یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱٢:٢٦ ‎ق.ظ یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

پايان خوش

 

بچه كه بودم خيلي كتاب مي‌خواندم خيلي خيلي بيشتر از الان. البته فقط كتاب داستان و رمان، از كتاب‌هاي تاريخي بدون داستان و فلسفي و ... هم اصلا خوشم نمي‌آمد. تقريبا اكثر كتاب داستان‌هاي كتابخانه‌ خودمان و داييم چه آنها كه مناسب سن و سال من شناخته مي‌شدند يا نه را خوانده بودم.

فكر مي‌كنم اكثر آن كتاب‌ها پايان خوب و خوشي داشتند و قهرمان كتاب بعد از مدت‌ها سختي و تلاش آخر به يك عالمه موفقيت‌هاي كوچك و بزرگ مي‌رسيد و آدم خيالش راحت مي‌شد. يكي از كتاب‌هايي كه از اين قاعده پيروي نمي‌كرد، كتاب بربادرفته بود كه آخر سر، اسكارلت تك و تنها روي پله‌ها نشسته بود، در حاليكه تمام كساني كه واقعا برايش عزيز بودند را از دست داده بود و فهميده بود كه كسي را كه عمري عاشقش بوده، اصلا آدم قابل توجهي نيست. فكر كنم حداقل ۵ دفعه‌اي كتاب را خوانده باشم و بعضي قسمت‌هايش را هم كاملا حفظ بودم. همه كتاب به جز آخرش را دوست داشتم. يك بار با خودم گفتم چرا بايد فكر كنم آخر كتاب اينطور تمام مي‌شود، نويسنده كتاب هم يكي بوده مثل من، بيخودي تهش را اينجوري نوشته و خودم يك پايان خوب و رويايي برايش نوشتم. البته، ظاهرا كس ديگري هم بوده كه به اندازه من از پايان كتاب ناراضي بوده و تصميم گرفته آن را طوري تمام كند كه دلش آرام گيرد. كتاب ديگري كه اين بلا را سرش آوردم كتاب ربكا بود.

از آن موقع سال‌ها مي‌گذرد ولي اصرار من به وجود پايان خوش براي داستان‌ها و فيلم‌ها اصلا كم نشده، هنوز هم از داستان‌هايي كه آخر خوبي ندارند، مستقل از كل ماجرا دل خوشي ندارم. البته در مورد فيلم چون نمي‌خواهم متهم به دوست داشتن كليشه فيلم فارسي شوم، اجبارا!! تظاهر مي‌كنم كه از فيلم‌هايي كه الكي آخرشان خوب تمام مي‌شود خوشم نمي‌آيد. ولي خودم خوب مي‌دانم كه مزخرف‌ترين فيلم با پايان خوش را به فيلمي با پايان دردناك ترجيح مي‌دهم.

بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم اين خصلتم باعث شده حس واقع بينيم نسبت به برخي مسائل مربوط به خودم و دوستانم كم شود. و من همچنان همانطور برخورد مي‌كنم و انتظار دارم كه آن دختر ۱۴-۱۵ ساله از آخر كتاب‌هايش توقع داشت. البته شايد در كل اشكالي نداشته باشد و حتي روانشناسي جديد هم شديدا بر روي تاثير تفكر و ذهنيت بر اتفاقات تكيه دارد ولي شايد هم بد نباشد كه كمي چاشني بدبيني به زندگيم اضافه كنم تا وزنه تعادل (واقعگرايي) حفظ شود.

البته يك سوالي كه همين الان براي خودم پيش آمد اين است كه آيا كلا واقعيت مجزايي وجود دارد؟ اصلا مگر اتفاقات اطرافمان بجز برداشتي كه ما از آنها مي‌كنيم و به نوعي شخصا تصميم مي‌گيريم كه وقايع خوشايند يا ناخوشايندي باشند خودشان ماهيت خوب و بد مشخصي دارند؟ خيلي‌ها معتقدند كه اينطور نيست و تنها ماييم كه به اتفاقات اطرافمان برچسب مي‌زنيم و بعد برطبق آن برچسب احساسات خودمان را بروز مي‌دهيم.

شايد بهتر باشد من همچنان همان ني‌ني كوچولويي بمانم كه مطمئن است همه چيز خوب تمام مي‌شود حتي اگر در برخي مواقع احساس كنم كه چرا خوب تمام نشد. چرا كه در آن شرايط هم دلم خوش است كه قصه هنوز تمام نشده، منتظر فصل‌هاي بعدي باش.

پيوست: اين نوشته برخلاف آن چه كه از اول انتظارش را داشتم برخورد كرد به يك سري تضادهاي دروني خودم. براي همين احتمالا اصلا تكليفش با خودش مشخص نيست! گيج نشويد!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]