یادداشت‌های روزانه من


منزل
تماس
 

۱۱:٢۳ ‎ب.ظ دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

 

گناه اول

 

همیشه دیدن قضایا از یک وجه دیگر برایم لذت بخش بوده. اینکه بتوانی با یک دید کاملا متفاوت، چیزهایی را که دیگران به جد به درست یا نادرست بودنش اعتقاد دارند نگاه کنی و بعضا زیر سوال ببری، شدیدا برایم جذاب است. داستان زیر یکی از این نگاه‌های متفاوت است. قصه رانده شدن آدم و حوا از بهشت؛ اولین گناه.

سر این اولین گناه، همیشه بحث بوده. بحث بر سر نقش حوا، زیاده خواهی و طمع آدم، حسادت شیطان به آدم و وسوسه کردنش، مفهوم میوه درخت، و... و در همه آنها چیزی که مشترک بوده قبول گناهکاری آدم و حوا و تایید مجازات رانده شدن از بهشت است.

داستان زیر از زبان ماری، وکیلی است که در یک بیمارستان روانی زندگی می‌کند. بحث سر درستی یا غلطی استدلال نمی‌کنم. فقط توانایی این مدل نگاه کردن را تحسین می‌کنم.

...

شرم‌آور بود که یهوه, در دنیای امروز دیگر در میان مردم حضور نداشت. اگر در این دنیا بود، ما هنوز در بهشت می‌بودیم و او درگیر خواسته‌ها، تمایلات، استیناف‌ها، منهیات و آرای اولیه می‌شد.آن وقت می‌بایست در محکمه‌های گوناگون، تصمیمش را برای اخراج آدم و حوا از بهشت برای شکستن یک قانون مستبدانه توجیه می‌کرد که هیچ ریشه‌ای در علم حقوق نداشت: "تو از درخت دانش خوب و بد نخواهی خورد."

اگر نمی‌خواست چنین اتفاقی بیفتد، چرا درخت را در وسط باغ گذاشته بود و نه در بیرون دیوارهای بهشت؟ اگر از ماری می‌خواستند از آدم و حوا دفاع کند، بی‌تردید او را متهم به بی‌توجهی اجرایی می‌کرد، چون علاوه بر کاشتن درخت در جای نادرست، نتوانسته بود آن را توسط دیوارها و تابلوهای هشداردهنده محافظت کند، کوچکترین اقدامات ایمنی انجام نشده بود و بدین ترتیب همه در معرض خطر قرار گرفته بودند.

همچنین می‌توانست او را متهم به تشویق اقدام به جرم کند؛ چون مکان دقیق درخت را به آدم و حوا نشان داده بود. اگر چیزی نمی‌گفت، نسل پشت نسل روی این زمین خاکی می‌گذشت بدون آنکه هیچکس کوچکترین توجهی به میوه ممنوع کند، چون درخت در جنگلی پر از درختان مشابه بود و بنابراین ارزش خاصی نمی‌یافت.

اما شرایط کاملا متفاوت بود. او قانونی را وضع کرده، و سپس راهی یافته بود تا شکستن آن را وسوسه کند ... شاید اگر حوا آن سیب را نخورده بود، تا میلیاردها سال بعد هیچ حادثه جالبی رخ نمی‌داد.

هنگامی که قانون شکسته شد، خداوند وانمود کرد که آنها را تعقیب می کند. انگار پیش از آن هر نهانگاهی را نمی‌شناخت. در حالی که فرشتگان خوشحال از این بازی، تماشا می‌کردند (از وقتی ابلیس بهشت را ترک کرده بود، زندگی برای آنها بسیار کسل‌کننده شده بود) و وقتی به آنها رسید، پرسید: "کجایی؟"

آدم پاسخ داد: "در باغ صدایی شنیدم و ترسیدم چون برهنه بودم؛ خودم را پنهان کردم." بی‌آنکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است.

بنابراین با استفاده از یک حیله ساده با تظاهر به اینکه نمی‌داند آدم کجاست و چرا گریخته، خدا آن چه را که می‌خواست به دست آورد. با این وجود برای اینکه کوچکترین تردیدی در میان فرشتگانی که با دقت این بخش را نگاه می‌کردند نماند، تصمیم گرفت ادامه دهد.

خدا گفت:"کی به تو گفت برهنه‌ای؟" و می‌دانست این پرسش فقط می‌تواند یک پاسخ داشته باشد: "چون از درخت دانش خوب و بد خوردم."

با این پرسش، خدا به فرشتگانش نشان داد که عادل است، و محکومیت این زوج بر مبنای مدرک محکمی صورت گرفته است.

...

نقل از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد.

 
 

ريحانه

 

 
ريحانه



نویسندگان
ريحانه


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤

لینک دوستان
خورشيد خانوم
ساروی کيجا
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نيلوفر و بودنش
A Weblog to Share Files
آفتاب سبز
حباب
از پشت يک سوم
ماجراهای روزانه من
يک محسن
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]