سايه مرگ!

ساعت ۳:۰۵ دقیقه. تازه از شرکت بطرف دانشگاه راه افتاده‌ام. کلاغی روی زمین دور بر چیزی می‌گردد که احساس می‌کنم کلاغ مرده‌ای است. از اینکه کلاغ گوشت همجنس خودش را بخورد تعجب می‌کنم. خوب که دقت می‌کنم می‌بینم کبوتر مرده‌ای است آش و لاش.

ساعت ۳:۲۰ دقیقه. منتظر تاکسی هستم. وسط اتوبان لاشه گربه مرده‌ای افتاده است. و تقریبا زیر چرخ ماشین‌ها با سطح زمین یکی شده‌است.

ساعت ۵:۲۰ دقیقه. همینطور که در ترافیک اتوبان چمران مانده‌ام یاد ۲ لاشه کبوتر و گربه می‌افتم. یک لحظه به دلم می‌افتد که تا ۳ نشه بازی نشه!! نکند قرار است تصادف کنم بمیرم. یا شاید هم این ترافیک بخاطر تصادف چند دقیقه پیش منجر به مرگی باشد. هنوز این فکرها کاملا در سرم جمع و جور نشده‌اند که لاشه سگ بزرگی را در کنار اتوبان می‌بینم.

یعنی بخیر گذشت؟!

/ 3 نظر / 9 بازدید
سارا.م

اه اه من جات بودم يه صدقه ميذاشتم کنار

ریحانه

هنوزم دير نشده! ؛)

آزیتا