یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٢:۳۳ ‎ب.ظ شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦

 

حافظه

 

دیشب از حافظه‌ام تعریف کردم!! شبش این خواب را دیدم:

خواب می‌بینم که در صف تاکسی ایستاده‌ام. صف تاکسی‌های هفت‌تیر مثل همیشه شلوغ است. چهار تا چهار تا که آدم‌ها را بشماری می‌فهمی که چند تا تاکسی دیگر بیایند نوبتت می‌شود. اولش آنقدر طولانی است که هیچ انگیزه‌ای برای شمردن وجود ندارد. کمی بعد به جلوهای صف می‌رسم. تاکسی که می‌رسد ۴ مسافر را سوار می‌کند. ۴ نفر دیگر جلوی من هستند و ماشین بعدترش نوبت من است. به خودم که ‌می‌آیم می‌بینم که سوار تاکسی شده‌ام. یعنی من از بقیه جلو زده‌ام؟ آخر چرا و کی؟ یادم نمی‌آید. به راننده می‌گویم که نگهدارد، که نوبت من نبوده. خانم کناری به من می‌گوید چرا. شما جلوی من بودی و نوبتت بوده است. یعنی من خاطره آمدن ۲ ماشین را کلا فراموش کرده‌ام؟ دلم شور می‌زند. یاد سی‌بل می‌افتم و اضطرابی که هر بار بعد از دیدن خودش در جا و لباسی که یادش نمی‌آید چطوری و کی تنش کرده‌است، بهش دست می‌داده.

به خودم دلداری می‌دهم که اشکال ندارد، زمانش شاید ۱ دقیقه هم نبوده. کار روتین و عادی زندگیت را هم کرد‌ه‌ای، نه کاری عجیب و بی‌ربط. اوضاع هنوز آنقدرها خراب نیست، نگران نباش.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]