یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٧:٢۱ ‎ب.ظ دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦

 

در بوفه دانشگاه

 

به نظر ۴۵ ساله می‌آید. کاپشن آبی مشکی‌ای به تن دارد، خندان است و کاملا معمولی. شروع به ترکی حرف زدن که می‌کند متوجه کمی عجیب بودنش می‌شوی. بیشتر که حرف می‌زند و از حالت پوزخند و خنده‌های سایرین که از قبل می‌شناسندش می‌فهمی که مشاعرش درست کار نمی‌کند.

خوب دقت نمی‌کنم که چه می‌گوید، در مورد آمریکا و دانشگاه‌های خوب آن. به نظر می‌آید که زمانی برای خودش کسی بوده. بچه‌ها از اختلال ژنتیکی‌ای صحبت می‌کنند که بعد از یک سن خاص موجب دیوانگی فرد می‌شود و اینکه چه بسا قبل از آن استعداد و توانایی فرد بیش از سایرین بوده و ...

تقریبا ۱۰ دقیقه‌ای به پسری که در میز بغلی من نشسته است گیر می‌دهد و برایش نطق می‌کند. پسر با خنده‌ای تمسخر آمیز به حرف‌هایش گوش می‌دهد. گروه دیگری از بچه‌ها، دورش جمع می‌شوند با آنها حال و احوال می‌کند و در جوابشان که او را به جمع خود دعوت می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید بگذارید صحبتم با این آقا تمام شود، می‌آیم. بچه‌ها با خودشان می‌گویند: الان می‌آید، اند خنده‌است، آن یکی می‌گوید گناه دارد بدبخت. قیافه‌هایشان با آن حالت خنده ناراحت کننده است.

یاد بابای هوشو می‌افتم.

از یک طرف دلم برایش می‌سوزد که مسخره دست بچه‌های تخس دانشگاه شده‌است ولی از طرف دیگر می‌گویم احتمالا خودش کلی کیف می‌کند که بین دانشجوهایی است که باحوصله به حرف‌هایش گوش می‌کنند. احتمالا اگر به خودش باشد ماندن در کنار این بچه‌های از نظر من بی‌تربیت را به هرجای دیگری ترجیح می‌دهد. ولی...

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]