یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٤:۳٦ ‎ب.ظ شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

 

در بانک

 

شنبه پیش رفته بودم بانک. از چهارشنبه به بعد گواهینامه‌ام گم شده و چون آخرین باری که مطمئنم گواهینامه را دیده‌ام در بانک بوده، حدس می‌زدم در بانک جا گذاشته باشم. بخصوص که اول چک پول‌ها و گواهینامه را دادم با فیش نقدی و چون گفت که باید حواله شهرستان پر کنم یک کم قاطی پاتی شد.

امروز بعد یک هفته رفتم بانک و مثل بچه آدم ته صف ۱۰ نفری واستادم تا نوبتم شود. بعد از من یک آقای دیگر هم آمد که یک دفعه آقای پشت باجه به نفر آخر صف گفت که دیگر پشت سرت کسی نایستد به بعدی‌ها تذکر بده.

بعد از اینکه این حرف را زد حدود نیم ساعتی طول کشید تا نوبت به من و نفر آخر برسد. در این بین چند نفر آمدند آخر صف بایستند که نفر آخر بهشان تذکر داد و رفتند و تو یک صف دیگر. از آنجا که تعداد افراد این صف خیلی کمتر از سایر صف‌ها بود، بدجوری چشمک می‌زد. و دو تا خانم با وجود تذکرات نفر آخر پشت او ایستادند. و هی با هم می‌گفتند کار ما خیلی طول نمی‌کشد و کار ما را می‌اندازد و ...

آقای نفر آخر صف هم بعد از چند بار تذکر دادن دیگر چیزی نگفت. پشت این دو تا خانم هم ۱-۲ نفر ایستادند. نوبت به من رسید. کمی دنبال گواهینامه گشت و پیدایش نکرد. کار نفر آخر را هم راه انداخت و از یکی دو تا از همکارانش پرسید آیا گواهینامه‌ای دیده‌اند که ندیده بودند. گفت که می‌رود ناهار بخورد و از آقای نجفی و یکی دیگر در مورد گواهینامه سوال می‌کند. من هم گفتم منتظر می‌مانم تا برگردد.

افراد ته صف (بعد از آقای نفر آخر) سر و صدایشان در آمد که ما ۲ ساعته تو صف ایستاده‌ایم  کجا می‌روی. آقای پشت باجه هم می‌گفت که به نفر آخر سپرده‌است به بقیه تذکر بدهد. آنها هم می‌گفتند نه نگفته. که چون نفر آخر حضور نداشت خودم شخصا وارد عمل شدم و گفتم چرا چند بار هم گفت. خانم‌هایی که اول آمده بودند و در واقع صف پشت سر آنها تشکیل شده بود، به روی خودشان نیاوردند. و شروع کردند به غر زدن که چرا کار مردم را تعطیل می‌کنند و ...

آقای پشت باجه هم رفت پی ناهارش. که داد و بیداد مردم بلند شد. خانم‌ها یک کم سر و صدا کردند و خطاب به یکی از خانم‌هایی که در میزهای عقب‌تر نشسته بود گفتند که یکی را بگذارید جای این آقا. و مدام به خود دلداری می‌دادند که آره به اون خانمه گفتم. کارمون را راه می‌اندازد. و رئیس بخش است و ... اون خانمه هم که یا حرفشان را نشنید یا خودش را به نشنیدن زد.

دوباره سر و صداها بلند شد. و اینبار به آقای پشت باجه کناری که برای زدن یک مهر به طرف این باجه آمده بود گفتند که بیایید کار این باجه را انجام دهید. این چه وضعش است که مردم را معطل می‌کنید و ... آقای باجه کناری هم خیلی راحت گفت وقت ناهارش است. کسی هم نمی‌تواند پشت باجه کس دیگری بایستد. 

یکی پرسید حالا این ناهار خوردن چقدر طول می‌کشد که خانم‌ها گفتند که خیلی وقت است که رفته و تازه بعدش هم باید برود گل بچیند و گلاب بیاورد و ... شاکی شدم و گفتم ساعت ۲:۰۵ دقیقه رفته است (هنوز ۲:۱۵ هم نشده بود).

چند لحظه‌ای چیزی نگفتند و باز شروع کردند به اینکه یعنی چی کسی نمی‌تواند پشت باجه دیگر بایستد مگر قرار چکار خاصی بکنند من فقط می‌خواهم ببینم سودم به حسابم واریز شده و .... 

که من دیدم بهتر است بجای علاف شدن و غر شنیدن بروم ناهار بخورم و دوباره برگردم.

راستی گواهینامه‌ام هم پیدا نشد.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]