احوالات من

ساعت ۱۰ صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. دوست خوب حالا اگر اولین کسی نبودی که به من تبریک عید نمی‌گفتی و مرا از خواب ناز بیدار نمی‌کردی اشکالی داشت؟! وسط صحبت هم صدای بوق بوق تلفن درآمد که اول فکر کردم پشت خطی دارم و بعد فهمیدم شارژ موبایل در حال اتمام است. مشکل این گوشی هم این است که از وقتی که شروع به اخطار می‌دهد دقیقا ۱ دقیقه وقت داری تا خودت را به برق وصل کنی و گرنه در هر شرایطی خاموش باش می‌دهد. شاید بخاطر همین هول هول کردن بود که صبحم با دلشوره شروع شد.

البته این دلشوره صبحگاهی با کمی مرتب کردن وسایل اتاق و کمد برطرف شد و اوضاع خوب بود تا همین ۳-۴  ساعت پیش که با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم که می‌گفت شرکتشان با کارمندانش دارد منتقل می‌شود به دبی و چون نمی‌توانست به دبی برود دنبال کار می‌گشت. و می‌گفت خیلی از شرکت‌های درست حسابی دچار مشکل مالی شده‌اند و ... که باز غصه وضعیت ایران افتاد به جانم. به این غصه، عذاب وجدان خوردن صبحانه، ناهار و شام خیلی سنگین را هم اضافه کنید و یادآوری موضوع ناراحت کننده دیگری که نمی‌خواهم در موردش صحبت کنم و همچنین نگرانی برای انتخاب موضوع برای درس کنترل غیرخطی پیشرفته با یکی از بدقلق‌ترین اساتید دنیا. نتیجه همان حس دلشوره نسبتا بی‌منطق صبح شد.

دیدن سریال دوست داشتنی پرستاران، یادآوری اینکه موضوع خاصی برای نگرانی وجود ندارد و به تدریج از پس همه کارهایم بر می‌آیم، کشیدن چند نفس عمیق که با این شکم تا خرخره پر امکانی برای جابجا شدن پرده دیافراگم در آن وجود نداشت، که تابحال تاثیر خاصی در کاهش حس بدم نداشته. این شد که روی لپ تاپ تازه ویندوز ریخته فارسی نصب کردم و در WordPad با امکانات افتضاح راست به چپ نویسیش و ... شروع کردم به نوشتن. تا سرفرصت به اینترنت وصل شوم و جهانی را از احوالات نه چندان خوشم مطلع کنم.

 فکر کنم امشب را که به کار علمی خاصی نرسم. نهایتا چند صفحه‌ای کتاب بخوانم و بعد هم خواب. تا فردا صبح بصورت کاملا reset شده کارم را با دنیا شروع کنم.

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
مهرنوش

خواستم دعوا کنم که ۱۰ صبح خواب بودی تازه دو قورت و نيمت هم باقيه ولی با اتفاقات بعدش گناه داری. فقط خواستم بگم طبق نتيجه اي که قبلا هم بهش رسيده بوديم صحبت کردن در مورد اينکه وضع ايران چقدر بده هيچ سود مادی و معنوی ندارد. بابا خب وضع خرابه که خرابه. ۱۰۰ سال ميگن وضع بده. بي خيال خون خودتو کثيف می کنی. بعدم اينکه چرا خودتو خفه کردی مگه چی بود شام؟ ثالثا اينکه خوبه با اين استاد گوگولی قبلا هم درس داشتی بار اولت که نيست. چرا مشهد نمی ريد تعطيلی رو؟

ريحانه

آره. فکر کردن در مورد وضع ايران هيچ فايده‌ای ندارد. ولی هرچقدر هم بخواهی خودت را کنار بکشی بعضی وقت‌ها آدم قاط مي‌زند. شام هم کباب ترکی گرفته بودند و مجبور بودم يک ساندويچ گنده را بخورم. استاد عزيزم هم بالاخره هرچند وقت يکبار بايد وجود خودش را به اثبات برساند! ؛)