یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:۳٤ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

پنجشنبه آخر سال

 

امروز شرکت نرفتم. البته منظورم اين نيست که هر پنجشنبه می روم شرکت واين هفته استثناست! فقط فرقش اين است که اين بار رئيس ازم پرسيد که فردا سر کار می آيم که من هم گفتم نه!

صبح رفتم بانک توسعه تو ميدان آرژانتين. کارت بانکی که قرار است حقوقم را از اين به بعد به آن حساب بريزند رمزش مشکل داشت. فکر کنم خيلی شانس آوردم چون مشکلم ای کی ثانيه بدون هيچ نيازی به خشونت! حل شد. حداقل از بقيه بچه های شرکت که خوش شانسترم.

بعد رفتم آرايشگاه. چشمتون روز بد نبينه از ساعت ۱۲:۳۰ تا ساعت ۳:۴۵ فقط منتظر بودم که نوبتم بشود. البته بد نگذشت. سر راه بعد از مدتها هوس پفک کرده بودم. برای همين کلی از وقتم سر خوردن پفک گذشت (چه دختر بی نذاکتی!) بعد هم رفتم مسجد نماز خواندم و يک آمپولی که از خيلی وقت پيش بايد می زدم را زدم. وقتی هم که برگشتم شروع کردم به گوش دادن به نوارم. بعدش هم يک نيم ساعتی خوابم برد. کلا احساس وقت تلف شدگی بهم دست نداد.

ولی رفتار آدمها برام جالب بود. تقريبا همشون يک جوری سرشان را گرم می کردند. يا می رفتند خريد و بر می گشتند يا مشغول حرف زدن و خنده بودند. فقط يک نفر آدم يک کم بی حوصله ديدم ولی در کل خوشم آمد از همه. هم از اينکه اخم کرده سر جاهاشون نشسته بودند (با فتح روی ن بخونيد!) هم اينکه اگر کسی وارد می شد و جای خالی نبود پا می شدند و جاهاشون را با هم عوض می کردند. فکر می کنم اثرات رسيدن بهار و عيده.

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]