تپه

یک جاده که از بین تپه‌های بی پایان می‌گذرد. دو مرد که پسرهایشان را روی شانه هایشان سوار کرده‌اند؛ آرام راه می روند. پسرها با هم حرف می زنند و یکیشان دستش را به طرف دیگری دراز کرده. دارند از شهر دور می شوند. این جلو سایه چند درختی هم هست و زنی که پارچه سفیدی را از پنجره تکان می دهد. آسمان آبی آبی است و فقط چند تکه ابر سفید دارد. هوایش باید کمی خنک باشد، آنقدر که در یک بعداز ظهر تابستانی می تواند خنک باشد. هرچند وقت یکبار باد آرامی هم از کنارشان می گذرد لابد. صدایی اگر به گوش برسد صدای باد است و گنجشک ها. من که صدای جیرجیرکی نمی شنوم.

به همه اینها که فکر می کنم ترافیک میدان ونک تمام شده و در بزرگراه حقانی هستم و دیگر نقاشی بزرگ روی ساختمان تقاطع ولیعصر-حقانی دیده نمی شود.

 

/ 2 نظر / 17 بازدید