تغييرات

صبح ساعت ۸:۳۰ بزرگراه همت مسير شرق به غربش، مثل مسير غرب به شرقش ترافيک سنگين صبحگاهی دارد که مشابه ترافيک سنگين عصرگاهی و شامگاهی و... اش است. راننده‌های پشت ماشين‌ها اکثرا خواب آلوده و اخمويند. بعضی‌ها روزنامه‌ای جلويشان است،‌ بعضی دستشان زير چانه، بعضی هم توی بينی! در اين ميان چشمم می‌افتد به قرآنی که راننده ماشين کناريم می‌خواند. نگاه که می‌کنم يک ۲۰۶ سبز يشمی که راننده‌اش پسر جوان خوش تيپيست. شايد آخرين کسی باشد که آدم انتظار داشته باشد در اين موقعيت بخواهد قرآن بخواند. کمی بعد ماشين ما مجددا در کنارش قرار می‌گيرد، می‌بينم که روی چند تا آيه را با ماژيک زرد فسفری خط کشيده. رسما شاخ‌هايم در می‌آيد.

يادم نمی‌آيد آخرين باری که قرآن خوانده‌ام نه برای مراسم سال يا ماه کسی، کی بوده، شايد برگردد به ماه رمضان! دلم گرفت. اين ريحانه،‌ آن ريحانه‌ای نيست که روزی که در کتاب ادبياتش به اين عبارت برخورده بود:‌ «اصطلاحاتی است مر ابدال را» و در معنيش خوانده بود ابدال گروهی از بندگان خاص خدا هستند که هميشه ۷ نفر از آنها بر روی زمين هستند و زمين بخاطر آنها پابرجاست،‌ تصميم گرفته بود يکی از آنها شود.

بعضی وقت‌ها که ياد تصميمات بچگيم می‌افتم غصه‌ام می‌شود. يکيش همين چند روز پيش بود: داشتم صورتم را می‌شستم؛ به آبی که در سينک می‌ريخت نگاه کردم و يادم آمد بچه که بودم بعضی وقت‌ها که مامانم شير آب را برايم باز می‌کرد هميشه ناراحت می‌شدم که چرا اينقدر زياد آب را باز می‌کند ولی الان ...

  

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

البته حق با توه که آدم وقتی بچه است خيلی جوانب را در نظر نمی‌گيرد و بعدش هم اهداف آدم عوض می‌شود ولی در کل حسم اينه که اون موقع‌ها هدف‌هام يک جورايی متعالی‌تر بودند و شاید حتی دقیق‌تر بودم. جالب است که اون موقع نسبت به هدف‌هام کاملا احساس در دسترس بودن می‌کردم ولی الان بنظرم خيلی دورند.

ریحانه

از همه بدتر اينکه اينقدر تنبل شدم که حتی دلم نمي‌خواهد به آخرين جمله‌ات فکر کنم. :(

غزاله

سلام امروز بطور کاملا اتفاقی به وبلاگ شما سر زدم بی اختيار تمام پستهای شما رو خوندم نمی دونم چی شد يکدفعه ديدم آخرشه و تمام شده ناراحت شدم چرا ادامه نداره! می خواستم بابت عکس آبشاره تشکر کنم منو ياده بچگيم انداخت آخه اونجا يه زمانی ژاتوق ما بود موفق باشی

ارسلان

سلام به من سر بزن . یکی از تجاربم رو نوشتم در ارتباط با مشکلات زندگی .

علی

نمی دونم این دور و زمونه چیکار داره با آدما میکنه. فقظ اینو می دونم که روز به روز بدون هیچ تلاش مثبت و تجدید نظر در افکار میگیم دریغ از پارسال... بقیه اش رو نمیخوام بگم !!!!

ریحانه

به غزاله: پاتوق خوش آب و هوايی داشتی. و خوبيش هم به اينه که هنوز شلوغ نشده، واقعا دنجه!

سارا.م

من اينو برای دل خوشی نميگم ها... خوب اين کاملا طبيعيه که آدم ها تو سنين مختلف آرزوها و اهداف متفاوت داشته باشن... مطمئنا کاری که الان داری انجام ميدی يه روش متفاوته برای رسيدن به او هدفت...

سارا.م

من بعد که نوشتم نظرات بقيه رو هم خواندم... من با مهرنوش کاملا موافقم

فرشاد

به نظر من بهترين کاری که الان می تونی انجام بدی اينه که اين وبلاگ رو تعطيل کنی و اين چرت و پرت ها رو ديگه ننويسی . اينطوری يک کار مثبت در زندگيت انجام دادی .

ریحانه

به سارا: هر جور راحتی!! من که مشابهت چندانی در اهدافم نمی‌بينم. :(