یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

٦:۱٤ ‎ب.ظ شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧

 

رفتن یا نرفتن، مسئله ایننیست!

 

هر از چندگاهی چیزهایی به نظرم می‌رسند که آنقدر جالبند که دوست دارم با بقیه هم آنها را قسمت کنم. این چند پاراگراف از گفتگوی بین هایزنبرگ و ماکس پلانک است، وقتی که هایزنبرگ نظر پلانک را در مورد استعفا دادن از سمت خود در دانشگاه به عنوان اعتراض به تصمیم نازی‌ها در اخراج (تبعید) استادان یهودی جویا می‌شود. صفحه 151-155 کتاب جز و کل نوشته ورنر هایزنبرگ. (توضیح: مثل هر اتوبیوگرافی دیگری، خوب است آدم حواسش را جمع کند که راوی بیغرض نخواهد بود!)

 پلانک:
خوشحالم که می‌بینم شما هنوز آنقدر خوشبین هستید که گمان می‌کنید با چنین اقداماتی می‌توان جلوی فساد را گرفت. متاسفانه، شما در اهمیت دانشگاه و دانشگاهیان خیلی اغراق می‌کنید. خبر استعفای شما شایداصلا به گوش مردم نرسد. روزنامه‌ها یا در این باره چیزی نمی‌نویسند و یا اعتراض شما را عمل یک مشت متعصب فریب خورده و وطن فروش قلمداد می‌کنند....
در این اوضاع و احوال، استعفای شما نتیجه‌ای جز اینکه شغلتان را از دست بدهید ندارد. می‌دانم که شما باکی از این ندارید. اما تا آنجا که به آلمان مربوط است اعمال شما پس از پایان این دوران فاجعه آمیز اهمیت می‌یابند. ما ای اکنون باید فقط به فکر آینده باشیم.
اگر استعفا کنید در بهترین حالت می‌توانید شغلی در خارج از کشور بیابید. ... بی‌شک می‌توانید در آرامش کار کنید، خطری متوجه شما نخواهد بود، و بعداز پایان فاجعه هر وقت بخواهید می‌توانید به آلمان برگردید – با وجدانی آرام و خوشحال از اینکه با کسانی که گور آلمان را کنده‌اند همکاری نکرده‌اید – اما تا آن زمان سال‌ها باید بگذرد، و در این مدت شما تغییر می‌کنید و مردم آلمان تغییر می‌کنند، و نمی‌دانم می‌توانید خود را با این شرایط جدید وفق بدهید؟ ... اگر استعفا نکنید و بمانید، وظیفه‌تان بکلی فرق خواهد کرد. نمی‌توانید جلوی فاجعه را بگیرید و برای بقا مجبور می‌شوید که پشت سرهم سازش کنید. اما می‌توانید به دیگران بپیوندید و جزیره‌های ثابت بسازید. می‌توانید جوانان را دور خود جمع کنید، به آنها یاد بدهید که دانشمندان خوبی شوند و به آنها کمک کنید که ارزش‌های کهن را حفظ کنند. البته کسی نمی‌داند که از این جزیره‌ها چندتا از فاجعه جان سالم بدر خواهند برد. اما یقین دارم که حتی اگر گروه‌های کوچکی از جوانان باهوش و خوش فکر را در این روزگار سخت راهنمایی کنیم، گام بزرگی در احیا آلمان، پس از گذشتن این دوره برداشته‌ایم. زیرا این گروه‌ها مثل هسته‌های بلور خواهند بود که از آنها اشکال تازه حیات به وجود می‌آید..... فکر می‌کنم همه کسانی که شغلی دارند و بدلایل نژادی یا دلایل دیگر ناچار به مهاجرت نیستند باید بمانند و پایه‌های زندگی جدیدی را که باید پس از این کابوس شروع شود بریزند. این کاری بی شک بسیار دشوار و خطرناک خواهد بود. سازش‌هایی که مجبورید بکنید، بعدا علیه شما بکار خواهد رفت و بجا هم بکار خواهد رفت. طبعا نمی‌توانم کسانی را که طور دیگری تصمیم می‌گیرند، کسانی را که وضع موجود آلمان را تحمل ناپذیر می‌دانند و نمی‌توانند بمانند و شاهد بی‌عدالتی‌هایی باشند که نمی‌توانند جلویشان را بگیرند، ملامت کنم. اما در این اوضاع تیره و تاری که آلمان به آن دچار است، هیچ کس نمی‌تواند رفتار شایسته‌ای داشته باشد. هر تصمیمی که بگیریم ما را در نوعی بی‌عدالتی درگیر می‌کند. در تحلیل آخر، هر کسی باید خودش تصمیم بگیرد، نصیحت کردن یا نصیحت پذیرفتن معنی ندارد. بنابراین تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است: هرکاری که بکنید، تا وقتی که این مصیبت به سر نیامده نمی‌توانید از مصائب کوچکتر جلوگیری کنید. اما لطفا به فکر روزگاری باشید که پس از آن فرا خواهد رسید."

افکار هایزنبرگ در راه بازگشت:
به حال دوستانی غبطه می‌خوردم که زندگی در آلمان چنان برایشان دشوار شده بود که چاره‌ای جز مهاجرت نداشتند. اینان قربانی بی‌عدالتی شده بودند و باید دشواری‌های مادی بزرگی را تحمل می‌کردند، ولی لااقل از انتخاب جانکاه میان ماندن و رفتن معاف شده بودند. سعی می‌کردم مسئله را بصورت‌های مختلف بررسی کنم و از زاویه‌های مختلف به آن نگاه کنم: وقتی کسی در خانواده انسان، به بیماری واگیر کشنده‌ای مبتلا می‌شود آیا بهتر است پیش از آلوده شدن به بیماری، و احیانا واسطه گسترش آن شدن، خانه را ترک گفت؛ یا بهتر است بر بالین بیمار، حتی اگر مرگش حتمی باشد، ماند و از او مراقبت کرد؟ آیا می‌توان انقلاب را با بیماری مقایسه کرد؟ آیا این راه ساده‌ای برای تعلیق هر حکم اخلاقی نیست؟....
از سوی دیگر، اگر انسان تصمیم به مهاجرت می‌گرفت، چگونه می‌توانست تصمیم خود را با گفته کانت هماهنگ سازد: " فقط بر طبق قاعده‌ای عمل کنید که به موجب آن در همان حال بتوانید اراده کنید که رفتار شما قانون جهانی شود" به هر حال، همه کس که نمی‌توانست مهاجرت کند. آیا انسان باید از کشوری به کشور دیگر کوچ می‌کرد و در جایی آرام نمی‌گرفت تا از هر نوع فاجعه اجتماعی در امان بماند؟ بالاخره، هر کسی به حکم ولادت و زبان و فرهنگش به کشور خاصی تعلق دارد، اگر انسان ریشه‌هایش را قطع می‌کرد و مهاجرت می‌کرد، آیا صحنه را برای دیوانگان نامتعادلی که با نقشه‌های جنون آمیزشان آلمان را یکراست به سوی فاجعه می‌بردند، خالی نمی‌کرد؟
...
بعد از مدتی، حس کردم که ادامه دادن به این بازی‌های ذهنی چقدر کودکانه است. مهم این بود که در آن شرایط زمانی و مکانی تصمیم می‌گرفتم که مهاجرت کنم یا در آلمان بمانم. پلان گفته بود: "به فکر وقتی باشید که فاجعه پایان می‌یابد." و من حس می‌کردم که حق با اوست. ما باید جزیره‌ای می‌ساختیم، جوانان را دورمان جمع می‌کردیم و کمکشان می‌کردیم تا در آنجا زندگی کنند، تا پس از پایان فاجعه جهان بهتر و تازه‌تری بسازیم. و این کار یقینا مستلزم سازش بود، و برای سازش می‌بایست حساب پس می‌دادیم – شاید هم بدتر از این. اما دست کم کار ارزشمندی بود. جهان خارج به ما نیاز نداشت، در آنجا کسانی بودند که تکالیفی را که بر عهده داشتند بهتر از ما انجام می‌دادند. ...

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]