یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۸:٤٩ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

باک خالی

 

يکی از عادات گند تک تک اعضای خانواده ما، من جمله خودم اين است که ماشين را سوار می شوند، تا قطره آخر بنزينش را مصرف می کنند و بعد بدون اينکه اطلاعی به نفر بعدی بدهند ماشين را تحويل می دهند. نفر بعدی بيچاره هم از همه جا بيخبر، وقت بيرون آمدنش را از خانه طوری تنظيم می کند که بزور خودش را سروقت به قرار برساند و ديگر وقتی برای بنزين زدن در نظر نمی گيرد. تا بحال هميشه بصورت مرزی بخير گذشته بود تا اينکه...

امروز من ماشين را برداشتم تا بروم شرکت، ظهر بروم کلاس، دوباره برگردم شرکت و عصری هم بيايم خانه. صبح که از خانه راه افتادم ديدم علامت بنزين روی خالی است. سر راهم پمپ بنزين نبود. چون امروز روز فرد بود و پلاک ماشين زوج و نمی توانستم به پمپ بنزينهای نزديک محل کارم بروم، تصميم گرفتم بروم کلاس و سر راه برگشت از کلاس در پمپ بنزين نزديک به کلاس بنزين بزنم. لازم به توضيح نيست که تمام اين مدت داشتم از شدت استرس و نگرانی می مردم. در راه رسيدن به پمپ بنزين همش با خودم حساب کتاب می کردم که ۵۰۰ متر مانده، ۲۰۰ متر و ۱۰۰ متر که چشمتان روز بد نبيند، پمپ بنزين نبود!!!! پمپ بنزين جمع شده بود. من مات و متحير از کنار بقايايش گذشتم.

کار ديگری نمی توانستم بکنم. با غصه تمام خودم را به شرکت رساندم. حساب کردم از شرکت بروم دنبال پمپ بنزين يا بروم طرف خانه و از آنجا بروم پمپ بنزين نزديک خانه مان. ديدم پمپ بنزينهای نزديکتر در جاهايی هستند که برای رسيدن بهشان کلی بايد در ترافيک بمانم و با اين وضعيت فجيع بهتر است که در خيابانهای شلوغ نباشم و از بزرگراه بروم. با کلی دعا و نذر و نياز راه افتادم. ماشين بيچاره زوزه می کشيد و قلب من هم همراهش تند تند می زد. بالاخره ماشين زبان بسته تپ تپ خاموش کرد. استارت که زدم دوباره روشن شد، چراغ چشمک زن را زدم و از لاين کناری در حاليکه هر ۱۰۰ متر خاموش می کردم، راه افتادم. شانسی که آوردم اين بود که خروجی بزرگراه را که هميشه پر ترافيک است رد کردم و روبروی شهرک نزديک خانه مان که محوطه باز زيادی دارد برای آخرين بار خاموش کردم. بعد از ۲۰ دقيقه مامان با يک ظرف حاوی ۲۰۰ سی سی بنزين که برای پاک کردن لکه های چربی در خانه نگه می داشتيم آمد. خوشبختانه آقای نگهبان شهرک لطف کرد ۱.۵ ليتر بنزين برايم آورد. و بدين ترتيب يک روز همراه با اضطراب به پايان رسيد.

حالا می خواهم يک قانونی را وضع کنم که به موجب آن هرکس ماشين را با باک خالی و بدون اطلاع رسانی تحويل بدهد يک جريمه مادی درست حسابی بشود.

 

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]