یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱:٥٥ ‎ب.ظ پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

فلفل

 

مادربزرگم چند گلدان فلفل تزيينی قشنگ  داشت. همانهايی که باريک و کمی دراز هستند و رنگشان زرد، نارنجی و قرمز است. يک بار بابا چندتا فلفل ازشان گرفت تا برای خودمان در گلدان بکارد که نگرفت. چند ماه پيش حميدرضا به مشهد رفته بود. از مادرجون خواستم يکی از گلدانهايش را برايم بفرستد. ولی گلدان من پس از مدتی خشک شد. همان وقت تخم چند تا از فلفلها را در آوردم، ۲ تا گلدان قشنگ هم برايشان خريدم و کاشتمشان. و چون يادم نبود که فلفل تند و تيز است و نبايد دستی را که مدتی با آنها تماس داشته به صورت ماليد، تا چند وقت صورتم سرخ شده بود. ولی آن تخمها هم سبز نشد.

وقتی با مادرجون صحبت کردم گفتند تخم فلفل را بايد در اسفند بکارم و خشک شدن گلدانم هم کاملا طبيعی و بدليل فصل بوده نه مراقبت بد من.

در اواسط اسفند مجددا فلفلهايم را کاشتم و منتظر ماندم.....پريروز ۲ جوانه خيلی کوچک ديدم. وای که چه ذوقی کردم! امروز هم ۷ تای ديگر. خيلی هيجان انگيز بود.

ولی دانه بودن هم برای خودش عالمی دارد. مدتها بيمزه و بی هيچ فعاليت و خاصيتی هستيد و فکر می کنيد بدرد لای جرز هم نمی خوريد. بعد در يک وقت خاص که نمی دانيد چه تفاوتی با ساير اوقات دارد، بهتان الهام می شود از جايتان تکان بخوريد. يک دفعه صاحب دست و پا شده ايد! سرتان را به زور و خجالت از زير خاک بيرون می آوريد و بعد از مدتی به يک موجود شگفت انگيز که عمری فکرش را هم نمی کرديد بتواند با شما نسبتی داشته باشد بدل می شويد. فوق العاده نيست؟!

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]