یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱:٢۸ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

 

آن روز

 

خدا را شکر همه چیز خیلی خوب و عالی برگزار شد. تنها غصه‌هایم نبودن دوستان خیلی عزیزم بود که انگار از اولش هم قسمت نبوده در این روز کنارم باشند؛ و یا شاید تاخیر یکی دو ساعته برای رسیدن به سالن و یا یخ زدن در باغ موقع عکس گرفتن و یا موهای فرفری که آرایشگر در آخرین دقایق بین موهایم چسبانده بود و در آتلیه از دستشان خلاص شدم.

اگر اشتباه نکنم روز قبلش (پنجشنبه ۲۹ آذر ۸۶) حدود ساعت ۹ بیدار شدم، قرار بود دومین سری مهمان‌هایمان که خانواده‌ دایی بود همین حول و حوش برسند. خاله‌هایم از دوشنبه آمده بودند برای کمک در کارهای آخرین روزها. ظاهرا به خاطر توقف‌های قطار در ایستگاه‌های اطراف تهران ساعت رسیدن کمی به تعویق افتاده بود. حدود ساعت ۱۱ بود که رسیدند.

دلم کمی شور می‌زد، نگران بودم مبادا اتفاقی بیفتد و موجب ناراحتی شود، دقیقا نمی‌دانستم از چه نگرانم.

همه پشت میز آشپزخانه جا نمی‌شوند و چون باید برای ساعت ۲ محضر باشیم، فرصت سفره پهن کردن نیست، سری به سری ناهار می‌خوریم. خوشبختانه کسی به من کار ندارد، غذایم را می‌خورم و می‌روم که آماده شوم.

وای چرا اینقدر همه معطل می‌کنند؟!

در حال سوار شدن به ماشین هستیم که یک سری دیگر از مهمان‌هایمان می‌رسند. یکی از خاله‌هایم با امیرحسین می‌مانند که با آنها بیایند.

حدود ساعت ۲:۲۰ به محضر می‌رسیم، منتظر می‌مانیم تا همه برسند تا با هم داخل بشویم. امید پایین ساختمان منتظرمان است. بالا می‌رویم، سلام و علیک و حال و احوال و روبوسی می‌کنیم. من پالتوی مشکیم را در می‌آورم و مانتوی حریر شیری رنگم را تنم می‌کنم. در جایی که آقای محضردار برای ما در نظر گرفته می‌نشینیم. بابا شناسنامه مرا به عاقد می‌دهد و او مشغول نوشتن و پر کردن فرم‌هایش می‌شود.

باز هم دلم کمی شور می‌زند، ولی خیلی کمتر.

مراسم شروع می‌شود، همه ساکتند. بعضی وقتها که نگاهم به نگاهشان می‌افتد لبخند می‌زنند، خاله‌هایم چشم‌هایشان را هم می‌بندند که یعنی خیالت جمع باشند همه چیز خیلی خوب است.

عاقد شروع می‌کند به خواندن خطبه، یادم می‌ماند که برای خودمان دعا کنم و برای خانواده و دوستانم و .... به خودم می‌گویم این مهمترین لحظه زندگیم است، راستش احساس هیجان خیلی خاصی نمی‌کنم ولی خوشحالم. در این مدت خورده خورده هیجانش را هضم کرده‌ام و شادیش برایم مانده.

اگر اشتباه نکنم حدود ساعت ۳:۱۰ همسر امید شده‌ام.

روز بعدش، موبایل را برای ۶ کوک کرده‌ام که بروم حمام تا بتوانیم ساعت ۷:۳۰ راه بیفتیم به طرف آرایشگاه. ۳ربع خواب می‌مانم و از همینجا تاخیرها شروع می‌شود...

هوای آرایشگاه خیلی سرد است، اول ناخن‌هایم را کوتاه کوتاه می‌کند و ناخن‌های مصنوعی را روی آن می‌چسباند. ناخن‌هایی که برای کنده شدنشان بیشتر از ۱ ساعت دست‌هایم را در آبجوش می‌گذارم و آخرش هم با کمک منشیمان آن‌ها را می‌کنیم. دلم می‌خواست ناخن‌ها سرخ باشند، آرایشگر می‌گوید شیک نیست، مدلی که می‌خواهد ناخن‌هایم را درست کند نشان می‌دهد؛ دوستش دارم، خط‌های عمودی یکی در میان سفید و نقره‌ای که از نوک ناخن تا وسط‌هایش آمده، و روی ناخن انگشت حلقه دو گل با برگهای سفید و نگینی در وسط کشیده شده. ناخن‌ها خیلی بلندند بنظرم خیلی تابلو بلند! کسی به نظرات من محل نمی‌گذارد.

خانم دستیار آرایشگر موهایم را می‌شوید و سشوار می‌کشد تا خشک شود، دارم یخ می‌کنم، باد سشوار را توی لباسم می‌فرستد تا گرم شوم، خیلی کیف می‌دهد. موهایم را بیگودی می‌پیچید و کمی بعد باز می‌کند. به اتاق دیگری فرستاده می‌شوم که خود خانم آرایشگر شروع می‌کند به آرایش چشم‌هایم. اول با مداد مشکی آنقدر دور تا دور چشم‌هایم را می‌کشد که وقتی که خودم را در آینه می‌بینم فقط یاد مادر سیندرلا با آرایش وحشتناکش موقع رفتن به مهمانی پسر حاکم شهر می‌افتم. به امید SMS می‌زنم که «تا به حال که شبیه خانم هابیشام شده‌ام به نظرت سیندرلا بیرون می‌آیم؟!» به خانم آرایشگر تذکر می‌دهم که من آرایش غلیظ نمی‌خواهم، می‌گوید نگران نباش، لباست را بپوشی، موهایت را درست کنی، تاج بزنی، دیگر غلیظ به چشم نمی‌آید. اگر خوشت نیامد آخرش پاک می‌کنم از اول درستت می‌کنم.

قرار است امروز از همه چیز راضی باشم، چیزی نمی‌گویم؛ باید اعتماد کنم. شاید ۱.۵ ساعت یا بیشتر روی چشم‌هایم کار کرد، ابروهایم را تیغ زد و از اول آنطور که خودش دلش می‌خواست خط کشید، رنگ نقره‌ای و اکلیلی و ... را جابجا روی آن مشکی‌های کشید تا بالاخره رضایت داد و برای آرایش موها به اتاق اول دیگر بردم.

مرتب کردن موها نسبت به آرایش صورت وقت چندانی نگرفت. در این بین خوراک جوجه‌ای که سفارش داده بودم هم رسید و مشغول خوردن هم بودم (آدم باید غذا بخورد که برای چنین روزی تا آخر شب جان داشته باشد، وگرنه من که اصلا شکمو نیستم!) کارش که تمام می‌شود می‌روم مسواک بزنم تا بعدش رژلبم را بزند و لباسم را بپوشم. در این بین فیلمبردار هم می‌رسد و شروع می‌کند به تذکر دادن که دیر است بجنبید. هول هولکی با کمک ناهید (خواهر امید) لباسم را تنم می‌کنم، دستکش‌ها را می‌پوشم و خانم آرایشگر آخرین اصلاحات را هم انجام می‌دهد. خودم را در آینه می‌بینم، خوب است، بیخیال اگر بنظرت زیادی غلیظ است. به فرمان خانم فیلمبردار در را باز می‌کنم...

وای که آقای باشخصیتی پشت در است!! :)

گل دست و گل ماشین را هم دوست دارم. سوار می‌شویم و می‌رویم برای ۲ ساعت یخ زدگی در باغ. تا حدود ساعت ۵ در موقعیت‌های مختلف می‌ایستیم، لبخند می‌زنیم و برای فیلم‌برداری به طوطوهای خیالی روی آسمان اشاره می‌کنیم و باز با قیافه جدی، الکی در مورد آینده حرف می‌زنیم، به گل نگاه می‌کنم و با گلبرگ‌هایش بازی می‌کنم و روی زمین خیس می‌نشینم و لبخند می‌زنم، و چندیدن بار دور خودم می‌چرخم تا بالاخره عکاس و فیلمبردار هر دو رضایت می‌دهند که برویم. از شدت سرما دست‌هایم کاملا بی‌حس شده و چشم‌هایم سرخ است.

ماشین گرم گرم است. به طرف آتلیه می‌رویم، خوبیش به این است که هوای آنجا گرم است، و لبخندهایمان دیگر الکی و بیحال نیست. برای امید که ناهار نخورده، چلوکباب می‌آورند من هم با احتیاط طوری که رژلبم پاک نشود چند لقمه‌ای می‌خورم. دیر شده، خیلی دیر. مرتب زنگ می‌زنند که کجایید. به طرف سالن راه می‌افتیم. آنجا منتظرمانند. روی سرهم گل‌هایی را می‌گردانیم که تویشان اسپند است و می‌ریزیم توی منقل. ایشالا که چشم نخوریم! :)

به اتاق عقد می‌رویم، خیلی خیلی خوشگل و دوست داشتنی است. سارا جانم دستت درد نکند، سنگ تمام گذاشتی. سفره‌ام ترکیب رنگ زرشکی (به قول امید رنگ ملی خانواده ما) و نباتی است.

باز هم آقای عاقد می‌آید و خطبه را می‌خواند، رضایت نمی‌دهد با خودکاری که سارا تزئینش کرده، توی دفترش الکی امضا کنیم. توضیحات سارا هم که خودکارش مغزی ندارد، فایده ندارد.

عاقد می‌رود و نوبت عکس گرفتن است. این خانم عکاس خیلی سختگیر است، هی می‌گوید برید عقب، سر بالا، این پریزهای برق چرا اینجایند و ...

کادوها را می‌دهند. دست همه درد نکند، راضی به زحمت نبودیم ولی خیلی خوشحال شدیم!

کادو دادن که تمام می‌شود، نوبت عکاس می‌شود که حلقه دستمان کند!!! (هیچ کس در آن شلوغ پلوغی یادش نبود که ما حلقه‌هایمان را دست نکرده‌ایم!) ظرف عسل دستمان بدهد و هی عکس بگیرد.

بیرون می‌آییم و به مهمان‌ها خوشآمد می‌گوییم و کمی می‌رقصیم و می‌رویم تا کیک را ببریم. وای چرا کیک بیچاره مرا اینقدر زشت درست کرده!! آخر این چه رنگ صورتی ضایعی است که کار کرده‌ای؟!! بازهم می‌گویم اشکال ندارد بعد از مدتی دست به دست شدن چاقو، عاقبت خواهر امید چاقو را می‌دهد و کیک را می‌بریم و کیک را دهن هم می‌کنم. خوبیش به این است که مزه‌اش خیلی خوب است. :)

امید می‌رود پیش آقایان. من کمی می‌رقصم و بعد با هم سراغ میز شام می‌رویم. بعد از مراسم فرمالیته غذا برداشتن، از همه غذاها برایمان می‌آورند توی اتاق عقد تا تنها و به راحتی غذا بخوریم، دستشان درد نکند، از قبل کلی غصه می‌خوردم که خیلی حیف است نمی‌توانم جلوی این همه مهمان از این غذاها بخورم!!

دیگر آخر مراسم است، خداحافظی می‌کنیم و از مهمان‌ها به خاطر آمدنشان تشکر می‌کنیم. به خانه می‌رویم و باز هم رقص و رقص و رقص.

امید که می‌رود، کمی دور هم می‌شینیم و تعریف می‌کنیم. خانه پر از مهمان است،‌ شاید ۳۰ نفری مهمان از مشهد داریم که شب پیش خودمان هستند. از عمو هم چندتا بالش قرض می‌کنیم. رختخواب‌‌ها را کنار هم پهن می‌کنیم و مهمان‌ها ردیفی کنار هم دراز می‌کشند. سنجاق‌های سرم را باز می‌کنند و به حمام می‌روم تا این‌همه آرایش و تافت را از سر و صورتم پاک کنم. بیرون که می‌آیم می‌خندند و می‌گویند مثل جنگجوهای چینی ژاپنی شده‌ای با این ابروهای نصفه!! :)

ساعت ۴:۳۰ صبح است که در بین حرف زدن و تعریف کردن‌ها خوابم می‌برد.

یکی از مهمترین روزهای زندگیم تمام می‌شود.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]