یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۸:٥٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

دست‌ها

 

دختر دم در تاکسی از پسر خداحافظی می‌کند و روی صندلی کنار راننده می‌نشیند. من ردیف عقب، پشت صندلی راننده نشسته‌ام. تاکسی حرکت می‌کند و در ترافیک مسیر، هر یک از مسافران در عوالم خود فرو می‌روند. جایی از مسیر چشمم افتاد به دست‌های دختر، که ظرف پلاستیک درازی مثل ظرف اکسیدان را روی یک تکه پنبه کوچک گرفت. مثل وقتی که بخواهی خیسش کنی. پی افکار خودم می‌روم.

مدتی بعد شاید بر اثر گردش ماشین، باز دست‌های دختر را می‌بینم که دارند مجدد پنبه را خیس می‌کنند. حواسم را جمع می‌کنم تا این بار بفهمم قصد دارد با پنبه چه کار کند. سر صبر در ظرف را می‌بندد و با پنبه شروع به پاک کردن ناخن‌هایش می‌کند. چندبار دست‌هایش را بالا ‌می‌آورد تا مطمئن شود که همه لاک‌ها را پاک کرده است. بعد از پاک کردن ناخن‌ها، مقنعه‌ای را از کیفش در می‌آورد و روی روسریش سرمی‌کند. بعد هم روسری سرخش را خیلی آرام از زیرش بیرون می‌کشد، تایش می‌کند و در کیفش می‌گذارد. از جایی که من می‌بینم مقنعه مثل مدل خیلی از دختر دبیرستانی‌ها تا وسط سرش عقب رفته. یکی دو بار مقنعه را جلو و عقب می‌کند ولی ظاهرا قصد ندارد موهایش را بیشتر از این بپوشاند. خیالم تا حدودی راحت می‌شود! اگر هم قضیه پنهان‌کاری در کار باشد، حداقل برای حد و حدود حجابش لزومی به توضیح ندارد.

کمی مانده به آخر خط، قبل از جایی که من پیاده می‌شوم، باز هم مقنعه را مرتب می‌کند و این بار تمام موهایش را تو می‌کند.

از ماشین که پیاده می‌شدم سعی کردم نگاهش کنم: یک دختر کاملا ساده!

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]