یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱:۳٦ ‎ب.ظ یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧

 

تپه

 

یک جاده که از بین تپه‌های بی پایان می‌گذرد. دو مرد که پسرهایشان را روی شانه هایشان سوار کرده‌اند؛ آرام راه می روند. پسرها با هم حرف می زنند و یکیشان دستش را به طرف دیگری دراز کرده. دارند از شهر دور می شوند. این جلو سایه چند درختی هم هست و زنی که پارچه سفیدی را از پنجره تکان می دهد. آسمان آبی آبی است و فقط چند تکه ابر سفید دارد. هوایش باید کمی خنک باشد، آنقدر که در یک بعداز ظهر تابستانی می تواند خنک باشد. هرچند وقت یکبار باد آرامی هم از کنارشان می گذرد لابد. صدایی اگر به گوش برسد صدای باد است و گنجشک ها. من که صدای جیرجیرکی نمی شنوم.

به همه اینها که فکر می کنم ترافیک میدان ونک تمام شده و در بزرگراه حقانی هستم و دیگر نقاشی بزرگ روی ساختمان تقاطع ولیعصر-حقانی دیده نمی شود.

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]