یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٢:٥۱ ‎ق.ظ چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥

 

پيامدهای تصميم

 

چند وقت پيش يكي از دوستانم ازم پرسيد كه آيا درس كنترل بهينه را گذرانده‌ام، و پروژه‌اي براي آن انجام داده‌ام. گفتم كه يكي از ‌درس‌هاي دوره فوقم بوده ولي يادم نمي‌آيد كه پروژه‌اش جواب داده بوده يا نه. مي‌دانستم از پروژه يكي از درس‌هايم جواب نگرفته بودم، ولي يادم نمي‌آمد از كدام يكي. گفت كه يكي از دوستانش موعد تحويل پروژه‌اش يكي دو روز ديگر است و خواست اگر پروژه جواب داده آن را برايش بياورم. قرار شد عصر كه به خانه مي‌روم در فايل‌هايم دنبالش بگردم و اگر پيدا كردم خبرش كنم.

عصر به خانه آمدم و بعد از كمي گشتن پروژه را پيدا كردم. ولي يك دفعه ياد بار آخري كه به كسي تمرين‌هايم را داده بودم افتادم. يكي از بچه‌هاي ورودي خودمان بود كه يكي از درس‌هايش را ديرتر از بقيه گرفته بود. تمرينات مربوط به اين درس خيلي پرحجم، وقت‌گير و نيازمند مطالعه كامل درس بود. اولش كه ازم خواست تمرين‌ها را بدهم بدون هيچ فكري قبول كردم، خوب از آدم كه چيزي كم نمي‌شود! بعد كه با بقيه بچه‌ها صحبت كردم فهميدم كه اولا سرم كلاه رفته چون اين آدم حاضر بوده براي اين تمرينات تقريبا ۴۰۰ هزار تومان پول بدهد و بعد هم اينكه اصولا تمام درس‌هايش را هم با همين روش گذرانده و خيلي از استادهايمان هم از او بعنوان شاگرد نمونه ياد مي‌كنند. يك كمكي خوشم نيامد، آخر كمك به آدمي كه شاگرد تنبل به حساب مي‌آيد، يك كار تا حدودي انسان دوستانه!!! است، ولي اين مورد، خيلي به نمره خريدن آن هم در سطوح بالا شبيه بود. بخصوص كه مي‌ديدم خيلي از بچه‌هايي كه خودشان زحمت كشيده‌اند به اندازه اين فرد مورد توجه قرار نگرفته‌اند. اشتباهي بود كه كرده بودم. كاريش نمي‌شد كرد.

بالاخره درس اين همكلاسيمان تمام شد و بعد از مدت‌ها اصرار بالاخره تمرين‌هاي من را برگرداند (مي‌خواستم براي كنكور از رويشان بخوانم) جزوه‌ها را كه نگاه مي‌كردم متوجه شدم كه بجاي تحويل اصل تمرين‌ها كپيشان را به من داده، و وقتي كه نهايتا اصل تمرين‌ها را بازگرداند ديدم كه اسم مرا لاك گرفته و عين اين تمرينات را تحويل استاد داده، يعني حتي زحمت پاكنويس كردن نوشته‌ها و يا تايپ كردن برنامه‌ها و اجراي آنها را هم بخودش نداده بود! بدجوري عصباني شدم، و به خودم قول دادم كه بار آخرم باشد به كسي كمك اينجوري كنم.

اين موضوع كه يادم ‌آمد، ماندم كه حالا به دوستم چه بگويم. اولش فكر كردم بهش بگويم پروژه اين درسم جواب نداده يا بگويم كه فايل‌ها را پيدا نكرده‌ام ولي بعد با خودم گفتم دزدي كه نكرده‌ام كه خجالت بكشم و بخواهم قايمش كنم و اصلا چرا سر چنين موضوعي بايد دروغ بگويم. اين بود كه با گردن كج پيش دوستم رفتم و بهش گفتم شرمنده، و كمي هم توضيح دادم در مورد اينكه چرا پروژه را نياورده‌ام. و بعد هم چون خيلي ناراحت شده بودم، چند بار ازش معذرت خواهي كردم!!

بنده خدا چه مي‌توانست بگويد!

خيلي سختم بود. در تمام مدت به خودم يادآوري مي‌كردم كه دليلي براي خجالت كشيدن وجود ندارد، من كار اشتباهي انجام نداده‌ام. ولي دچار نوعي عذاب وجدان مسخره شده بودم!! مي‌دانيد آدم بايد تكليفش با خودش مشخص باشد، يك بام و دو هوا نمي‌شود. يا من بايد از قولي كه بخودم داده بودم صرفنظر مي‌كردم و پروژه را مي‌دادم و يا اينكه نمي‌دادم و احتمال مي‌دادم كه دوستم حتي با توضيحاتي كه برايش داده‌ام با خودش بگويد مگر مي‌مرد خيرش به كسي مي‌رسيد و يا به گربه گفتند خرابكاري‌هايش بدرد مي‌خورد، رفت چالشان كرد.

خلاصه كه همين ديگه.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]