صدام

تلویزیون خبر حکم اعدام صدام را داد و صحنه‌هایی از جلسه دادگاهی او را نشان داد. صدام با صدای بلند اعتراض می‌کند ولی با صدای بلندتری مجبور به سکوت می‌شود و دوربین برای چند لحظه روی صورتش زوم می‌کند. ساکت و بی‌حرکت است. مثل اینکه حکم اعدام تازه دارد در وجودش معنا پیدا می‌کند. تمام راه گلو تا وسط سینه‌ام داغ و منقبض می‌شود. بی‌هیچ دلیلی دلم برایش می‌سوزد. یعنی الان چه حسی دارد؟

دعوا نکنید، نگویید حقش است، نگویید یکبار اعدام هم برایش کم است، نگویید چه تعداد آدم‌های بی‌گناه را کشته، نگویید .... من می‌دانم. دل من برای کسی می‌سوزد که آنقدر خودش را دست بالا می‌گرفت که هیچ تصور چنین روزی را به مخیله‌اش راه نمی‌داده. آنقدر از وضعیتش مطمئن بوده  و  می‌دانسته که تا زنده است کسی جلودارش نخواهد بود که هر کاری که خواسته کرده، بدون اینکه نگران جواب پس دادن به کس یا سازمانی باشد. شاید اشتباه نباشد اگر بگویم خدایی می‌کرده.

و این آدم در کمتر از چند ماه به نهایت فلاکت می‌افتد، مجبور می‌شود آن زندگی شاهانه‌اش را با زندگی در یک سنگر زیرزمینی در بدترین شرایط جایگزین کند. ناگهان کسی که همه چیز داشت، هیچ ندارد. و حالا هم اعدام.

من دلم از بی‌وفایی دنیا می‌گیرد.

/ 3 نظر / 7 بازدید
آزيتا

البته اگه بازم فکر نميکنی که من آدم منفي بينی هستم، به نظر من اين خود صدام نيست که داره اعدام ميشه، بلکه بدلشه. البته بازم توي اصل قضيه که دلت براش ميسوزه تاثيری نداره، حتی اگر فرضيه من درست هم باشه، باز صدام از صفحه روزگار محو شده و وجود خارجی نميتونه داشته باشه.

سلام ریحانه جان. امروز دیگه تنبلی رو گذاشتم کنار و اومدم یه سر به وبلاگت زدم. کلی خوشم اومد. امیدوارم بیشتر بتونم بیام اینجا برات چیزی بنویسم.قربان تو. منا

آزيتا

چرا نمينويسی، حوصله ام سر رفت