تردید

در بین همه گیج زدن‌هایم چطور به ذهنم می‌رسد:‌ " فان مع العسر یسرا و ان مع الیسر عسرا" "همانا با هر سختی آسانی است و با هر آسانی سختی است!" و چقدر این جمله درست است و چقدر جلمه خیلی درست در قرآن هست که نمی‌گذارند باور کنی سخن بشر است؟

در این بینی که گیج می‌زنم از اینکه نقش خدا این وسط چه بوده و واقعا کجای ماجرا احتیاج به خدا بوده.
در این بینی که چیزی درونم هست که مطمئنم می‌‌کند که خدایی هست و آن دیگری که دعوایش می‌کند و می‌گوید حساب تربیت و جامعه را از واقعیت و حقیقت جدا کن.
در این بینی که انگار میزان درست بودن- واقعیت داشتن تبدیل به مفاهیمی ذهنی و نسبی می‌شوند.

چطور می‌شود که ناگهان به ذهنم می‌رسد قصد چیست؟
چطور به نظرم می‌رسد که این سلول‌های نفهم هر چقدر هم که نفهم باشند، انگار می‌فهمند که باید پایدار بمانند، باید خودشان را نگه دارند و دلم را خوش کردم به این قصد، به این نیت. و اینکه هنوز تکامل ادعایی در مورد ذهن ما ندارد. و در عین حال کسی پس ذهنم به این تلاش یافتن تکیه گاهی محکم در این آشفته بازار چنان با تردید نگاه می‌کند که باز دچار تردید می‌شوم.

 

/ 2 نظر / 22 بازدید
محمد

این مطلب خیلی پیچیده است من توانایی تجزیه و تحلیلش رو ندارم شرمنده.[نیشخند]