لحظه

توی هال نشسته‌ام؛ در آخرین دقایق مانده به آماده شدن دارم برگه‌های تمرین را تصحیح می‌کنم. مامان عینک زده و دارد پاچه شلواری را کوک می‌زند. امیر توی اتاق پای کامپیوتر است. بی‌هیچ دلیلی یک دفعه زمانم جلو می‌زند. نمی‌دانم چقدر جلوتر، شاید چند دقیقه، شاید هم چند سال. فقط لحظه‌اش الان نیست. من اینجا ننشسته‌ام. مامان نیست. همه آرام سرشان به کار خودشان نیست. می‌دانم لازم نیست فکر کنم این لحظه جلوتر مال چند سال دیگر است. ممکن است با آمدن یک زلزله بزرگ یا کوچک یا آمدن یک مهمان همین دو دقیقه بعد باشد و یا ممکن است مال سال‌های سال بعد باشد. فقط هر وقتی که هست الان نیست. و من می‌بینم که حسرت همین الانم را دارم.

زمانم که به حال که برمی‌گردد دلم برای همین لحظاتی که می‌گذرند می‌سوزد و تنگ می‌شود. برای ۱ دقیقه‌ای سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم همه چیز را در حافظه درب و داغانم نگهدارم. 

بعد به سرعت از جایم می‌پرم تا دیر نشده حاضر شوم.

/ 0 نظر / 2 بازدید