می‌‌کند. مادرم می‌گفت آخر چرا او باید پسر کس دیگری را بزرگ کند. دو روز دیگر می‌رود زن می‌گیرد و خودش صاحب بچه می‌شود و ... ولی من همچنان با خودم فکر می‌کردم حتی اگر هم بخواهد زن دیگری بگیرد مگر لزومی دارد که صالح را از خود دور کند و اصلا کو تا آن روز. الان صالح راهنمایی است و تا ۴-۵ سال دیگر هم دانشجو می‌شود و دیگر بچه کوچولو نیست که دست و پا گیر زن جدید باشد و ...

چند وقت پیش مادرم با دوستمان صحبت می‌کرد. می‌گفت که صالح بعد از اتمام مدرسه‌اش برگشته پیش پدر و مادرش. و از آن موقع به بعد هم دیگر حمید آقا حتی یک زنگ هم به او نزده است.

خیلی غصه‌ام شد. گفتم به نظرم حمید آقا نباید به این زودی صالح را پس می‌فرستاد. مادرم (شاید برای راضی کردن من و نه برای توجیه کردن کار حمید آقا) دوباره گفت آخر چر از مرد غریبه توقع داری که بچه کس دیگری را بزرگ کند. گفتم بچه کس دیگر یعنی چی؟ این بچه از اول عمرش با آنها بوده. مادرم می‌گوید ولی هیچوقت بچه خود آدم نمی‌شود و مثال فلان فیلم تلویزیون را زد که من ندیدمش. و من فکر می‌کنم مگر بچه اسباب بازی است که تا وقتی حوصله‌اش را داری سراغش بروی و هر وقت نخواستی بگویی از خون من نیست چرا بزرگش کنم.

باز دلم می‌گیرد. دلم می‌گیرد برای صالح، و در ضمن از این که این موضوع اینقدر برای بقیه طبیعی است تعجب می‌کنم. یعنی من هم یک روز این جوری به دخترم توضیح می‌دهم؟

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]